nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان / اجتماعی / داستان رد پای خدا

داستان رد پای خدا

رد پای خدا

کلافه تر از همیشه به خانه برگشتم.با قدم های سست به سمت خانه حرکت کردم.کوچه ی تاریک و تنگ و کثیف را طی کردم.به در آهنی کرم رنگ و پوسیده ی خانه رسیدم .کلید را از کیفم بیرون آوردم و در قفل انداختم.باران می بارید و بر بدن خسته و درمانده ی من ضربه می زد.وارد حیاط خانه شدم.سرم را بالا گرفتم و نالیدم:بسه!هرچی کشیدم بسه!دیگه نمی تونم!خسته ام!

باران بر صورتم سیلی می کوبید.پاهایم دیگر توان ایستادن نداشتند.دوزانو کنار حوض کوچک نشستم.باران بدن خسته ی من را می شست.گریه می کردم.قطره های آب با قطره های اشک من یکی می شدند.اما این اشک ها برای کسی مهم نبود.من چه کسی را داشتم؟مادری که به دلیل سرطان ریه پزشکان جوابش کرده بودندیا پدری که دیگر بین ما نبود یا خواهری که شوهرش معتاد بود و هرروز عاجزانه گریه می کرد؟من چه کسی را جز خودم داشتم؟منی که هیچ‌کس انتظارم را نمی کشید.از جایم بلند شدم و با همان لباس های خیس و داغون وارد خانه شدم.همه ی چراغ ها خاموش بود مانند چراغ های خوشبختی من.

به سمت اتاقم حرکت کردم و بر روی تخت نشستم.لباس هایم را از تنم در آوردم و‌هر کدام را گوشه ای انداختم.روی تخت دراز کشیدم و به زندگی نحسم فکر کردم.به امروزفکر کردم.به اینکه به هر جا رفتم تا کاری پیدا کنم به خاطر نداشتن تحصیلات کافی قبولم نمی کردند.به داروهای مادرم فکر می کردم که پول کافی برای تهیه ی آنها را نداشتم.به زندگی خواهری فکر می کردم که توهمات شوهر معتادش زندگی را برایش سیاه و تار کرده اما طلاق نمی گیرد.به پدری فکر می کردم که ترکمان کرد.آه کجایی پدر .تا وقتی که بودی با اینکه کارگر ساده ای بیش نبودی ولی سایه ی بالای سر بودی.تکیه گاهمان بودی.حالا جز پس انداز اندک،پولی در دست نداریم.اشکهایم از گوشه ی چشم روی بالش زیر سرم می ریختند و خیسش می کردند.چشمانم را بستم تا برای روز نحس دیگری آماده باشم.

صبح شده بود.مثل همیشه از صدای آلارم گوشی ام چشم باز کردم.از تخت برخواستم و به بیرون رفتم.وارد دستشویی شدم .مشتی آب سرد بر صورت بی روحم پاشیدم.حس کرختی نشان از آن داشت که سرما خورده ام .در آینه نگاهی به خود انداختم.چشمانی درشت و سبز.موهای بلندلخت و مشکی.ابروهای کمانی.مژه های بلند و پرپشت.صورت سفید.بینی قلمی ولبهای قلوه ای.پوزخندی زدم  و از دستشویی بیرون رفتم.خانه مثل همیشه در سکوت بود.سمت اتاق مادر رفتم.خواب بود.لبخند تلخی زدم و از اتاق خارج شدم.لیوانی چای ریختم و با دو لقمه نان و پنیر خوردم.به اتاقم بازگشتم .سمت دفتر طراحی ام رفتم.تنها همدمم بود.با این که به هیچ‌کلاسی برای یادگیری نقاشی و طراحی نرفته بودم ولی در طراحی ماهر بودم .

با مداد طراحی که به آخر عمرش نزدیک بود روی کاغذ  خط های بلند و کوتاهی کشیدم.بعد از اتمام طراحی،نگاهی به کاغذ انداختم.دختری که روی کاغذکشیده بودم خیلی شبیه خودم بودچشمانی خیس ،صورتی آشفته که خبر از درد فراوان  داشت.مانتوی لیمویی را با  شال و شلوار مشکی پوشیدم.کیف مشکی اسپرتم را برداشتم.موهایم را سمت راست صورتم از شال بیرون ریختم.مقداری آرایش کردم و از خانه بیرون رفتم.عطسه و‌سرفه و گلودرد امانم را بریدن بود.سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم.موبایلم زنگ خورد.جواب دادم:

-الو

-سلام .خوبی ؟

-سلام ممنون تو خوبی؟

-من خوبم.چرا صدات گرفته سحر؟

-چیزی نیست یه کوچولو سرما خوردم.

-میخوای بریم دکتر؟

-نه سوگند چیزی نیست کاری داشتی؟

-آهان آره راستش پسرداییم توی شرکتش منشی میخواد گفتم تو اگه میتونی برو‌یه مصاحبه بده اگه قبول شدی کار کنی .

با شنیدن این حرف نور امیدی درقلبم پیدا شد.

-ممنون سوگند حتما میرم .فقط آدرسش رو برام اس ام اس کن.

-باشه حتما راستی پسر داییم هم سخت گیره هم پارتی مارتی حالیش نمیشه.خیلی بچه مثبته.

خندیدم و‌گفتم:باشه امیدوارم استخدام شم.

-منم.فعلا خداحافظ

-خداحافظ

گوشی رو قطع کردم .اتوبوس رسید.سوار شدم .

….

طبق آدرسی که سوگند برایم فرستاده بود رفتم تا به یک شرکت بزرگ رسیدم.نفس عمیقی کشیدم و وارد شرکت شدم

….

دراتوبوس نشستم.امروز هم مثل روزی دیگر به خاطر نداشتن شرایط،استخدام نشدم.مگر تقصیر من است که سرمایه ای برای تحصیل در دانشگاه را ندارم؟

با ۲۳ سن،به اندازه ی ۱۰۰۰سال غصه دارم.اتوبوس ایستاد و مثل همیشه آخرین مسافر بودم.پیاده شدم و بعد از دادن کرایه ،راهی خانه شدم.صدای موبایل مرا از فکر ییرون آورد.

-الو

صدای گریه ی سارا در گوشم پیچید.

-چی شده سارا؟چرا گریه می کنی؟

با هق هق گفت:مسعود…داره زندگیم رو از بین…می …بره

-خیلی خب خیلی خب آروم باش آروم باش.دست سینا رو بگیر بیا خونه ی ما

-آخه

-آخه نداره سریع بیاخداحافظ

تلفن رو قطع کردم.بدبختی پشت بدبختی!

مسیر خانه را در پیش گرفتم.در را باز کردم.وارد خانه شدم.به اتاق مادر سر زدم.بیدار شده بود.قرص ها را برایش آوردم.با لیوانی آب خورد.بر دستش بوسه ای زدم .لبخندی زد.آرام بر روی تخت خواباندمش و از اتاق بیرون آمدم.به آشپزخانه رفتم و چند تخم مرغ در ماهیتابه شکستم.صدای زنگ در بلند شد.سریع خودم را به در رساندم.در  را که باز کردم،چهره ی غمگین سارا روبه رویم آمد.او۳سال از من بزرگتر بود.به داخل خانه دعوتش کردم.روی دو زانو نشستم و سینا را در آغوش کشیدم.اوتنها مردی بود که در زندگی ما وجود داشت.

باهم به خانه رفتیم.بعداز خوردن چند لقمه غذا به اجبار،سینا و سارا را به اتاق خودم راهنمایی کردم.خودم برروی مبل فرسوده ی آبی رنگ خانه نشستم.اشکها،تنها همدمم بودند.آرام آرام قطره های اشک مسیر صورتم را طی می کردند.با کنترل، تلویزیون کوچک و قدیمی  را روشن کردم.تمام شبکه ها را طی کردم ولی هیچکدام داروی درد من نبودند.بالاخره دستم روی کانالی ثابت ماند.تصویر گنبد طلایی جلوی چشمانم بود.صدای گوینده در گوشم می پیچید:امام رضا،امام مهربانی ها،کسی که ضامن آهو است،ضامن ما هم می شود.

اشکهایم شدت پیدا کردند.ساعت ها به این گنبد خیره ماندم و اشک ریختم.بعد ازاتمام برنامه صدای در آمد.اشکهایم را پاک کردم و به سمت در رفتم.در را که باز کردم،آقای وحیدی،صاحب خانه مان را دیدم.مردی که هیچ‌رحمی نداشت.موهای جو گندمی و کم پشت.پیراهن مردانه ی کثیفی به تن داشت.اخم غلیظی کرد و با صدای کلفت و ترسناکش گفت:خانوم یا کرایه ی من رو بدید یا از این خونه میندازمتون بیرون  و یه مستاجر خوب و خوش حساب میارم

قیافه ی محکمی به خود گرفتم و گفتم:این ماه رو نمی تونم بدم

-یعنی چی؟مسخره اش رو‌در آوردین.هرماه که میام میگین ماه دیگه ماه دیگه خوب یه کلام بگین پول نمیدین که بفهمم باید باهاتون چیکار کنم.

-آقای وحیدی من هرماه پول شما رو دادم شاید با تاخیر بهتون داده باشم ولی یادم نمیاد که تا به حال بهتون نداده باشم.

بعد از گفتن این حرف،در را بستم و پشت در سُر خوردم وروی زمین افتادم.صدای صاحبخانه روی اعصابم خراش می کشید:ماشالا روتون هم زیاده.وقتی از این خونه انداختمتون بیرون می فهمین.

بغض دوباره بر گلویم چنگ‌انداخت.گریه کردم.اما این اشکها دیگر آرامم نمی کردند.

از جایم بلند شدم .مانتو را از تنم در آوردم.شالم را گوشه ای انداختم و به سمت اتاقم حرکت کردم.چند ضربه به در زدم و‌وارد اتاق شدم.سارا روی تخت نشسته بود و سینا را که به خواب رفته بود نوازش می کرد.به سختی لبخندی زدم و روی صندلی میزتحریر نشستم.

-خب خواهر نازم خوبی؟

لبخند تلخی زد و‌گفت:خوب؟!این واژه سالهاست از زندگیم رفته.

-این حرف رو نزن.من رو داری مامان رو داری سینا رو‌داری!

-هه.مامان که سرطان داره توهم که دنبال دوا و درمون مامانی سینا هم که معلوم نیست آیندش چی میشه

این را گفت و‌گریه کرد.رفتم و کنارش نشستم.اورا در آغوش کشیدم.

شلوارم را با شلوار راحتی بنفشی عوض کردم.سارا و‌پسرش را تنها گذاشتم .به ساعت نگاهی انداختم.ساعت۵بود.خسته بودم.به خاطر سرماخوردگی بدنم درد می کرد.روی مبل دراز کشیدم و چشمانم را بستم.کم کم به خواب رفتم.

با صدای سارا چشانم را باز کردم.لبخندی به صورتم زد و گفت:چرا اینجا خوابیدی.

روی مبل نشستم و گفتم:نخواستم سینا رو بیدار کنم.

-فکر کنم تب داری.میخوای بریم دکتر؟

-نه.

در دل گفتم حتی اگر از تب بمیرم هم پولی برای رفتن به درمانگاه  ندارم.

سکوتم را که دید از من جدا شد و به اتاق رفت.به ساعت نگاهی کردم.۸شب بود.سریع مسیر آشپزخانه را درپیش گرفتم.چند عدد گوجه و تخم مرغ برداشتم و املت درست کردم.با صدای بلند سارا و سینا را صدا زدم.سفره را چیدم.هرسه غذا راخوردیم.در بشقابی غذای مادر را ریختم و به پیش مادر رفتم.به خاطر قرص هایی که می خورد،اکثر زمان ها خواب بودبه دلیل مشکلات پاهایش راه رفتن برایش دشوار بود.آرام بیدارش کردم .غذایش را دادم.بعد از خوردن غذا ،قرص ها را خورد و دوباره روی تخت خوابید.دستش را بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم.

-سارا سینا رو ببر بخوابین توی اتاق من

-نه سحر ما همینجا می خوابیم.

-نه خیر برو تو اتاق

-آخه

-آخه نداره برو بچه خوابش میاد.

با بی میلی به سمت اتاق رفت.پسر۳ساله اش راهم برد.روی مبل افتادم.گلویم به شدت درد می کرد.بدنم داغ شده بود.عطسه و سرفه مدام سراغم می آمدند.آرام سرم را به مبل تکیه دادم.کنترل را برداشتم و تلویزیون را روشن کردم.شبکه ها را طی کردم تا دوباره گنبد طلایی مقابل چشمانم ایستاد.با دیدنش حس عجیبی در قلبم پدید آمد.صدای گوینده که مدام عدد ۸ و ساعت۸را نام می برد،آرامم می کرد.هیچ‌وقت به این حرفها که امامان حرف هایمان را می شنوند اعتقادی نداشتم.اصلا مذهبی نبودم و انسان های مذهبی را خرافاتی می نامیدم.صدای مجری دوباره در گوشم پیچید:دو روز دیگر سالروز تولد امام هشتم،امام رضاست.چه خوبه که توی این روز زائر حرم ایشون باشیم ودر حرمشون تولدشون رو‌جشن بگیریم

نفهمیدم که چه زمانی برنامه تمام شد و من به برنامه ی آشپزی چشم دوخته ام.تلویزیون را خاموش کردم ولی تصویر گنبد طلایی همچنان مقابل چشمانم بود.چشمانم را بستم تا بخوابم اما خوابم نمی برد.نمی دانم چرا فکر کردن به آن حرم،از سرم جدا نمی شد.تمام بدنم سمت آن حرم کشیده می شد اما حسی دیگر می گفت:ولش کن بابا.این همه آدم نتونستن کمکت کنن حالا از یه آدم که دیگه توی این دنیا نیست توقع داری ؟

نمی دانم چرا ولی سعی کردم جواب دندان شکنی به این حس ناشناخته بدهم:نه خیرهمه ی این آدمایی که تو میگی مردم معمولین ولی اون مرد پیش خدا عزیزه و یکی از آدمای پاک و مومن خداست.

دعوایی که بین احساساتم پیش آمده بودرا کنار زدم.خودم خوب می دانستم که می خواهم برای یک بار هم که شده از این آدمی که همه میگویند پاک و مومن است کمک بخواهم.اما با چه پولی؟من حتی کرایه ی اتوبوس را هم به سختی میدهم.

نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم و تمام فکر ها را از ذهنم خارج کردم.

روی مبل نشسته بودم و دفتر طراحی را روی پاهایم قرارداده بودم تصویری که نشأت گرفته از احساسم بود رارسم می کردم صدای زنگ موبایل بلند شد.اسم سوگند روی صفحه ی شکسته اش افتاده بود.مطمئن بودم که کاری برایم پیدا کرده که این ساعت از شب تماس میگیرد.

جواب دادم:الو

-سلام خوبی؟

-سلام من خوبم تو‌چطوری؟

-عالی

-چی شده که عالی هستی؟

-فردا قراره بریم مشهد

دستم بی حس شد .قلبم به سینه ام کوبید.بدون اینکه به حس های متضادم فکر کنم،گفتم:س..سوگند

-چی شد؟حالت خوبه ؟خواستم یه خبر

پریدم وسط حرفش و گفتم:سوگندگفتی کجا قراره بری؟

بعد از کمی سکوت گفت:خب مشهد دیگه

-میشه …میشه منم بیام؟

خنده ی کوچکی کردو‌گفت:چی؟تو؟!مشهد؟!

کلافه گفتم:آره من.مشهد.اگه میخوای نیام یه کلام بگو

-نه نه اصلا اینطور نیست.خب یه ذره تعجب کردم ولی باشه راستش قراره با دوستام برم.تو هم بیا مشکلی نیست

وقتی این حرف رو شنیدم،سر از پا نمی شناختم.این شور و هیجان را درک نمی کردم.با گفتن باشه ی کوتاهی بدون خداحافظی تماس را قطع کردم.بعد از قطع تماس پیامی از سوی سوگند برایم فرستاده شد:دختر وای میستادی خبرم رو بشنوی بعد قطع کنی راستش بابای یکی از همکلاسی های دانشگام یه نفر رو برای منشی میخواد اگه خواستی بری یه پیام بهم بده آدرس رو برات بفرستم خداحافظ.

با خواندن پیام هیچ شادی به قلبم سرازیر نشد.به سرعت پیام دادم:ولش کن این همه دنبال شغل بودم هیچکس قبولم نکرد.ولش کن. حالا اگه میشه ساعت و‌مکان رفتنت رو به مشهد برام بفرست

-باشه.فردا صبح ساعت۶.جلوی خونه ی ما.دو روز می مونیم.

-باشه خدافظ

-خداحافظ

موبایل را روی دهانم قرار دادم و به یک نقطه خیره شدم.از جایم پریدم و به اتاق رفتم.حسی که درونم بود را نمی فهمیدم.سارا روی زمین و سینا روی تخت به خواب رفته بودند.خیسی چشمان سارا خبر از گریه کردنش می داد.کوله ی بزرگم را برداشتم و لباسهایم را درونش ریختم.با اینکه لامپ را روشن نکرده بودم ولی می توانستم وسایلم را بردارم.دلم  نمی آمد سارا را بیدار کنم.تصمیم گرفتم فردا صبح خبرش کنم.کوله را گوشه ای از  اتاق قرار دادم.پتو و بالشی برداشتم و به هال برگشتم.روی مبل دراز کشیدم  و‌کم کم با فکر کردن به اولین تجربه ی رفتن به مشهد،به خواب رفتم.

با آلارم گوشی از خواب بیدار شدم.به دستشویی رفتم و صورتم را شستم.دو لقمه نان و پنیر خوردم .به اتاق رفتم و از بین مانتوهای کوتاه و جذبم ،نمی دانستم کدام را انتخاب کنم.می دانستم که پوشیدن چنین لباسهایی اصلا درست نیست.یکی از مانتوهایم را که تا روی زانو می آمد و کرم رنگ بود برداشتم نسبت به دیگر مانتوها،پوشیده تر بود.شلوار لی تنم کردم و شال کرم رنگی سرم کردم.هر کاری کردم نتوانستم از آرایش کردن،دست بکشم.کفش های مشکی ام را پوشیدم.آرام به سمت سارا رفتم و تکانش دادم.چشمانش را باز کرد وبا تعجب نگاهی به تمام بدنم انداخت و پرسید:کجا میری؟

-ببخشید بیدارت کردم …راستش…دارم می رم مشهد

تعجب را از چشمانش خواندم.

-مشهد؟!با کدوم پول ؟با کی؟

-با سوگندو دوستاش می رم.دو روز می مونم.میشه این دو روز رو مواظب مامان باشی؟

با تعجب سری تکان داد.لبخندی زدم و خداحافظی کردم.کوله و موبایلم را برداشتم .مقداری از ته مانده ی پس انداز را برداشتم و راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس

مقابل خانه ی سوگند که خانه ی مجللی بود ایستادم.زنگ را فشار دادم.صدای سوگند آمد که گفت:صبر کن الان میام

او تنها کسی بود که از وضع زندگی من خبر داشت.وقتی آمد بیرون ،پژو۴۰۵ی روبه روی خانه توقف کرد.چند دختر محجبه مثل سوگند سوار ماشین بودند.به آنها سلامی کردم.با محبت جوابم را دادند.به همراه سوگند پشت ماشین نشستم.سرم را به پنجره ی ماشین تکیه دادم.به سوگند فکر کردم.او با من فرق داشت.دختری محجبه بود و هیچ گاه آرایش نمی کرد.هرگاه دلیل دوستی اش را با خودم می پرسیدم می گفت:تو قلبت توانایی پذیرش بهترین چیزها رو داره.فقط کافیه بخوای اون وقت به شدت عوض میشی

هیچ‌گاه معنی حرفش را نمی فهمیدم.شاید می فهمیدم و به روی خودم نمی آوردم.دختری که رانندگی می کرد پرسید:خب خانومی اسمت چیه

-سحرم.سحر فردوسی

-منم زینبم

دختر کناریش گفت:منم حلمام

-خوشبختم

حلما:ما بیشتر

در راه آنها باهم شوخی می کردند و‌من هم گاهی به اجبار باآنها همراهی می کردم.بالاخره ساعت۲نصف شب به مشهد رسیدیم.وقتی وارد مشهد شدیم.حس آرامشی به قلبم منتقل شد.ماشین روبه روی هتل تقریبا مجللی توقف کرد.همه پیاده شدیم و‌وارد هتل شدیم.هر چهار نفر در یک اتاق ماندیم.بعد از خوردن مقداری غذای حاضری حلما گفت:امشب بریم حرم خیلی صفا داره.میاین؟

همه سری تکان دادند.من هم پذیرفتم.مانتوی بلند و گشادی تنم کردم.خواستم آرایش غلیظی روی صورتم بیندازم که حسی مانع از این کار شد.با جدیت از آرایش دوری کردم.شالم را بر سر انداختم.بدون اینکه کسی مرا به پوشاندن موهایم نصیحت کند،موهایم را زیر شال پوشاندم.لبخندی به چهره ی عجیب و زیبایم زدم.بعد از فرستادن پیامی برای سارا از اتاق خارج شدم .سوگند با دیدنم به اتاق بازگشت .پس از چند دقیقه روبه رویم ایستاد و چادر سفیدی دستم داد و گفت:توی حرم باید چادر سرت کنی.وای سحر چقدر این قیافه ی بدون آرایشت زیباست.دارم بهت حسودی میکنم!

لبخندی زدم و گفتم:ممنون بابت چادر

-حالا برو وضو بگیر

بدون حرف وضو را که به خوبی بلد بودم گرفتم و به پیش سوگند باز گشتم.همان موقع حلما و زینب با چادر های مشکی و زیبایشان از اتاقشان خارج شدند و با هم به سمت حرم رفتیم.

….

پایم را که در صحن قرار دادم.چشمانم ناخودآگاه بسته شدند.عطر عجیبی راحس می کردم.عطر آرامش را.چادر سفیدم را روی سرم قرار دادم.تمامی حس های عجیب بر قلبم هجوم آوردند اما وجودشان را دوست داشتم.سوگند دستم راکشید و مرا از فکر بیرون آورد.

با ورود به حرم،فضای زیبا و‌معنویش و آینه کاری هایش،قلبم راسبک می کرد.آرام همراه سوگند قدم بر می داشتم.با دیدن ضریح ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شدسرم را پایین انداختم.می ترسیدم از نگاه کردن به ضریح امامی که تا چند روز پیش هیچ اعتقاد قلبی به او نداشتم.اشک هایم برای اولین بار ،ریختنشان آرامم می کرد.این حس عجیب و زیبا چه بود؟چه بود که مرا همچون کودکی که مادرش را یافته،آرام می کرد؟با سوگند به سمت ضریح حرکت نکردم.چون می ترسیدم.می ترسیدم که مرا پس بزند.می ترسیدم که مورد قبول امامم نباشم.سوگند مرا به سختی به درون جمعیت کشید.با جمعیت به ضریح نزدیک شدم.ترسم از بین رفته بود.سرم را روی ضریح گذاشتم و آرام آرام دعا کردم.کم کم از ضریح جدا شدم.سوگند هم همراهم آمد و گوشه ای نشست.من هم کنارش نشستم.سوگند مهر کوچکی برداشت و مشغول خواندن نماز شد.من هم برای اولین بار با علاقه چادرم را محکم روی سرم گذاشتم.مهر کوچکی برداشتم و دو رکعت نماز زیارت خواندم.به کمک سوگند کتاب دعایی برداشتم و مشغول خواندن شدم.

با خواندن دعا،اشکهایم جاری می شد.خواسته هایم به ذهنم می آمدند.شفای مادرم،بهتر شدن وضع زندگی خواهرم،پیدا کردن شغلی خوب.یاد حرفهای سوگند درباره ی نذر کردن افتادم.همیشه میگفت :وقتی نذر میکنم به حاجتم می رسم.

آرام آرام اشک ها صورتم را می شستند.برای اولین بار بود که از یکی از امامانم کمک می خواستم.آرام زیر لب نذری کردم.نذر کردم نمازهایم را بخوانم.حجابم را رعایت کنم و هرسال روز تولد امام رضا آش نذری بدم.

خودم از افکارم خنده ام گرفته بود.آخر مگر می شود با این قول ها،مشکلات بزرگ من رفع شوند.سه ساعتی را در حرم نشستیم .سه ساعت زیبا.سه ساعت پر از آرامش.با صدای سوگند که می گفت:پاشین بریم. از فکر بیرون آمدم.اشکهایم را پاک کردم و همراه آنها حرکت کردم.

خوابم نمی برد.فکرهای گوناگون امانم نمی دادند.من هیچ‌کدام از امامانم را به خوبی نمی شناختم.من دینم را نمی شناختم.از زمانی که به حرم رفتم،حس عجیبی به قلبم سرازیر شده بود.دلم می خواست دینم را بشناسم و فقط از روی تقلید به آن روی نیاورم.تصویر آن گنبد طلایی،آن محیط معنوی ساعت ها در ذهنم بود و با فکر کردن به آن،کم کم خواب به چشمانم آمد و خوابیدم.

امروز روز آخری بودکه در مشهد می ماندیم.قرار بود ابتدا به حرم برویم و‌بعد از زیارت به سمت تهران حرکت کنیم.لباسهایم را پوشیده بودم و آماده ی رفتن شده بودم.سوگندو حلما و زینب هم آمدند و به سمت حرم حرکت کردیم.

….

روبه روی گنبد ایستاده بودم.دستم را روی سینه گذاشتم و تعظیم کردم.سلام کوتاهی زیر لب دادم و‌همراه سوگند وارد حرم شدم.چشمانم که به ضریح خورد دوباره حس اطمینانی در من به وجود آمد.اشکهایم سرازیر شدند و عاجزانه از امام رضا درخواست کردم که کمکم کند.مرا از این زندگی سخت نجات دهد.آرام آرام می گریستم و زیر لب دعا می کردم.جملات مجری در ذهنم تکرار می شدند:امام رضا ضامن آهو

با خود گفتم:آیا امام رضا ضامن من هم می شود؟منی که از شدت گناه،جای سفیدی در قلب و کارنامه ام نگذاشته ام!امام رضا کمکم کن.تو که پیش خدا عزیزی و مومن،ضامن من هم باش.کمکم کن.من از تو و خدایم و تمام امامانم دورم.خیلی دور.آیا می شود که راهم عوض شود.می شود که به شما نزدیک  و نزدیک تر شوم؟!

قلبم سبک شده بود.سبک تر از همیشه.آرام شده بودم.آرام تر از همیشه.احساس می کردم تکیه گاهی دارم.تکیه گاه بزرگی که می توانم امیدوار باشم.

کم کم باید دل از ضریح و بوی آرامش می کندم و به تهران باز می گشتم.به شهری که مشکلاتم را درخود جا داده بود.

به همراه سوگند از جا برخواستم.به سمت هتل رفتیم و پس از خوردن غذا وسایلمان را برداشتیم و حرکت کردیم.وقتی از شهر خارج شدیم،آرام در دل از امامم خداحافظی کردم.چشمانم را بستم و کم کم به خواب رفتم…

ساعت حوالی ۳صبح بود که به تهران رسیدیم.زینب از همه‌خسته تر بود.راهی خانه ی سوگند شدند تا اول او را پیاده کنند.من هم همراه سوگند پیاده شدم.خیلی اصرار کردند تا مرا به خانه برسانند ولی قبول نکردم.از همه شان خداحافظی کردم و پیاده راه خانه را در پیش گرفتم.مقدار زیادی از پولی که همراهم برده بودم،مانده بود.تاکسی گرفتم و راهی خانه شدم.پس از حساب کرایه،کوچه را در پیش گرفتم.کوچه ای تاریک و‌تنگ.در را با کلید باز کردم و وارد خانه شدم.چراغها خاموش بود.سمت اتاق رفتم و پس از تعویض لباسهایم به هال برگشتم و روی مبل نشستم.خسته نبودم ولی به خاطر سرماخوردگی،بدنم کرخت شده بود.همینطور که چشمانم را بسته بودم تصویر گنبد طلایی را مقابل چشمانم آوردم تا با آرامش بیشتری بخوابم.

….

صبح شده بود.بالاخره چشم باز کردم.نگاهی به ساعت انداختم.۱۲ظهر بود.بلند شدم ودست وصورتم را شستم.به آشپزخانه رفتم.سارا مشغول پختن کتلت بود.من را که دید گفت:صبح بخیر خانوم

-سلام صبح بخیر.

-چه خبر مشهد؟کی اومدی؟زیارتت قبول

لبخندی روی لبانم نشست .گفتم:خوب بود.دیشب اومدم ممنون.مامان خوبه؟

-آره قرصهاش رو دادم الان خوابیده.

سینا پرید داخل آشپرخانه .گوشی من را که در دست داشت نشانم داد.از دستش گرفتم و بوسه ای بر صورت زیبایش زدم.با دیدن اسم سوگند جواب دادم:الو سلام

-سلام خوبی؟

-ممنون تو خوبی؟

-آره .یه خبر خوب دارم برات

-بگو

-تو‌که خیر سرت نرفتی به اون شرکت بابای دوستم حداقل اینجا رو‌برو

-گیر نده سوگند بگو‌ببینم کار حدیدی که پیدا کردی چیه؟

-توی یه آموزشکده به یه مربی برای آموزش نقاشی و طراحی به بچه ها نیاز دارن

-خب

-تو که نقاشیت خوبه برو یه سر بزن به اینجا

-برو‌بابا دلت خوشه مگه من مدرکی دارم

-خب برو ضرر که نداره

-مطمئن باش قبولم نمی کنن ولی باشه به خاطر تو می رم.

-آدرس رو برات می فرستم فعلا

-باشه خداحافظ

بعد از ریختن لیوانی چای برای خودم از آشپزخانه بیرون رفتم.پیامکی که از طرف سوگند آمده بود را خواندم.به سمت اتاق رفتم.خواستم مانتوی کوتاهی بپوشم ولی نتوانستم.مانتوی بلند و زرشکی رنگی به تن کردم.شلوار لی ام را پوشیدم.شال ساده ی زرشکی رنگی سرم کردم و کاملا با علاقه موهایم را داخلش پنهان کردم.از آرایش صرف نظر کردم.کیف و کفش مشکی ام را برداشتم .قبل از رفتن دفتر طراحی و نقاشی ام را برداشتم و در کیف گذاشتم و از خانه خارج شدم.خدا رو شکر آقای وحیدی تا شب خانه نبود و من به راحتی رفت و آمد می کردم.به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم و پس از‌گذشت دقایقی،اتوبوس آمد و سوار شدم…

طبق آدرسی که سوگند داده بود حرکت کردم.مقابل آموزشگاه مهسا ایستادم.نفسم را با صدا بیرون دادم و وارد شدم.با خواندن تابلوهایی که روی درها زده شده بودند بخش مدیریت راپیدا کردم و‌وارد شدم.خانم مسنی پشت میز نشسته بود .با دیدن من لبخندی زد و گفت:کاری داشتین؟

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:راستش برای استخدام مربی نقاشی اومدم.

-بشین عزیزم.

نشستم.گفت:خب مدارکت رو بده ببینم

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خب…من مدارکی که شما میخواین رو ندارم

جدی نگاهم کرد و گفت:پس برای چی اومدی اینجا

-من درسش رو نخوندم ولی میتونم طراحی کنم و نقاشی بکشم.راستش به پولش نیاز دارم.

سمت کیفم برگشتم و دفترم را بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم:بفرمایید اینا رو‌من طراحی کردم.

با اخم کوچکی دفتر را گرفت و نگاهی انداخت.در هر برگه ابروهایش بالا می رفتند.دفتر را روی میز گذاشت.دستهایش را روی میز به هم گره زد .کمی به جلو خم شد و گفت:ما اینجا اساتید مجربی رو نیاز داریم.متاسفانه

از جایم بلند شدم و وسط حرفش پریدم و گفتم:همین که وقتتون رو‌گذاشتین برام ممنونم خدا نگهدار

خواستم دفتر رااز روی میز بردارم که خندید و گفت:دختر چرا اینقد هُلی وایسا حرفم تموم شه.میخواستم بگم متاسفانه یا خوشبختانه نمی تونم تو رو قبول نکنم.

سر جایم خشکم زد.چشمانم درشت شدند.باورم نمی شد.من…من شغل پیدا کردم؟!این…این عالیه…

لبخندی زد و گفت :حالا بشین و این فرمها رو‌پرکن تا از فردا بیای سر کار

روی صندلی نشستم.تنها کسانی که این شغل را مدیونشان بودم،خدا و امام رضا بودند.باورم نمی شد به این زودی حاجت بگیرم.لبخندی از ته دل زدم و فرم را پر کردم.

…۵ سال بعد‌ …

کش  چادرم را روی سر کشیدم.مقنعه ام را کمی جلوتر کشیدم.دکمه های مانتو‌ی بنفش و بلندم را چک‌کردم.پیمان وارد اتاقم شد و گفت:چه قدر با چادر زیباتر میشی

-بسه زبون نریزبریم که دیرم شد.

لبخندی زد و‌گفت: بریم.

سوار سانتافه ی مشکی مان شدم.سرم را به صندلی تکیه دادم و در افکارم غرق شدم

یاد زمانی افتادم که توانستم با پولم مادرم را به دکتر ببرم و بیماری هایش رو به بهبودی رفت.یاد زمانی افتادم که شوهر سارا اعتیاد راترک کرد و زندگی سارااز این رو به آن رو‌شد.زمانی که پول جمع کردم تا بتوانم یک خانه ی ۸۰متری برای مادرم بخرم.یاد زمانی افتادم که مادر هم در خانه کارخیاطی می کرد و من به کمک دستمزد خودمدو اوکنکور دادم و دانشگاه تهران قبول شدم ورشته ی نقاشی را‌ادامه دادم.یادم آمد زمانی را که با پیمان ازدواج کردم.زمانی را‌که با نفرت پول آقای وحیدی را‌جلویش انداختم.زمانی رایادم آمد که به کمک پیمان در دانشگاه درس خوندم و همچنان کار کردم.من این شغل را دوست داشتم چون هدیه ی خدا بود.یاد زمانی افتادم که درباره ی دینم تحقیق کردم و با علاقه پذیرفتمش.حرف های مجری درذهنم طنین انداز شد:گاهی اوقات ما آدما فکر می کنیم میتونیم از پس زندگی و مشکلاتش به تنهایی بر بیایم ولی باید یادمون بیاد که ما بنده ی یه خدای یکتایی هستیم که اگه فقط یه کوچولو فقط یه کوچولو ازش کمک بخوایم و به سمتش قدم برداریم،زندگیمون رو‌متحول می کنه.ما همیشه با خداقدم می زنیم.توی شادی ها رد پای دو نفره توی غم ها رد پای یه نفر.گاهی ما آدما فکر می کنیم خدا توی اوج مشکلات ما رو تنها گذاشته وما تنهایی مشکلات رو گذروندیم ولی اگه یه ذره دقت کنیم می فهمیم توی غمها در آغوش خدا بودیم و اون رد پا،رد پای خداست…

خدا به ما ایرانیا یه امام داده که خیلی مهربونه.یه امام که توی کشور ماست و‌ما به وجودش افتخار می کنیم.اونی که دست رد به سینه ی هیچ‌کس نمی زنه و حاجت همه رو میشنوه.امام ما ضامن آهو بوده و ضامن ما هم میشه.اون وقتا که میریم به حرمش و گریه می کنیم،اشکهای ما رو می بینه و‌کمکمون می کنه…

با صدای پیمان از فکر بیرون آمدم.لبخندی زد و گفت:رسیدیم.

لبخند دندون نمایی زدم و تشکر کردم.از ماشین پیاده شدم و گفتم:ساعت۵ می بینمت یادت نره رشته بخریا!

دستش را رو ی‌چشمش گذاشت و گفت:ای به چشم

لبخندی زدم و‌بعد ازخداحافظی به سمت دانشگاه حرکت کردم.با دیدن سوگند لبخندی زدم و خودم را در آغوش دختری  که همیشه همراهم بود و‌قلبش سرشار از مهربانی بود رها کردم…

‌نویسنده:paradoxدوستان لطفا نظراتتون رو راجع به این داستان برام بنویسید.ممنون

nextpay

درباره ی PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید…با تشکر

مطلب پیشنهادی

رمان پریچهر (قسمت هشتم)

قسمت 8 رمان پریچهر اضافه شد.کاربران عزیز میتونید این رمان رو به صورت pdf در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com