nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان / داستان علمی تخیلی آنا و جادوی سیاه(قسمت دوم)

داستان علمی تخیلی آنا و جادوی سیاه(قسمت دوم)

آنا که دیگر توان «؟ کی هستی؟اینجا چی میخوای »: با دیدن چهره ی آشفته ی آنا گفت
حرف زدن نداشت با صدای آرام وبریده بریده گفت:سایه ی سیاه…دهکده ام…پدر
ومادرم…کمکم کنید.
کلمات را می گفت و گریه می کرد.پیر زن نگاهی به او انداخت…کنار رفت تا آنا وارد
کلبه شود…
آنا وارد کلبه شد و پیرزن به گوشه ای رفت و ظرف های سفالی را مرتب کرد…کلبه پر
بود از کرم های شب تاب که مشغول گفت و گو با یکدیگر بودند و صدای حرف های
نامفهومشان به گوش آنا می رسید.
آنا خواست در کلبه را ببندد که در خود به خود بسته شد.آنا ترسید و نگاهی به پیرزن
انداخت.پیرزن که زیر چشمی به آنا نگاه می کردگفت:بشین.
آنا خواست روی زمین بنشیند که صندلی چوبی بدون هیچ نیرویی به سمت آنا کشیده
شد.ترسید و دستانش را جلوی دهانش گرفت…
– بشین دیگه دخترجون…حتما خیلی خسته شدی!
پیرزن با قوری کوچکی که در دست داشت به سمت آنا رفت.روی میز مقابل آنا لیوان
سفالی قرار داد.چای را درون لیوان ریخت و گفت:بیا این رو بخور.
آنا لیوان را برداشت و در دستش گرفت و به به بخاری که از آن خارج می شد نگاه
کرد.
آنا:متشکرم
– بشین دیگه!
آنا روی صندلی نشست.پیرزن هم روی صندلی در مقابلش نشست و گفت:سایه ی سیاه
به دهکده ی شما هم حمله کرده؟
آنا که نمی توانست جلوی بغضش را بگیرد، با صدایی گرفته و پر از غم گفت:بله
– اسم من ماریه.
آنا:من هم آنا هستم.
ماری:من اون سایه ی سیاه رو خوب می شناسم…
آنا:چی؟
پیرزن آهی از ته دلش کشید و گفت:من و خواهرم و پدر و مادرم توی یه شهر بزرگ
زندگی می کردیم.توی شهر ما پادشاه ظالم و جاه طلبی زندگی می کرد.یه روز مامور
های شاه برای گرفتن مالیات به خونمون اومدن .پدرم پول کافی برای دادن مالیات رو
نداشت .مامورها اون رو به پیش شاه بردن .راستش توی اون همه سال کسی جرئت
نکرده بود پول اونا رو نده وشاه از این گستاخی پدرم عصبانی شد و دستور اعدام اون
رو صادر کرد. من موندم و مادرم و خواهرم لوئیزا.مادرم سالهای زیادی رو کار کرد تا
یه روز یه خاطر کار کردن زیاد،مُرد.
خب،پدر من از نیروهای جادویی برخوردار بود اما هیچ وقت ازش استفاده نکرد.اون
نیرو به من و خواهرم هم به ارث رسیده بود اما تا به سن جوانی نمی رسیدیم ،نمیتونستیم
از اون نیرو استفاده کنیم.
من و خواهرم بعد مرگ مادر،به خونه های مردم می رفتیم و به عنوان خدمتکار کار می
کردیم.
سالها گذشت و ما به سن جوونی رسیدیم.لوئیزا گفت که دیگه نمیخواد به عنوان خدمتکار
کار کنه و تصمیم گرفته از نیروش استفاده کنه.خیلی سعی کردم تا منصرفش کنم اما
تصمیمش جدی بود.
سالها توی شهر برای مردم جادو می کرد و من هنوز خدمتکار بودم .لوئیزا اونقدردر
جادو مهارت داشت که به عنوان جادوگر اعظم شاه انتخاب شد. یه شب شاه ازش میخواد
که بهش معجونی بده که قدرتش بیشتر بشه.لوئیزا هم بهش معجون داد البته نه معجون
قدرت بلکه معجونی داد که شاه رو به هاله ای سیاه تبدیل کرد.هاله ای که در تسخیر
لوئیزا بود.لوئیزا هاله رو به شهر فرستاد تا شادی و محبت مردم رو از بین ببره و
قلبشون رو سیاه کنه.وقتی این کاررو کرد بهش گفتم کارش اشتباهه اما قبول نکرد و
گفت اگه از شهر نرم و خودم رو مخفی نکنم ، من رو هم مثل بقیه نابود می کنه. راستش
نیروی جادوی من از لوئیزا کمتر بود بنابر این از مقابله صرف نظر کردم و به این
جنگل اومدم تا از شرّ اون در امان باشم.
آنا که از شنیدن داستان متحیر شده بود ،پرسید:چرا پدرتون هیچ وقت از نیروش استفاده
نکرد؟
– خب راستش…نیروی جادو چیزی نیست که بخوای آسون درباره ش صحبت کنی
.پدرم همیشه می گفت نیروی جادو ممکنه باعث بشه انسان، پست و مغرور و خودخواه
و پر نفرت بشه و از نیرو در راه بد استفاده کنه.برای همین هیچ وقت سمت قدرت جادو
نرفت تا به سرنوشت بدی دچار نشه.
آنا:چرا لوئیزا با شاه چنین کاری کرد؟
ماری:لوئیزا کینه داشت…از شاه …چون پدر رو از ما گرفته بود…لوئیزا جاه طلب بود
و می خواست بر همه ی مردم تسلط داشته باشه…اون دوست نداشت شادی مردم رو
ببینه…
ماری آه بلندی کشید و به زمین خیره شدوبعد از کمی سکوت ادامه داد:توی این چند سال
که من اینجا زندگی میکنم،معجونی درست کردم که مطمئنم میتونه لوئیزا و هاله ی سیاه
رو از بین ببره ولی این معجون روی کسی اثر میکنه که هم جوون باشه و هم قلب فوق
العاده مهربونی داشته باشه…
آنا با شنیدن این جملات به فکر فرو رفت…به معجون فکر کرد…به دهکده اش…به پدر
و مادرش و به همه ی مردم مهربانی که حال قلب هایشان پر از نفرت شده…
چای سرد شده را روی میز چوبی گذاشت و با صدایی محکم گفت:من میتونم از اون
معجون استفاده کنم.
ماری:چی؟! نه …نه …ممکنه بمیری…اون نیروی سیاه قدرت زیادی داره و هرروز با
گرفتن شادی مردم بزرگتر و بزرگتر میشه…
این را گفت و از روی صندلی بلند شد وبه سمت دیگر اتاق به راه افتاد.آنا هم پشت
سرش به راه افتاد و گفت:نگران نباش.من میتونم.من برای مردم دهکده ام وشهر های
دیگر حاضرم هر کاری بکنم.
تند تر راه رفت و جلوی ماری را گرفت .درچشمانش نگاه کرد و با صدایی لرزان
گفت:خواهش میکنم…این تنها فرصت من برای از بین بردن هاله ی سیاه و نجات
مردمه…
ماری که حاضر نبود جان کسی را به خطر بیندازد با دیدن اصرار های آنا،قبول کرد.آنا
را به گوشه از اتاق راهنمایی کرد. خود به سمت جعبه ی چوبی با قفل طلایی حرکت
کرد.کلید را که به گردنش آویزان کرده بود برداشت و قفل جعبه را باز کرد.
آنا مصمم بود…انا دلهره داشت…می ترسید…آشوبی در دریای دلش به پا
بود…انگشتانش را به هم گره زده بود و تلوتلو می خورد.ماری با کوزه ی کوچکی که
در دست داشت،به سمت آنا حرکت کرد…آنا دستانش را به سمت ماری دراز کرد تا
کوزه را بگیرد ولی ماری دستش را پس زد و گفت:دختر خوب،یادت باشه وقتی این
معجون رو میخوری،تغییرات زیادی توی چهرت ایجاد میشه و توانایی های زیادی پیدا
می کنی.توبعد از خوردن این معجون،دیگه دختری معمولی نیستی بلکه مثل یه فرشته
میشی که وظیفه ی محافظت از شادی ها و قلب مردم بر عهده ی توئه. نیرپی اصلی تو
داخل قلبته.وقتی داری با نیروی سیاه مبارزه می کنی نگذار که کینه و نفرت رو وارد
قلبت کنه.هر موقع احساس کردی نمیتونی باهاش مبارزه کنی ،به خاطرات شادت فکر
کن.تو با قلبت با اون مبارزه خواهی کرد… این رو هم یادت باشه که بعد از خوردن
معجون و از بین بردن هاله ی سیاه،تو از ذهن تمام مردمی که میشناسنت پاک
میشی…حتی خانوادت…حالا حاضری این معجون رو بخوری؟
آتا با جدیت گفت:من برای مردم دنیا و خانواده ام حاضرم هر کاری بکنم…
آنا چشمانش را بست و معجون درخشان و سفید را خورد…با خوردن معجون،خاطرات
زیبا و دل نشین کودکی در ذهنش تداعی شد…
چشمانش را باز کرد…به بال های بزرگ ونرم و سفیدش ،به موهای سفید و درخشان و
به لباس سفید و زییایش نگاه کرد…
ماری:آنا،برو و مردم رو نجات بده…تو موفق میشی…
آنا که حالا به فرشته ی زیبایی تبدیل شده بود بالهایش را باز کرد و در آسمان به پرواز
در آمد…
به سمت شهر اصلی رفت و خود را به کاخ شاه رساند.هاله ی سیاه در کنار لوئیزا
بود…صدای خنده های شیطانی لوئیزا ،فضای کاخ را پر کرده بود…
آنا به سمت لوئیزا حمله کرد.چون منشا تمام پلیدی ها بود…او را بر زمین
انداخت…دستش را به سمت قلب لوئیزا برد و توانست با نیرویی که دارد درون قلبش را
ببیند…قلبش تیره شده بود و همچون سنگ سفت بود…لوئیزا خود را از دستان آنا جدا
کرد و با خواندن وِردی،سایه ی سیاه را به سمت آنا خواند.هاله ی سیاه خیلی بزرگ
شده بود…زیرا با هر شادی که از قلب مردم خارج می کرد،نیرومند تر و بزرگ تر می
شد.هاله ی سیاه آنا را محکم بر دیواری کوبید وبا چشمان خون آلود و دهانی با دندان
های تیز و سیاه به آنا نگاه می کرد و فریاد می زد آنا به سمت هاله ی سیاه حمله کرد و
دستش را در قلبش فرو کرد و به خاطرات شاد و زیبا فکر کرد.قلب سیاهی ،سفید تر و
سفید تر و جثّه اش ،کوچکتر و کوچکتر شد.هاله ی سیاه به شکل انسانی درآمد و از
شدت فشار،بیهوش شد و بر زمین افتاد.لوئیزا وِرد های زیادی خواند اما هیچ تاثیری بر
سایه ی سیاه که حالا به انسان تبدیل شده بود،نداشت.عصبانی شد و به سمت آنا حمله
کرد.اما قدرت مقابله با آنا را نداشت.با نیروی جادویش،لوستر بزرگ را به سمت آنا
پرتاب کرد .با برخورد لوستر با آنا،آنا به گوشه ای پرتاب شد.در همان حال ماری وارد
کاخ شد.او به دنبال آنا آمده بود…نگاهی به لوئیزا انداخت و گفت:بس کن دیگه!خسته
نشدی از رنج،از کینه ،از خودخواهی ؟!
لوئیزا خندید،خنده هایی که ستون های کاخ را به لرزه در می آوردند.با نفرت به ماری
نگاه کرد و گفت:پس تو این رو اینجا فرستادی !بهت گفته بودم برو و خودت رو نحات
بده ولی گوش نکردی.حالا هم میکُشمت تا دیگه مزاحمم نشی.
باخشم ،با ناخن های تیزش به سمت ماری حمله کرد او را هُل داد .ماری درحالی که
روی زمین افتاده بود گفت:من و تو خواهریم دیوونه!تو با این کار ،پدر و مادر رو از
خودت نا راضی کردی. پدر هیچ وقت از نیروش استفاده نکرد تا به حال و روز تو نیفته!
لوئیزا با شنیدن این حرف ها،به سمت ماری رفت و با دستان چروکیده اش،گردن ماری
فشار داد و مدام می گفت :من قدرتمندم…من قدرتمندم…
در همان حال،آنا از روی زمین بلند شد.با دیدن ماری در آن حال ،به سمت لوئیزا دوید و
او را نقش زمین کرد.ا یک دست ،دستانش را محکم گرفت و با دست دیگر ،دوباره به
قلب لوئیزا نفوذ کرد. تلاش کرد تا قلبش را پاک کند اما نمی شد.قلب لوئیزا آنقدر سیاه
شده بود که دیگر جای برگشتی نداشت…فقط یک راه بود… اینکه روح پلیدی و سیاهی
را از جسم لوئیزا جدا کند…اما اکر این کار ا می کرد،لوئیزا می مُرد.زیرا تمام وجودش
از خودخواهی ونفرت و بدی تشکیل شده بود…
آنا مجبور بود که روح پلیدی را جدا کند.زیرا اگر لوئیزا زنده می ماند،همه ی جهان به
سوی نابودی می رفت.آنا چشمانش ا بست و تصمیمش را گرفت…به مردم دهکده اش و
خنده ی کودکان دهکه فکر کرد…قلب آنا همچون خورشیدی،نور می تاباند…نور آنقدر
زیاد بود که لوئیزا را از تقلا،بازداشته بود…آنا چشمانش را باز کرد و گفت:برای مردم
دهکده ام… برای مرم جهان…
روح پلیدی و سیاهی را از لوئیزا جدا کرد…لوئیزا بیهوش شد…او دیگر نفس نمی
کشید…آنا از او جدا شد…روح سیاهی را در هاله ای از نوری که از قلبش،می تابید
زندانی کرد.به سمت ماری رفت.ماری به سختی نفس می کشید و مدام سرفه می
کرد.جای دستان لوئیزا روی گردنش مانده بود…به سمت مردی که روی زمین بیهوش
شده بود اشاره کرد و بریده بریده گفت:اون…اون…پا..دشا…هه
آنا به سمت پادشاه رفت.قلب پادشاه از ظلم و جاه طلبی پاک شده بود اما همچنان بیهوش
بود.آنا ماری و پادشاه را گرفت و در آسمان به پرواز در آمد و خود را به کلبه ی ماری
رساند.ماری که حالش بهتر شده بود به آنا گفت:برو و با تواناییت مردم شهر ها رومثل
قبل شاد و مهربون کن…من مراقب پادشاه هستم…
آنا رفت…بر بالای شهرها د دهکده ها پرواز کردو نور عشق قلبش را بر خانه ها
تاباند…خانه ها مثل قبل زیبا شدند،خوشه های گندم،دوباره طلایی شدند…قلب مردم از
نفرت پاک شد…عطر عشق و دوستی دوباره در خانه ها پخش شد…
د آخر به سمت دهکده ی خود رفت …کلاغ های سیاه از بین رفتند…پرستو ها به آشیانه
باز گشتند…برکه دوباره زلال و درخشان شد…
به خانه ی خود رسید…بر آن نور عشق را تاباند…پدر و مادرش ،چهره ی زییا و
مهربانشان را به دست آوردند…برادران معصوم و شادش،از نیروی سیاه جدا شدند و
نفرین از همه جا رفت… لبخند دلنشینی زد و از دهکده جدا شد… به سوی تپه حرکت
کرد …روی تخته سنگی نشست و به دهکده خیره شد…زیبایی دهکده چشم نواز
بود…لبخند عمیقی بر چهره ی زیبایش نشست…
نگاهش به روح زندانش شده ی لوئیزا افتاد.آن را در دست گرفتو به سمت جنگل پرواز
کرد…به سمت کلبه ی ماری رفت و در را کوبید.ماری در را باز کرد .
آنا :سلام .حالت بهتره؟
ماری :سلام .آره خوبم .تو کارت رو انجام دادی؟
آنا:آره.شهر دوباره زیبا شد حال پادشاه چطوره؟
ماری :خوبه.من یه معجون بهش دادم تا فکر کنه جز مردم دهکده است
آنا:چه خوب!راستی مردم دهکده از اتفاقایی که افتاده بود،خبر دارن؟
ماری:نه چون نیروی تو باعث شده هیچ خاطره ای از این اتفاق توی ذهنشون نمونه.
آنا : من رو هم یادشون نیست؟
ماری:نه دیگه!بهت که گفتم تو با خوردن اون معجون از ذهن همه ی مردم حتی
خانوادت پاک میشی.
آنا رو ح سیاه رو به سمت ناری دراز کرد و گفت:این روح پلید و پر از نفرت
لوئیزاست.این زندانی شده و من جایی رو ندارم که نگهش دارم.میخوام دست تو باشه و
مراقبش باشی و نذاری هیچ وقت از هاله ای که اطرافشه،بیرون بیاد.
ماری سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.آنا لبخندی زد
و بالهای زیبایش را گشود و در آسمان پرواز کرد و محو شد…او فرشته شده
بود…فرشته ای زیبا…فرشته ای سفید…دختری به نام آنا…

 

دانلود رمان

nextpay

درباره ی PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید...با تشکر

مطلب پیشنهادی

)رمان من انتقام میگیرم(بخش هشتم

نمیدونستم قراره کجا بریم.آرمان از یه جاده که اسم روستایی روش نوشته شده بود،رفت داخل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com