nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان / اجتماعی / داستان طولانی یوسف گمگشته

داستان طولانی یوسف گمگشته

صبح شده بود آلارم گوشیم داشت دیوونه ام میکرد بلند شدم .یه نگاه بهش انداختم و‌خاموشش کردم.از روی تخت بلند شدم و تند لباسام رو پوشیدم .یه نگاه به دکوراسیون سفید مشکی اتاقم انداختم.فرق زندگی من با این دکوراسیون رنگ سفیدش بود که هیچ‌وقت توی زندگیم نبود.بدون توجه به این چیزا رفتم جلوی آینه موهای مشکیم رو دادم بالا.توی چشمای سبزم خیره شدم لبخندی به صورت برنزه ام زدم .اسپری زدم و رفتم بیرون .مثل همیشه خونه توی سکوت غرق بود .هیچ‌کسی نیومده بود تا بهم صبح بخیر بگه یا صبحونه بذاره جلوم.پدر و‌مادری که از بچگی کمتر پیش من بودن و اکثر وقتاشون رو کار میکردن کار کار کار…با حرص و افسوس نفسم رو دادم بیرون واز پله ها پایین رفتم.یه یادداشت به یخچال چسبیده بود .با یه خنده ی تلخ یادداشت رو از در یخچال کندم و پرتش کردم توی سطل آشغال.یه نسکافه درست کردم و نصفش رو خوردم .به ساعت مچی طلایی ام نگاه کردم.دیگه باید میرفتم.لیوان رو گذاشتم روی سینک و رفتم بیرون.از شانس بدم ماشینم خراب شده بود و باید با تاکسی میرفتم.خواستم تاکسی بگیرم که یه  پژوپارس سفید جلو پام زد رو ترمز شیشه اش دودی بود وقتی شیشه روداد پایین دیدم آروینه.لبخند همیشگیش رو لبش بود و با شیطنت نگاهم میکرد.

-چقد ماشین عوض میکنی بسه بابا

-علیک

در ماشین رو باز کردم و نشستم.حین نشستن گفتم:زیاد حرف میزنیا راه بیفت

خندید و گفت:الحق که پسرعموی خودمی

لبخندی زدم و یه نگاه بهش انداختم.زد رو گاز و راه افتاد.جلوی دانشگاه ایستاد.پیاده شدیم.باز باید سرکلاس های مزخرف معماری میشستم.حتی برای انتخاب رشته ام هم باید یه رشته انتخاب میکردم که در شأن خانواده ی مهندس پارسا باشه.آروین زد پس کلم و گفت:هوی فکر کردن بسه راه بیفت

همراهش راه افتادم سمت کلاس.روی میز آخرکلاس کنار آروین نسشتم.حوصله ی گوش دادن به حرفای استاد رو نداشتم.سرم رو گذاشتم روی میز با صدای استاد به زور سرم رو بلند کردم.واقعا هیچی از حرفای استاد نفهمیدم ولی یه جمله که خسته نباشید بود رو خوب فهمیدم و‌به سرعت بلند شدم و از کلاس زدم بیرون پشت سرم آروین اومد:وایسا سام

ایستادم .اومد سمتم و گفت:بریم

باهم حرکت کردیم.

-فردا جیم بزنیم؟

-برای چی؟

-برای امتحان دیگه!

-کدوم امتحان؟

عاقل اندر سفیه نگام کرد.نچ نچی کرد کرد و گفت:ما رو باش با کی حرف میزنیم.

پوفی کشیدم و سرم رو تکون دادم.به راه ادامه دادیم.سوار ماشین شدیم.زد رو‌گاز و راه افتاد وسط راه ایستاد .برگشت سمتم و گفت:سامی من میرم پیش دوستام تو میای؟

-نه حوصله ی دوستای لوس تو رو ندارم.

لبخند دندون نمایی زد و‌گفت:باشه پس بشین بیام.

سرم رو تکون دادم .سوییچ‌رو داد بهم ورفت.سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و‌چشمام رو بستم.چشمام رو که باز کردم و به جلوم نگاه کردم ییمارستان عمو رو دیدم.با خودم گفتم برم بهش سر بزنم .تنها کسایی که داشتم همین یه دونه عمو و زنش و پسرش بودن که دوستم داشتن.از ماشین پریدم بیرون .در ماشین رو قفل کردم و رفتم سمت بیمارستان همین که وارد بیمارستان شدم نمیدونم چم شد که سرم گیج رفت.تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی زمین .گرمی خونی رو روی لبم حس کردم.تار میدیدم ولی می تونستم کسی که سمتم میومد رو ببینم.پاهای یه نفررو‌دیدم که زیر یه لباس بلند سفید پنهون شده بود.اومد جلو تر و جلو تر تا بالاخره جلوم دوزانو نشست صورتش رو بهم نزدیک کرد.یه پیرمرد با موی سفید صورت چروکیده و چشمای مشکی.خواست حرفی بزنه که محو شد .چشمام داشتن تار تر و تار تر میشدن .کم کم چشمام سیاهی رفتن ….

چشم که باز کردم سقف سفید جلوی چشمام اومد خواستم از جام بلند شم که صدای آروین مانعم شد که گفت:اوهوی بیدار شدی تنبل خان

سرم ر‌و به سمتش برگردوندم.دیدم به دستم سرم وصله تازه همه چی یادم اومد.آروین سری از روی تاسف تکون داد و گفت:تو رو خدا نیگاش کن.عینهو جسد افتاده رو تخت.خوبه دودیقه تنهات گذاشتما!

چشمام رو از حرص محکم بستم و باز کردم .یه پرستار اومد داخل و سرم رو از دستم کشید بیرون.از روی تخت پریدم پایین.عمو وارد اتاق شد .باهاش دست دادم.به گرمی بهم سلام کرد.با ترحمی که همیشه توی نگاهش بود نگام کرد.هیچ وقت این نگاهش رو دوست نداشتم.

-چطوری پسرم بابا مامان خوبن

-ممنون همه خوبن

-چیشد اومدی یه سر به من بزنی

-این چه حرفیه عمو من که همش بهتون سر میزنم ولی اگه دیر به دیر میشه دیگه شرمندم

دستش رو گذاشت روی شونه ام .لبخندی زد و گفت:بیشتر مواظب خودت باش.

سرم رو انداختم پایین نمیخواستم ترحم توی نگاه عمو دوباره اذیتم کنه.

آروین بالاخره من رو نجات داد و گفت:باباخان منم هستما!

عمو از من جدا شد و رفت پیش آروین و گفت:تورو که بح تا شب جلو چشمام میبینم!

-بابا؟؟!!

هر سه خندیدیم بالاخره از عموخداحافظی کردیم و زدیم بیرون.چهره ی اون مرده هنوز جلوی چشمام بود .با خودم گفتم حتما خیال بود.آروین من رو رسوند خونه از هم خداحافظی کردیم.وارد خونه شدم باز هم کسی خونه نبود .سعی کردم دیگه به این موضوع فکر نکنم رفتم توی اتاقم  همین که در رو‌بستم دیدم همون مرده جلوم ظاهر شد خواستم حرفی بزنم که دیدم صدام در نمیاد .گردنم رو با دستام گرفتم و بلند داد زدم ولی صدام بازم در نمی اومد.اون پیرمرده اومد سمتم و من یه قدم عقب رفتم خواستم در رو باز کنم فرار کنم اما درباز نشد.به در چسبیده بودم پیرمرده اومد سمتم و من رو بغل کرد خواستم از بغلش بیام بیرون که حس کردم دارم بیهوش میشم.کم کم دست و پام بی حس شد و بیهوش شدم…

وقتی چشم باز کردم دیدم توی یه جنگلم و روبه روم با یکم فاصله یه کلبه قرار داره که دیواره اش خونیه .صدای جیغ دختری از کلبه بلند شد.ترسیدم خواستم برم سمت کلبه كه افتادم توی یه دره و همینطور پایین میرفتم .نفسم بند اومده بود .همینطور دست و پا میزدم ونمیتونستم نفس بکشم دیگه داشتم خفه میشدم که ناگهانی برگشتم به اتاقم نفسم هنوز بالا نمی اومد داشتم تندتند نفس میکشیدم.یکم که آروم شدم دیدم باباکنارم نشسته و خیلی عادی بهم زل زده.یکم خودم رو کشیدم بالا و نشستم.بابا گفت:چرا اینجا خوابیده بودی؟

دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:هیچی خسته بودم خوابم برد

از جاش بلند شد و گفت:امشب من ومامانت خونه نیستیم یا واسه خودت شام چیزی درست کن یا یه چیزی سفارش بده

قبل از اینکه حرفی از من بشنوه از اتاق زد بیرون با عصبانیت از جام بلند شدم رفتم سمت میز توالت و همه ی وسایلش رو با عصبانیت ریختم روی زمین.بابا فکر میکنه مشکل من فقط غذاست!عصبانی بودم خسته بودم از بی توجهی های پدر و مادرم.تو آینه به خودم نگاه کردم با حرص یه مشت کوبیدم به آینه که خورد شد و ریخت روی زمین.قطره های خونی رو که از دستم روی فرش میریختن برام مهم نبودن چون درد من بزرگتر ازاین حرفابود.نشستم رو زمین و به خرده شیشه ها زل زدم توی یکی ازتیکه ها به چهره ام خیره شدم دیدم عکس اون پیرمرده جای عکس من افتاده تو آینه با ترس از جام بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم.به ساعت نگاهی انداختم .ساعت۷غروب بود.اشتهایی نداشتم میم گرتم بخوابم.چشمام رو بستم .کم کم خوابم برد.

از شدت سوزش دستم بیدار شدم سعی کردم بخوابم ولی نشداز روی تخت رفتم پایین .از اتاق خارج شدم .پله ها رو طی کردم و رفتم جعبه ی کمک های اولیه رو برداشتم و مشغول پانسمان دستم شدم.وقتی کارم تموم شد سمت اتاق رفتم.همین که وارد اتاق شدم نزدیک بود از تعجب غش کنم.دیدم با خرده های شیشه کلمه ی کمک نوشته شده.با ترس رفتم و همشون رو جمع کردم.سعی کردم همه ی افکار دیوونه کننده رو از ذهنم بریزم دور.دوباره به تخت پناه بردم نگاهی به ساعت کردم دیدم ۳صبحه.از تعجب شاخ در آوردم.یعنی من اینهمه وقت خواب بودم؟!هرکاری کردم دوباره بخوابم خوابم نبرد.پتو رو‌کشیدم رو سرم .به پهلوی چپ چرخیدم با دیدن پیرمردی که روبه روم روی تخت بود زبونم قفل کرد.با وحشت از روی تخت افتادم روی زمین به سختی بلند شدم و زدم بیرون.با همون لباسایی که دانشگاه رفته بودم ،از خونه زدم بیرون .دوییدم سمت خیابون.فکرم کار نمیکرد.یه جا ایستادم تنها جایی که میشد برم خونه مجردی آروین بود که شبای امتحان میرفت اونجا.سریع یه تاکسی گرفتم و آدرس دادم.وقتی رسیدم به خونه اش یادم اومد پول نیاوردم.به راننده گفتم وایسه الان میام.رفتم زنگ خونه آروین رو صد بار فشار دادم تا بالاخره با موهای ژولیده و چشمای نیمه باز اومد دم در.سریع گفتم:پول داری

با تعجب نگام کرد و گفت:ها؟

-میگم پول داری؟

-دیوونه شدی؟

-آروین پول داری؟

-الان این موقع شب؟!

-تو پول بده بهت بگم چی شده

برگشت خونه و با کیف پول اومد دم در پول رو ازش گرفتم و دادم رانندهه.برگشتم سمتش و هلش دادم توی خونه و در رو بستم.سر جاش خشک شده بود و با تعجب نگام میکرد.نگاش که به دستم رسید گفت:نمیگی چی شده؟

-میشه بریم بالا

سرش رو تکون داد.باهم از پله ها بالا رفتیم و‌واردخونه شدیم.نشستم روی کاناپه.آرنج دستم رو به زانوهام تکیه دادم و سرم رو بین دستام گرفتم.اومد جلوم نشست.

-نمیخوای بگی چی شده

همه چی رو براش گفتم به غیر از شکستن شیشه که گفتم لیوان از دستم افتاد.بلند خندید وگفت:برو بابا خرافاتی شدی

حدس میزدم حرفم رو باور نکنه واسه همین دیگه راجع بهش حرف نزدم از جاش بلند شد و گفت:من میرم بخوابم توهم اگه خواستی همین جا بخواب.توی اتاق جا نیست  رو کاناپه بخواب شب بخیر

رفت توی اتاق دودقیقه بعد یه بالش و پتو از تو اتاق پرت کرد سمتم و گفت:بگیر بکپ

بالش رو برداشتم و روی کاناپه دراز کشیدم.کم کم خوابم برد.

صبح با صدای گوش خراش آروین بیدار شدم ولی چشمام رو باز نکردم از بس صدام کرد با اعصاب خرد شده گفتم:هوم

-پاشو بریم

-کجا

-سر قبر من خب دانشگاه دیگه

-برو بابا فکر کردم حالا قراره چه جای مهمی بریم

-دیوونه شدی خودت خبرنداری من که رفتم تو هم به چتر بازیت ادامه بده

دستم رو روی هوا به معنی خداحافظ تکون دادم.صدای بسته شدن دراومد.خواستم دوباره بخوابم که ترس مانع از خوابم شد.بلند شدم رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب پرتقال خوردم.نگاهی به لباسم انداختم.خیلی داغون بود.لباسم رو درآوردم و انداختم روی کاناپه رفتم اتاق آروین و یه پیرهن مشکی با یه شلوار کتون مشکی تنم کردم و از خونه زدم بیرون.از خیر تاکسی گذشتم و پیاده راه افتادم سمت خونه.وارد خونه که شدم دیدم صدای حرف از اتاق بابا میاد فهمیدم اومدن خونه .پوزخندی زدم و رفتم اتاقم .ملافه خونی شده بود.جمعش کردم و انداختمش توی پلاستیک و انداختم سطل آشغال.یه ملافه ی جدید از کمد برداشتم و انداختم روی تخت.روی تخت نشستم و دستام رو روی تخت ستون کردم و سرم رو عقب بردم. چشمام رو بستم تا بتونم تمرکز کنم.به اتفاقی که توی بیمارستان افتاد و پیرمردی که توی اتاقم بود کر کردم.نمیدونستم این پیرمرد کیه.نکنه توهم بوده باشه!دستم رو از روی تخت برداشتم .به جلو خم شدم و چنگی توی موهام انداختم.با کلافگی از روی تخت بلند شدم که دیدم گوشیم زنگ خورد.جواب دادم صدای آشنای مهدی توی گوشم پیچید:سلام سام

-سلام خوبی

-به مرحمت شماکجایی پسر بیا این ماشین خوشگلت رو ببر خونه کارش تموم شد.

-وای اصلا یادم نبود باشه …باشه الان میام فعلا

-خداحافظ

سریع موبایل رو گذاشتم توی جیبم و از اتاق رفتم بیرون.پیاده مسیر تعمیرگاه رو طی کردم.وقتی رسیدم به تعمیرگاه مهدی اومد جلو.به خاطر اینکه دستش کثیف بود مچ دستش رو‌گرفتم.لبخندی زد و گفت:مگه اینکه کارت گیر بیفته به ما سر بزنی

-مهدی بدجنس نشو دیگه حالا بگو ببینم عروسکم کجاست

-اوهوع عروسک!

با دستش یه جا رو‌نشون داد و گفت:اوناهاش

لبخند دندون نمایی بهش زدم و راه افتادم سمت ماشین.پریدم توش.هنوز بوی عطر تلخ و تندم توی ماشین بود.نفس عمیقی کشیدم و روشنش کردم .از تعمیرگاه زدم بیرون.مهدی برام دست تکون داد.منم براش سری تکون دادم و با یه تک بوق ازش جدا شدم.میدونستم هرچی اصرار کنم که پول تعمیر ماشین رو بهش بدم قبول نمیکنه واسه همین حرفی نزدم.بالاخره رسیدم خونه .ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و رفتم داخل خونه.بابا با عجله از اتاقش اومد بیرون.همونطور که داشت دکمه ی آستینش رو می بست گفت:فردا تولد آروینه من و مادرت نمیتونیم بیایم.تو هم اگه دوست داری بری قبلش کادو بخر

با دلخوری آشکار گفتم:بچه نیستم

اومد سمتم وگفت:فعلا وقت کل کل با تو رو ندارم

این رو که گفت سریع سمت در رفت.برگشتم و گفتم:شما کی برای من وقت داشتید؟!

تا اون لحظه پشتش به من بود.سریع برگشت .با انگشت شست و انگشت وسطش گوشه ی چشمش رو فشار داد و گفت:سام الان وقت

نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم:پس کی وقتشه؟پس کی من باید حرفام رو بهتون بزنم.شما یه ذره هم برام وقت نمیذارید.اگه مشکل از منه بگین که حلش کنم !

داک رو بلند کردم و گفتم:چرا ساکتید یه چی بگید!

بهم نزدیک شد و گفت:همه ی این کارا برای توئه

پوزخندی زدم .سرم رو انداختم پایین.دوباره آوردم بالا و گفتم:به خاطر من؟! واقعا جالبه

یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم:بابا من به غیر از پول به چیزای دیگه هم نیاز دارم.

بابا با حرص نفسش رو داد بیرون و گفت:بعدا باهن حرف میزنیم

بهم مهلت جواب دادن نداد و از خونه زد بیرون.صدای در روحم رو‌خراشید.دستم رولای موهام بردم تا بلکه از عصبانیتم کم بشه.

سمت اتاق رفتم.عصبانیتم رو سر در خالی کردم و محکم کوبیدمش.روی تخت نشستم.لباسام رو عوض کردم و آماده شدم برم برای آروین یه چیزی بخرم.یه پیرهن سورمه ای با یه پالتوی قهوه ای سوخته و‌شلوار کتان سورمه ای پوشیدم.شال گردن سورمه ای ام رو هم انداختم روی گردنم و از خونه زدم بیرون…

جلوی یه پاساژ معروف توقف کردم.نگاهی به ساختمونش انداختم و رفتم تو.هیچ وقت کادو خریدن رو دوست نداشتم ولی واسه آروین هرکاری میکردم.طبقات رو گشتم ولی چیز خوبی پیدا نکردم.دیگه از خرید ناامید شده بودم که چشمم افتاد به یه پیرهن سفید با خطهای نازک و طوسی که نامنظم روش دوخته شده بود.همینطور که داشتم از پشت شیشه به لباس نگاه میکردم تصویر همون پیرمرد رو توی شیشه دیدم که پشت سرم ایستاده.به سرعت برگشتم ولی هیچ کس پشتم نبود.چشمام رو یه بار محکم بستم و دوباره به ویترین نگاه کردم اما این بار از شدت ترس سرجام خشکم زداون پیرمرده دستش رو‌انداخته بود دور گردنم.سریع سمت پله برقی رفتم.همونطور که پایین میرفتم دستم رو‌روی گردنم میکشیدم.بالاخره به در خروج پاساژ رسیدم .زدم بیرون و پریدم توی ماشین چند ثانیه نفس نفس زدم تا بالاخره آروم شدم.سرم رو گذاشتم روی فرمون و دستام رو دورش حلقه کردم.یه کم که گذشت سرم رو بلند کردم.ماشثن رو روشن کردم خواستم آینه رو تنظیم کنم که دیدم پیرمرده روی صندلی عقب نشسته با وحشت برگشتم پشت رو‌ببینم که چشمام سیاهی رفت ….

چشمام رو که به شدت تار میدید چند بار باز و بسته کردم.وای خدا دوباره این جنگل و این کلبه.اما این بار به کلبه نزدیک تر شده بودم.از روی زمین بلند شدم‌صدای جیغ دختری بلند شد.دستم رو‌روی گوشام گذاشتم و‌چشمام رو‌بستم.صدای جیغ که قطع شد دوباره چشمام رو باز کردم.خواستم قدمی به سمت کلبه بردارم که از پشت کشیده شدم.همینطور کشیده میشدم و کلبه ازم دور تر میشد.همه چی سیاه شد …

چشمام رو‌باز کردم.نفس حبس شده ام رو‌بیرون دادم با شنیدن صدای مردی که به شیشه ی ماشثن میکوبید بهش نگاه کردم و‌شیشه رو دادم پایین.گفت:داداش ماشینت رو‌یکم ببر جلو من ماشینم رو بردارم

تازه متوجه موقعیتم شدم سرم روتکون دادم و‌ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.دستام میلرزید و تمرکز نداشتم.ماشین رو‌یه گوشه پارک کردم.در ماشین رو باز کردم و پریدم بیرون.یکم کنار ماشین قدم زدم و نفس عمیق کشیدم تا حالم بهتر شه ولی نشد که نشد.دوباره سوار ماشین شدم.به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو‌بستم.یکم حالم بهتر شد.ماشین رو روشن کردم و به هر سختی بود خودم رو‌به خونه رسوندم…

کلید رو توی قفل چرخوندم و در باز شد.رفتم داخل.خواستم در رو ببندم که سرم گیج رفت و‌افتادم روی زمین.چشمام سیاهی رفت…

با ترس چشم باز کردم.دیدم روبه روی کلبه ایستادم و صدای اره برقی و‌جیغ دختری از کلبه میاد.چند ثانیه بعد خون ازپنجره ی کلبه زد بیرون و دای جیغ قطع شد .با ترس قدمی عقب رفتم اما نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و افتادم روی زمین.کشون کشون خودم رو از کلبه دور کردم .تازه داشت در کلبه باز میشد.از ترس نفسم بند اومده بود.روی زمین دست کشیدمدتا یه چیزی برای دفاع از خودم بردارم.هنوز در کامل باز نشده بود که صدای بابا باعث شد چشمام رو باز کنم.چشمام هنوز هم تارمیدید.خواستم حرفی بزنم که بابا گفت:سام حالت خوبه؟چرا جلوی در افتاده بودی؟

چشمام رو‌چند بار باز و بسته کردم.نگاهم رو روی چهره ی بابا چرخوندم.کنجکاوی از سر و روش میبارید.هنوز ازش دلخور بودم.خواستم بلند شم که باز بابا مانعم شد و گفت:نه بلند نشو حالت خوب نیست.اگه چیزی نیازداشتی بگو.

دوباره با تحکم گفت:استراحت کن

ازم دور شد.تازه متوجه موقعیتم شدم.توی اتاق روی تخت خوابیده بودم .به سختی از تخت جدا شدم و نشستم.بدنم به شدت درد میکرد.تشنه ام بود.از روی تخت بلند شدم.با وجود ضعفی که توی بدنم بود سمت در اتاق رفتم.داشتم پله هارو با سختی طی می کردم که صدای بابا از پشت سرم بلند شد:مگه نگفتم استراحت کن.چرا لج میکنی

برگشتم سمتش و با صدای گرفته ام گفتم:من نیاز به کمک هیچ کس ندارم

سرش رو کلافه تکون داد و گفت:پسر ممکنه حالت بد شه

-مگه برای شما مهمه؟

صدای مامان از پایین پله ها بلند شد که گفت:باز چی شده؟

بدون توجه به حرفش مسیر آشپزخونه رو در پیش گرفتم .رفتم سمت یخچال و بطری آب رو بداشتم.یه لیوان گرفتم و آب رو ریختم توش و یه نفس سر کشیدم.بطری رو گذاشتم توی یخچال.هنوز درش رو نبسته بودم که صدای مامان از پشت سرم اومد:سام

در یخچال رو با قدرت بستم برای اینکه به مامان بی احترامی نکنم چشمام رو‌محکم روی هم فشار دادم و از آشپزخونه رفتم بیرون مامان هم پشت سرم اومد و دوباره صدام زد و گفت:سام با توام.باز چت شده چند بار باید بهت بگم که همه ی کارایی که ما میکنیم برای توئه

برگشتم سمتش و با صدایی که تلاش داشتم بالا نره ولی نمیشد گفتم:بس کنید دیگه همیشه جواب من این بود.اگه من براتون مهم بودم یه زمانی رو برام خالی میذاشتید.تاحالا شده هر یه تامون سر یه میز غذا بخوریم.تاحالا شده بوی غذای خونگی توی این خونه ی  لعنتی بیاد؟نه نشده هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاده حالا چطورمیگین همه ی این کارا برای منه.

بابا با عصبانیت گفت:سام تو خیلی چیزا رو نمیدونی

-پس بهم بگین.توجیهم کنین.اون چیزا چین که من نمیدونم من میخوام بدونم همه چی رو

مامان گفت:سام فعلا زمانش نرسیده

با صدای بلندی که کل وسایل خونه رو‌میلرزوند گفتم:پس کی وقت گفتن اون حرفای لعنتی میرسه تا کی باید تنها باشم تا کی

خواستم ادامه بدم که یه طرف صورتم سوخت.خشمم بیشتر شد با صدایی که ازته چاه میومد بیرون گفتم:آره بایدم بزنید حق من اینه.من جایگاهی توی این خونه ی لعنتی ندارم

بدون اینکه منتظر حرفی از طرفشون باشم سمت اتاق رفتم.پالتوی مشکیم روتنم کردم و گوشیم روبرداشتم با یکم پول.سوییچ‌رو انداختم توی جیب پاتوم .از اتاق زدم بیرون و به سرعت از پله ها رفتم پایین.به در ورودی که رسیدم دای بغض دار مامان اومد:سام داری چیکارمیکنی؟

بدون حرف در رو باز کردم که برم بیرون که صدای بابا بلندشد:سام این رو‌بدون که اگه از این خونه بری دیگه حق برگشتن نداری!

-کوروش این چه حرفیه!

بابا حرفی نزد.پوزخندی زدم و از خونه خارج شدم.سوییچ رو‌در آوردم و‌ماشین رو روشن کردم و راه افتادم .اعصابم خرد بود.نمیتونستم درست رانندگی کنم.زدم روی ترمز .با مشت کوبیدم روی فرمون.در ماشین رو باز کردم و رفتم بیرون.از سرما دستم رو کردم توی جیب پالتوم.با هر نفسم بخاری ایجاد میشد.هوای سرد داشت آرومم می کرد.کم کم حالم بهتر شد.دوباره سوار ماشین شدم.نگاهی به ساعتم انداختم .ساعت۱۰شب بود.خواستمدماشین رو روشن کنم که گوشیم زنگ خورد.دکمه ی اتصال رو زدم .صدای آروین توی گوشم پیچید:سلام بی معرفت

-سلام

-کجایی

-چطور مگه؟

-فکر کردمدامشب میای

-کجا

-نامرد تولدم دیگه

وای اصلا یادم نبود.دستی روی پیشونیم کشیدم و با شرمندگی گفتم:وای آروین اصلا یادم نبود

-آره تو که راست میگی من که میدونم برای اینکه کادو‌نخری نیومدی

-آروین اصلا حوصله ندارم فعلا

خواست حرفی بزنه که تماس رو قطع کردم.نفسم رو با صدا دادم بیرون .خواستم ماشین رو روشن کنم که احساس کردم کسی روی صندلی بغلم نشسته.نکام رو به سمت راست برگردوندم .با دیدن پیرمرده باز ترسیدم.تا خواستم عکس العملی نشون بدم بیهوش شدم…

چشمام رو‌که باز کردم دیدم جلوی یه جاده که اطرافش رو درختای خشکیده فراگرفتن افتادم.اول جاده یه تابفو بود که روش نوشته شده بود:روستای …

دیدم یه پیرزن داره از جاده میاد سمت من.وقتی بهم نزدیک شد اول از همه چشمای سبزش من رو متحیر کرد.ورت چروکیده ولی زیبایی داشت پشت سرش همون پیرمرده اومد سمتم.با فاصله ی حدودا سه متری من ایستاده بودن و با التماس نگام می کردن.خواستم برم طرفشون که زمین خوردم و سرم خورد به زمین و بیهوش شدم…

چشمام رو که باز کردم دیدم سرم روی فرمونه.سریع بلند شدم و صاف نشستم.ذهنم درگیر شده بود.همه چی نامعلوم بود.اما تنها چیزایی که خوب یادم میومد اسم اون روستا و چشمای سبز اون پیرزن بودن.افکار و سوالاتم تمرکزم رو از بین برده بودن.ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.جلوی یه رستوران ایستادم .یه غذا سفارش دادم و‌خوردم اما هیچی از طعمش نفهمیدم چون تمام ذهنم مشغول بود.غذا رو نصفه رها کردم و‌بعد از حساب کردن پول غذا رفتم توی ماشین نشستم.صندلی رو‌دادم عقب و خوابیدم.تصمیمم رو‌گرفته بودم و دوست داشتم زود تر صبح بشه تا جواب همه ی سوالاتم رو بگیرم.با همین فکرا خوابم برد…

صبح با خوردن نور خورشید به چشمم خواب از سرم پرید.چشمام رو باز کردم .یکم گذشت تا بفهمم کجام.سریع گوشیم رو از جیبم کشیدم بیرون.کلی جستجو کردمدتا تونستم آدرس اون روستا رو به دست بیارم.آدرس رو که فهمیدم ماشین رو روشن کردم و راه افتادم…

دقیا تصویری که توی اون خواب دیده بودم جلوی روم بود.از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم.دوباره سوار ماشین شدم و جاده رو‌در پیش گرفتم .همینطور جلو رفتم تا بالاخره جاده تموم شد و رو به روم رو فقط درختای خشکیده پر کرده بودن.به اجبار از ماشین پیاده شدم و با دقت اطرافم رو نگاه کردم.توی جنگل حتی کلاغ هم پرنمیزد.مسیرش ماشین خور نبود و مجبور بودم پیاده برم.رفتم و از صندوق عقب چاقویی که خریده بودم رو بیرون کشیدم و گذاشتم توی جیبم.یه چراغ قوه هم برداشتم چون هوا گرگ ومیش شده بود.صندوق رو بستم و سوییچ‌رو از ماشین برداشتم و در ماشین رو قفل کردم وراه افتادم سمت درختا.سکوت بدی جنگل رو در بر گرفته بود.درختا رو رد میکردم.به دقت اطرافم رو نگاه می کردم تا راهم رو‌گم نکنم.کم کم داشتم ناامید میشدم که چشمم افتاد به یه کلبه ی چوبی که دیواره هاش پر از خون بودن.هوا به شدت سرد و تاریک شده بود.مه جلوی دیدم رو‌گرفته بود.صدای زوزه ی باد تنم رو‌میلرزوند.خواستم برم سمت کلبه که زیر پام خالی شد و داخل یه دره سقوط کردم.سرم محکم به یه جایی برخورد کرد و بیهوش شدم…

چشمام رو به سختی باز کردم.چند بار پلک زدم تا دیدم بهت بشه.نور خیلی ضعیفی از بالا به چشمم میخورد.به اطرافم نگاه کردم .تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاد.خواستم از جام بلند شم که سرم تیر کشید .چشمام رو از درد بستم و آخ کوتاهی گفتم.چراغ قوه ام که توی دست راستم بود رو روشن کردم و نورش رو روی زمین انداختم.با دیدن چیزایی که روی زمین بود از ترس بلند شدم.آب دهنم رو قورت دادم و عقب عقب راه رفتم.زیر پام پر بود از سر های قطع شده ی دختر پسرها که بوی بدی میداد.سرم رو با ناباوری به دو طرف تکون دادم.باید هرچه سریعتر از اون دره خارج میشدم.به دیواره ی دره نگاه کردم .خدا روشکر اف نبود و روش چاله چوله وجود داشت.به سرعت پریدم و یکی از برآمدکی ها رو گرفتم.دستم درد میکرد ولی باید تمل میکردم.پای راستم رو داخل یکی از فرورفتگی ها فرو کردم و به کمک دستم بالا رفتم.سرم رو به سمت دهنه ی دره گرفتم.فاصله ی چندانی باهاش نداشتم.به سرعت کارم افزایش دادم.پام رو‌توی یکی دیگه از برآمدگی ها گذاشتم.خواستم به کمکش برم بالا که پام سر خورد .نزدیک بود بیفتم که با دست راستم که سالم بود خودم رو نگ داشتم.کم کم با دقت بیشتر ادامه دادم تا به دهنه ی دره رسیدم.با دستام بدنم رو‌کشیدم بالا و‌پام رو به زمین قلاب کردم و بالاخره تونستم از دره خارج بشم.به ساعتم نگاه کردم دیدم شیشه اش شکسته و‌کار نمی کنه با خودم گفتم:لعنتی!

سمت کلبه پاورچین پاورچین راه افتادم .همه جاش رو دقی نگاه کردم.چوبش پوسیده بود و پر از خون.رفتم سمت درش .دستگیرش رو چرخوندم ولی باز نشد.چند بار این کار رو‌کردم اما باز نشد که نشد.گوشم رو به در چسبوندم و صدای خفه  ی جیغ دختری به گوش رسید.خودم رو‌به در کوبیدم.به خاطر پوسیده یودن در سریع شکست.رفتم داخل.یه دختر به یه صندلی فلزی با طناب بسته شده بود .روی دهنش چسب بود.صورتش زخمی بود .توی چشماش اشک جمع شده بود.چشماش سبز و فوق العاده زیبا بودن.همه ی موهاش زیر مقنعه ی مشکیش مخفی شده بود.رفتم سمتش.چاوی ضامن دارم رو از جیبم در آوردم و گرفتم سمتش که سرش رو برد عقب و شروع کرد به جیغ زدن.سریع دست و‌پاش رو‌باز کردم و‌آروم چسب رو از دهنش کندم.از دیدن چهره اش متحیر شدم.کپی پیست خودم بود فقط یکم ریش کم داشت.آب دهنش رو‌با ترس قورت داد و‌گفت:باید از اینجا بریم

از جاش بلند شد و رفت سمت در .لنگ میزد.معلوم بود پای چپش شکسته.به دیوار تکیه داد و گفت:آقا بیاین دیگه باید بریم

نگاهم رو ازش جدا کردم و به وسایل کلبه دوختم.سه تا فانوش گوشه و کنارش بود.یه میز بزرگ و بهم ریخته ی چوبی اون طرف بود.سمت میز رفتم.یه مشت برگه ریخته بود روش.برگه ها رو که برداشتم دیدم عکسن.از دیدنشون ترسیدم.عکس ها از دست و پای قطع شده  ی انسان بود.بعضی عکسها از دختر پسرایی با  چشمای سبز و آبی و قیافه ی جذاب  بود که یکی با اره در حال قطع کردنشون بود.همونطور مشغول دیدن عکسا بودم دختره بلند صدام زد:آقا!

برگشتم سمتش دیدم سرش بیرونه و داره به چپ و راست نگاه میکنه .برگشت سمتم و گفت:باید بریم الان میاد

-کی

-شما بیاین .تو روخدا بیاین من همه چی رو بهتون میگم.رفتم سمتش یه دم باهاش فاصله داشتم که دستش رو گذاشت روی دهنش و به یه جا بیرون از کلبه خیره شد و عقب عقب رفت.خواستم ازش بپرسم چی شده که یه مرد با صورت سوخته و بد شکل که یه چشمش کاملا سفید بود و بینیش قطع شده بود با یه اره برقی بزرگ وارد کلبه شد.با دیدن من اومد سمتم.خواست با اره دستم رو قطع کنه که میز چوبی رو سمتش هل دادم.اره خورد به میز و میز نصف شد.دنبال یه چیزی برای دفاع گشتم.چشمم خورد به صندلی فلزی.بلندش کردم.مرده واست با اره ضربه ای بهم بزنه که با صندلی جلوش رو گرفتم.از برخورد اره و صندلی صدای بدی تولید شد.مرده همینطور با اره به صندلی فشار می آورد و من عقب و عقب تر می‌رفتم تا جایی که خوردم به دیوار.با یه فشار زیاد مرده رو هل دادم.تعادلش رو از دست داد و افتاد روی زمین.اره برقی از دستش افتاد کنارش .صندلی رو برداشتم و ضربه ی محکمی به سرش زدم .همون ضربه باعث شد بیهوش بشه.سریع رفتم پیش اون دختره که از ترس گوشه ی دیوار مچاله شده بود.بهش گفتم بلند شه.بلند شد و با هم از کلبه خارج شدیم.هنوز زیاد از کلبه دور نشده بودیم که دختره افتاد روی زمین .گریه می کرد.رفتم سمتش.دوزانو جلوش نشستم و پرسیدم:چی شده؟

-پام …نمیتونم راه برم

یکم فکر کردم و گفتم:میخواین کمکتون کنم؟

سرش رو به معنی نفی تکون داد

کلافه دستی لای موهام کشیدم و گفتم:ما باید زود تر از اینجا دور شیم.هر آن ممکنه اون دیوونه به هوش بیاد

-شما برین همینکه یکی پیدا شد من رو‌نجات بده کافیه .

با یه حرکت از روی زمین بلندش کردم.دست و پا میزد و می گفت که ولش کنم.از دستش کلافه شدم و گفتم:هی آروم چه خبره هدف من فقط کمکه

با ناچاری پذیرفت.رفتم سمت دهنه ی دره.نمیدونستم چطور باید ازش عبور کنم.تنها راهی که وجود داشت این بود که با یه پرش بلند برم اون سمت دره.به خاطر کم بودن فاصله این بهترین راه بود.چند قدم عقب رفتم دختره پرسید:چیکار میکنین

-نگران نباش

وقتی به مقدار کافی فاصله گرفته بودم.سر جام ایستادم.نفس عمیقی کشیدم و‌دویدم صدای دختره با پرش من همراه شد که گفت:وای نه

وقتی پریدم به خاطر اینکه دختره همرام بود و سنگین شده بودم نتونستم روی زمین فرود بیام.از لبه ی دره آویزون بودم.دختره چشماش رو بسته بود و دستاش رو‌مشت کرده بود.با یه حرکت گذاشتمش بالای دره روی زمین.چشماش رو باز کرد و روی زمین نشست.با دستم خودم رو کشیدم بالا و کنار دختره ایستادم.لباسم رو تکوندم و گفتم:باید بریم

از جاش آروم بلندشد.پاش هنوز درد داشت ولی نمیخواست حرفی بزنه که دوباره من کمکش کنم.به هر سختی بود راه میرفتیم.بالاخره جاده جلومون نمایون شد.هر دو خوشحال شدیم.سمت کوچه دویدم.ماشینم سر جاش بود سوییچ‌رو از جیبم در آوردم و در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.دختره هم پشت نشست.رنگ و روش رفته بود.کاملا مشخص بود که انرژیش تحلیل رفته.از آینه بهش نگاه کردم.نگاش توی نگام قفل شد.سریع سرش رو انداخت پایین .گفتم:خب میشه موضوع رو بگین؟

دوباره بهم نگاه کرد و کفت:راستش وقتی داشتم مسیر خونه و دانشگاه رو طی میکردم ماشینم خراب شد و‌بین راه موندم.خیابون خلوت بود داشتم به اطراف نگاه میکردم تا شاید یکی بیاد کمک که یه نفر بیهوشم کرد.وقتی به هوش اومدم دیدم توی این کلبه ام و یه مرد…

به اینجا که رسید صداش لرزید و با بغض ادامه داد:یه مرد با صورت سوخته هرروز شکنجه ام میکرد و از این کار لذت میبرد.یه دختر دیگه مثل من با چشمای سبز رو جلوی من…جلوی چشمای من دستش رو با اره برقی قطع کرد و داد بهش بخوره

دختره زار میزد وادامه میداد.اشک صورتش رو پوشونده بود.وقتی حرفش تموم شد گفتم:اوه خدای من واقعا متاسفم

اشکش رو با دستش پاک کرد و گفت:شما چی؟

همه چی رو براش گفتم با تعجب بهم نگاه کرد و کفت:اینایی که شما میگین پدر و‌مادر منن.البته پدرم مرده ولی مادرم چشمای فوق العاده ای داره

من که کامل قاطی کرده بودم گفتم:حتما خواستن بهم بگن بهتون کمک کنم

-چرا شما

جوابی نداشتم.ماشین رو روشن کردم و گفتم:نمیدونم.

مشغول روندن شدم.دختر‌ه‌هم سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد…..

خیلی گرسنه بودم.یه رستوران سرراهی دیدم.کنارش توقف کردم.از توی آینه چهره ی معصوم دختره رو دیدم.دلم نیومد بیدارش کنم.رفتم رستوران و دوپرس چلو جوجه گرفتم و سوار ماشین شدم.خواستم راه بیفتم که دختره چشماش روباز کرد.برگشتم سمتش و گفتم:ببخشید بیدارت کردم؟

سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت:کجاییم؟

-اینجا یه رستوران بود دو پرس غذا گرفتم جوجه کباب که دوست دارید؟

سرش رو به بالا و پایین تکون داد.از ماشین پریدم بیرون و از صندوق عقب یه غذا برای دختره برداشتم .بردم بهش دادم.ازم گرفت .سریع ماشین رو دور زدم و سوار شدم.ماشین رو‌که روشن کردم گفت:شما نمیخورید

-نه بهتره هر چه زود تر بریم تهران

راه افتادم بالاخره به تهران رسیدم گفتم:خانوم کجا باید بریم؟

آدرس رو‌گفت و من راه افتادم.آدرسی که گفته بود واسه مناطق وسط شهر بود.بالاخره رسیدیم رفتم توی یه  کوچه و جلوی یه درب آبی آهنی که اطرافش رو دیوار آجری قدیمی فرا گرفته بود ایستادم.روی دیوار شاخه هایی از درختا آویزون بودن و تصویر قشنگی رو‌ایجاد کرده بودن.دختره پیاده شد و گفت:ممنون آقا واقعا نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم .لبخندی زدم.رفت سمت در و زنگ زد.یه پیرزن با چادر گل گلی سفید و یه روسری سفید گلدار که با یه گیره بسته شده بود اومد دم در.از دیدن چهره اش فهمیدم همون پیرزنیه که توی اون خواب دیدم.بی اراده از ماشین پیاده شدم.دختره رفت بغل پیرزنه.پیرزنه با دیدن من اومد سمتم و گفت:سلام پسرم شما دختر من رو‌نحات دادی؟

-سلام حاج خانم بله

-واقعا ازت ممنونم نمیدونی چقد خوشحالم کردی حالا بیا خونه یه چایی و نون پنیر بخور بعد برو

باخودم یکم فکر کردم.بدم نمیگفت .یه حس عحیبی به اون پیرزن داشتم.یه چیز خاصی توی اون چشمای سبز و‌مهربونش بود.گفتم:خب …راستش

-پسرم روی این پیرزن رو‌زمین ننداز

خندیدم.سرم رو انداختم پایین و گفتم:این چه حرفیه چشم شما امر بفرما

لبخند مهربونی بهم زد و راه افتاد.منم دنبالش رفتم.با کلی اصرار اول خودش و دخترش رفتن و‌بعد من وارد شدیم.وقتی وارد حیاط خونه شدم از دیدن حوضچه ی کوچیکی که وسط خونه بود دلم یه حالی شد.یه حال عجیب.باغچه ی کوچیکی سمت چپ حیاط بود . سمت راست هم یه تخت چوبی یا یه قالی زیبای قرمز قرار داشت.روبه رو هم یه در چوبی قشنگ و براق دیده میشد.همراهشون وارد خونه شدم.نفس عمیقی کشیدم.عطر فوق العاده ای کل خونه رو فرا گرفته بود.پذیرایی خونه تقریبا۱۰۰متر بود و دوتا اتاق داشت و یه آشپزخونه ی نقلی و زیبا.یه قسمت خونه مبلهای آبی رنگ و یه سمت دیگه اش پشتی های آبی و تلویزیون.خونه ی ساده ای بود اما به شدت با صفا.پیرزنه سفره ای روی زمین پهن کرد و دخترش رفت توی یکی از اتاقها.پیرزنه هم سفره رو با دو لیوان چایی توی فنجونای کمرباریک  و نون و‌پنیر و سبزی تزیین کرد.تا به حال هیچ‌وقت کسی چنین سفره ای برام نچیده بود.با تعارف پیرزن روی سفره نشستم.دختره هم با یه شال سورمه ای و یه مانتوی بلند لی و شلوار سورمه ای اومد.هنوز پاش میلنگید و این موضوع باعث شده بود پیرزنه ناراحت بشه.گفتم:حاج خانوم نگران نباشین پاشون چیزی نشده فقط ضرب دیده .پیرزنه لبخند غمگینی زد وزیر لب رو به دختر گفت:الهی مادر فدات شه

با شنیدن این حرف دلم یه طوری شد .به دختره حسودیم شد که چنین زندگی داره.نگام افتاد به دیوار پشت سر پیرزنه.دیدم عکس اون پیرمرده چسبیده به یوار.یه عکس دیگه هم بغلش زده شده بود که نمیتونستم خوب ببینمش.از روی سفره بلند شدم و سمت اون قاب عکس رفتم.بهش نگاه کردم.باورم نمیشد اون عکس من بوددستی روی قاب عکس کشیدم.پیرزنه گفت:,چیزی شده پسرم؟

با تردید برگشتم سمتش تازه همه چی داشت سر جاش قرار میگرفت… همه چی…

بغض کرده بودم.توی چشمای پیرزنه زل زده بودم .چشمای سبز عجیب…برای اینکه ببینم حدسم درسته یا نه با صدای لرزون گفتم:حاج خانم این عکس کیه؟

پیرزنه چند قطره اشک ریخت و‌گفت:چطور مگه؟

-آخه این عکس منه

پیرزنه از جاش بلند شد رنگ و روش رفته بود خودش رو‌به من رسوند اشک چشمای سبزش رو‌خیس کردن با گریه گفت:یعنی تو محسنی؟

نمیفهمیدم چی میگه همون لحظه بغلم کرد و گفت:باورم نمیشه تو محسن منی باورم نمیشه

من که کپ کرده بودم گفتم:حاج خانوم چی میگین ؟محسن کیه؟

گریه ی پیرزن شدت گرفت ازم دور شد وگفت:.وقتی یه سال از ازدواج من و آقا حشمت گذشته بود دوقلو باردار شدم یه پسر یه دختر …به خاطر اینکه یه بچه ی  پسر داریم خوشحال بودم چون تااون زمان توی خانواده ی  آقا حشمت پسر به دنیا نیومده بود.وقتی بچه به دنیا اومد خواهر حشمت پروین که چند سالی بود ازدواج کرده بود ولی بچه دار نمیشد فهمید که ما بچه ی پسر داریم کل خانواده به ما توجه می‌کردن  و کلی دورمون شلوغ شد اما پروین حسادت داشت.توی جشن تولد سه سالگی پسرم  اونو دزدید و برد.چند سال بعد وقتی دید ما داریم از غصه دق میکنیم اومد و گفت که پسرم رو گذاشته دم در خونه یه​ یه نفر.آقا حشمت کلی با پروین دعوا کرد اما پروین گفت که خونه شون رو عوض کردن و نمیدونه کجان.حشمت کلی دنبال پسرمون گشت ولی پیداش نکرد به خاطر غم و غصه سکته کرد و‌مرد

پیرزن که تاحالا زار میزد و میگفت به عکس اشاره کرد و گفت:اینم عکسشه آخرین عکسی که ازش داریم…

نه ….نه…باورم نمیشه یعنی من ….وای خدا نه  ….  نمیشه من نمیتونم…به هرسختی بود خودم رو به در رسوندم و از خونه زدم بیرون اجازه دادم اشکام بریزن.سوار ماشین شدم و به گاز رفتم.اعصابم خورد بود از شدت اشک چشمام خوب نمیدید داشتم با سرعت میرفتم که ناگهان به چیزی خوردم و سرم محکم خورد به فرمون گرمی خون رو روی پیشونیم حس میکردم.سرم رو‌که بلند کردم دیدم خوردم به یه درخت.کوبیدم روی فرمون و داد زدم از ته دل.بدجوری گیج بودم حرف بابا اومد به ذهنم اومد که گفته بود:تو خیلی چیزا رو نمیدونی….رفتارای بابا…محبت نکردناشون…نگاه پر از ترحم عمو…همه و همه از ذهنم میگذشتن و‌آزارم میدادن.گوشیم زنگ خورد حوصله  ی جواب دادن نداشتم…فقط گریه میکردم و داد میزدم.حالم داغون بود.سوزش پیشونیم هم به دردام اضافه شده بود.اونقدر گوشیم زنگ خورد که از جیبم درش آوردم دیدم آروینه چند بار رد تماس کردم ولی باز زنگ زد با کلافگی جواب دادم

-بیشعور معلومه کجایی چرا جواب نمیدی نمیگی عمو و زن عمو از نگرانی دق میکنن

گریه ام باشنیدن حرفای آروین بیشتر شد با گریه گفتم:آروین دارم دیوونه میشم آروین تو روخدا بیا پیشم آروین

آروین که از سکوتش معلوم بود تعجب کرده گفت:چی شده چرا گریه میکنی حالت خوبه؟کجایی؟

-نمیدونم ….نمیدونم …آروین حالم بده بیا آروین بیاااا

-خیلی خب خیلی خب بگو کجایی

آدرس رو با کلی غلط غلوط بهش دادم.گوشی رو پرت کردم و دوباره کوبیدم روی فرمون .صدای مردمی که بیرون ماشین هی صدام میکردن مثل مته مغزم رو سوراخ میکرد.درماشین رو قفل کرده بودم  سرم رو‌گذاشتم روی شیشه داشتم زار میزدم که یکی زد به شیشه.میدونستم یکی از همین آدماست اما باشنیدن صدای آروین سرم رو بلند کردم.قفل ماشین رو با دستای لرزونم باز کردم.آروین در رو سریع باز کرد با دیدنم قیافه اش نگران شد.کمکم کرد پیاده شم.همراهش راه افتادم.گفت:چیکار کردی با خودت پسر؟چیشده؟

-,آروین دارم دیوونه میشم

من رو سمت پژوی خودش برد و روی صندلی بغل راننده نشوند و خودش هم نشست و گفت:چرا؟

همه چی رو با صدای گرفته ام بهش گفتم.باورش نمیشدیکم به جلوش نگاه کرد و‌گفت:مطمئنی؟

-نمیدونم

ماشین رو روشن کرد .گفتم:کجا میری

-پیش بابا

-چرا؟

بهم نگاه کرد و گفت:پیشونیت داغون شده

جون مخالفت کردن نداشتم.سرم رو به شیشه تکیه دادم و‌چشمام رو‌بستم…

بخیه که تموم شد عمو گفت:چیشد سام؟تصادف کردی؟

هنوز توان حرف زدن نداشتم.شاید هم نمیخواستم حرفی بزنم.نگاه خیره ی عمو باز کلافه ام کرد.آروین گفت:بابا میشه چند دقیقه بیای ؟کارت دارم

عمو سری براش تکون داد و همراهش از اتاق بیرون رفت.سرم داشت از درد میترکید.با دوتا از انگشتام شقیقه ام رو مالیدم و چشمام رو بستم.حال روحیم خراب بود.داغون بود…

عمو با قیافه ی ناراحت و شرمنده وارد اتاق شد و پشت سرش آروین.آروین به چارچوب در تکیه داد و سرش رو انداخت پایین.عمو اومد سمتم .یه صندلی برداشت و کنارم نشست.دستش رو روی شونه ام گذاشت.فشاری خفیفی​ وارد کرد و گفت:سام میدونم باورش برات سخته ولی(مکثی کرد و گفت)حقیقت داره.

با صدای گرفته گفتم:چرا زود تر بهم نگفتین؟

-من نمیتونم حرفی بزنم صبر کن مادرت بیاد همه چی رو برات توضیح میده

سرم رو با کلافگی تکون دادم و به کفشم خیره شدم.عمو ازم جدا شدو رفت.آروین هم پشت سرش رفت . دوباره به جلو خم شدم .دستام رو‌روی زانو هام ستون کردم و سرم رو‌بین دستام گرفتم.نفس های عمیق میکشیدم تا اعصابم آروم شه ولی تاثیری نداشت.صدای پاشنه های کفشی رو‌شنیدم سرم رو بلند کردم.با دیدن چهره ی غمگین مامان ناخوداگاه بغضی روی گلوم نشست.نمیدونستم چی صداش کنم.مامان…آیا واقعا مامانم بود؟نکنه همش یه خواب باشه؟

مامان بهم نزدیک شد اما با سستی افتاد روی زمین.نتونستم ببینم داره غصه میخوره از صندلی جدا شدم و روبه روش دوزانو نشستم.بازوهاش رو گرفتم و سعی کردم بلندش کنم.سرش رو آورد بالا و با چشمای خیس بهم نگاه کرد.هق هق کرد و میون هق هقش گفت:وقتی ازدواج کردیم دکترا گفتن بچه دارنمیشیم به هرکاری دست زدیم ولی بچه دار نشدیم.دیگه بعد از ۵سال از این بیمارستان به اون بیمارستان رفتن خسته شده بودیم تصمیم گرفتیم کار کنیم تا بلکه از فکر بچه بیایم بیرون .دقیقا همون سال روز سه شنبه زنگ در به صدا در اومد.

مامان گریه اش شدت گرفت ولی ادامه داد:هنوز خوب صحنه هاش رو یادمه.رفتم در رو باز کردم دیدم یه پسربچه ی کوچولو حدودا۳-۴ساله توی یه سبده.چشمای سبز و‌معصومش رو بهم دوخته بود و گریه می کرد.به اجبار بردمش خونه و بهش رسیدگی کردم.وقتی کوروش اومد خونه و بچه رو دید گفت به پلیس بگیم و تصمیم گرفت اگه صاحب بچه پیدا نشد بریم و بزاریمش یه پرورشگاه.منم قبول کردم اما کیکاووس (عموم)بهمون گفت که این که بچه یه نعمته و بزرگش کنیم.کوروش زیر بار نمیرفت ولی بالاخره با اصرار های کیکاووس قبول کرد.اسمش رو گذاشتیم سام.دستای مامان میلرزید .لرزش شدیدش باعث شد نگرانش بشم.سرش رو انداخته بود زیر و‌گریه میکرد.از روی زمین بلندش کردم و کشیدمش توی بغلم.موهای بلوندش پریشون ریخته بود روی صورت خیسش .سرش رو به سینه ام فشردم و سعی کردم جلوی بغضم روبگیرم.گفتم:چرا گریه میکنین؟من که پیشتونم.خواهش میکنم آروم باشین .خواهش می‌کنم

نتونستم دیگه ادامه بدم .دلم میخواست الان بابا کنارم بود و با وجودش من رو آروم میکرد.اما نیومده بود و دلیلش رو نمیدونستم…

مامان از من جدا شد .موهاش رو زیر روسریش مخفی کرد.چشمای عسلیش رو بهم دوخت.دستش رو سمت سینم برد وبا بغض فراوونی گفت:این قلب…جای منی که…مادرت نیستم هم هست؟

بازم در برابر اشکها مقاومت نشون دادم و گفتم:سام

خواستم ادامه بدم که گلوم رو بغضی بست.نمیدونستم از حالا باید محسن اون حاج خانوم باشم یا سام مامان…وای خدا چقدر سخته

بغضم رو همراه آب دهن فرستادم از گلوم بره و ادامه دادم:همیشه دوستت داره

مامان باز گریه کرد و سرش رو انداخت پایین و گفت:نه سام.من بهت بد کردم.تنهات گذاشتم روزایی که نوجوون بودی غرق کار بودم اما باور کن عاشقت شده بودم.درسته همخونم نبودی ولی پسرم بودی.سام ببخشید.ببخشید که دیر فهمیدم چیکار کردم.ببخش

با شنیدن حرفاش دوران تلخ نوجوونیم یادم  اومد اما نخواستم قلب مامان رو بشکنم.رفتم جلوش زانو زدم و دستش رو گرفتم و با صدای گرفته گفتم:نه مامان جونم نه عزیز شما من رو ببخش.ببخش که درکت نکردم

همون موقع کسی وارد اتاق شد.نگام رو به سمتش برگردوندم.بابا بود که با کت و شلوار خاکستری و پیرهن سفیدش وارد اتاق شده بود.دستی روی موهای پرپشت و یکدست سفیدش کشید و چشمای مشکیش رو به من دوخت.از روی زمین آروم بلند شدم .نگام هنوز روی بابا قفل شده بود.یه قدم به سمتش رفتم و اون یه قدم بهم نزدیک شد.با یه حرکت من رو کشید توی آغوشش .آغوشی که سالها بود گرماش رو نچشیده بودم.آغوشی که سالها پیش وقتی افسرده شده بودم باید به روم باز میشد و بهم میگفت تکیه گاهتم.اما این بار دلم نذاشت دل بشکنم.خودم رو توی آغوش پر ابهتش حل کردم.دستاش رو روی سرم کشید .سرم رو روی شونه اش گذاشتم.چشمام رو بستم.شاید این….شاید این….آخرین دیدارمون بود.بابا من رو از خودش جدا کرد و با صدای بم شده اش گفت:نمیدونم چطور این موضوع رو فهمیدی ولی خوشحالم که بالاخره متوجه حقیقت شدی

حسابی دلم از این حرفش گرفت ولی گفتم:بابا میشه بگین چرااینهمه سال ازم مخفیش کردین؟

بابا آهی کشید و گفت:مادرت نذاشت.گفت بزار بعدا الان ناراحت میشه…اونقدر گفت تا بالاخره خودت توی این سن بهش رسیدی.درد عجیبی توی سرم پیچید.ناخداگاه تعادلم رو از دست دادم ونزدیک بود بیفتم زمین که بابا گرفتم.سرم تیر میکشید وفقط لبهای بابا بودن که باز و بسته میشدن و من هیچ صدایی ازش نمیشنیدم.کم کم همون تصویر هم از بین رفت و من وارد سیاهی مطلقی شدم…

صدای مامان به گوشم خورد که داشت زار میزد و کنارش صدای بابا که مشغول آروم کردنش بود.پلکهای سنگینم رو به زور باز کردم.سرم بهتر شده بود.سرم رو چرخوندم سمت راست.عمو که کنار بابا نشسته بود من رو دید و از جاش بلند شد و اومد سمتم.لبخند مهربونی زد .با هرچی توان داشتم پرسیدم:عمو چیشده؟

یه پنبه آغشته به الکل کرد.همون حین گفت:به خاطر فشار عصبی و گرسنگی و فشار خون پایینت بیهوش شدی.

خوب یادم بود چی شده اما تا الان که عمو حرفی نزده بود فکر میکردم خواب بوده و تموم شده رفته پی کارش.اما مثل اینکه تازه شروع شده بود.از شدت کلافگی چشم روی هم گذاشتم.مامان که صداش نزدیک و نزدیک تر میشد گفت:الهی من فدای تو بشم سام.حالت خوبه

چشمام رو باز کردم.نگام کرد لبخندی از روی اجبار زدم و گفتم:آره خوبم

مامان باز شروع کرد به توبیخ خودش:همش تقصیر خودم بود.برات کم گذاشتم.اشکهاش جاری شدن که بابا گفت:سپیده بس کن.نه تقصیر من بود نه تو نه خودش.این اتفاق بالاخره یه روز میفتاد.از روی صندلی که بلند شد صدای قدم های استوارش توی اتاق پیچید.کنارتختم ایستاد و گفت:سام

-بله

-میشه بدونم چیشد که فهمیدی ؟

آب دهنم رو قورت دادم و کمی مکث کردم.میدونستم اگه واقعیت رو‌بهشون بگم میگن دیوونه شدم.به چشمای منتظر هر دوشون نگاه کردم  و گفتم:داشتم توی جاده میرفتم که یه دختری رو دیدم ازم خواست سوارش کنم برسونمش خونه اش.مثل اینکه تصادف کرده بود رسوندمش خونه اش .همونجا یه پیرزن رو دیدم

نتونستم حرفم رو ادامه بدم.نفس عمیقی کشیدم .بابا گفت:خیلی خب باید باهاشون حرف بزنیم.

مامان با ترس گفت:الان؟

-نه هروقت حال سام بهتر شد.

زبونم توی  دهنم نمیچرخید که حرفی بزنم.قلبم به تپشش بیشتر از گذشته ادامه می‌داد و من فقط نفسهایی کوتاه میکشیدم.بابا که تا اون لحظه اخمش به شدت در هم بود رفت سمت در.دستگیره رو چرخوند ولی انگار پشیمون شد.برگشت و‌گفت:دیگه از خونه ی کیکاووس میریم.میریم خونه ی خودمون.فرداش هم به اون خانوم زنگ میزنم که بیان

و…

ادامه ی حرفش رو نشنیدم چون ذهنم داغون شلوغ شده بود. فردا چی میشه؟یعنی من برای همیشه میرم؟کجا میرم؟

تازه فرصت پیدا کرده بودم حرفای مادر واقعیم رو آنالیز کنم بهم گفته بود بابام مرده

خونه شون کوچیک بود یعنی وضعیت مالی خوبی ندارن.یه خواهر دارم.وای خدا باورم نمیشه که جون خواهرم رو نجات دادم.هنوز چهره ی معصومش توی ذهنم مونده …از کلنجار رفتن با ذهنم خسته شدم.چشمام رو بستم و باز کردم.اونقدر افکارم من رو غرق کرده بودنکه نفهمیدم توی اتاق تنهام…. .

کنار پنجره ایستاده بودم.نور ماه از پشت پنجره به من میتابید.لیوان قهوه ای که دستم بود رو روی میزگذاشتم.آروم پنجره رو‌باز کردم و سرم رو بردم بیرون.هوا خنک بود و میتونست بدن ملتهب من رو آروم‌کنه.دلم خواست تمام بدنم رو نسیم خنک لمس کنه.سمت در تراس رفتم.آروم بازش کردم و بیرون رفتم.دستم رو به نرده ها تکیه دادم و به جلو کمی خم شدم.چشمام رو بستم و سعی کردم نفس های عمیق بکشم.خاطرات مثل قطاری از جلوی  چشمام میگذشتن.خاطرات۵سالگیم رو به یاد آوردم.زمانی رو که به عنوان بهترین دوران زندگیم میدونستم همین بود.جشنهای تولد.حضور گرم مامان کنارم.حضور بابا،کلاس زبان.دوستای خوب.بازی با آروین،دعواها،گریه ها،خنده هاو…

یکم که بزرگتر شدم محبتها کمرنگ شدندووقتی به نوجوونی رسیدم کامل از بین رفتن.خوب یادمه وقتی ۱۵سالم بود خیلی کم یا شاید اصلا مامان بابا رو توی خونه نمیدیدم و همین موضوع پرخاشگرم کرده بود.حالم از هرچی خونواده و پدر و‌مادر بود بهم میخورد .با هرکس توی مدرسه دعوا میکردم و بابا میومد مدرسه و به عنوان تنبیه من رو توی اتاق حبس میکرد.از سرویس مدرسه در میرفتنم و توی کوچه ها علافی میکردم ولی بابا هیچ وقت علت تغییر رفتارام رو ندید.افت تحصیلی داشتم،حتی آروین هم می‌ترسید بهم نزدیک بشه.کم کم بزرگتر شدم وبه زور بابا رفتم مهندسی معماری خودندم.تو‌دوران جوونیم وضع روحیم بدتر شده بود تا جایی که خواستم خودکشی کنم ولی هرگز به خودم اجازه ی چنین کاری ندادم.روز و شب توی خونه تنها بودم.همیشه حسرت آروین رو میخوردم که شاد بود و با دل خوش شیطنت میکرد اما من نمیتونستم چون شکسته بودم چون داغون بودم.دوران افسردگیم شروع شده بود و به اجبار بابا رفتم پیش روانشناس اما روانشناس هم کمکم نکرد.سال ها طول کشید تا به خودم بفهمونم :اشکالی نداره

از اون به بعد هم خودم رو به این اوضاع عادت دادم تا بیشتر از این خورد نشم.اما شدم باز خورد شدم وقتی شنیدم بچه ی این خانواده نیستم وقتی فهمیدم۲۰سال توی این خونواده زندگی کردم و از تنهایی مردم و زنده شدم .وقتی فهمیدم یه خواهر داشتم و ازش بی خبر بودم.بی اراده داد کوتاهی کشیدم ولی تخلیه نشدم.چشمام رو‌که باز کردم متوجه خیسی صورتم شدم.با دستم پاکشون کردم.خواستم برگردم داخل اتاق که بابا رو‌پشت سرم دیدم

نور ماه روی صورتش افتاده بود و برق اشکش کاملا مشخص بود.خواستم برم که گفت:سالهای زیادی رنج کشیدم.از وقتی چشم باز کردم دورم اشرافی دیدم و اشرافی.تا خواستم بازی کنم گفتن یه اشرافی اینجوری بازی نمیکنه.تا خواستم از زیر درس در برم گفتن یه اشرافی درسش رو خوب میخونه.تا پلک زدم دیدم دورم پر از سیم خارداره،دیدم پر از مرز و‌حدوده.کم آوردم.از بچگی گستاخ و سرکش بودم.نتونستم تحمل کنم این محدودیت ها رو.با۲۴سال سن از خونه فرار کردم.همه سعی کردن جلوم برو‌بگیرن ولی نتونستن.رفتم توی کوچه خیابونا هرکاریکه بگی کردم تا پولدربیارم.بالاخره با پولایی که دستم بود خونه اجاره کردم.رفتم توی یه رستوران و سالها اونجا کار کردم.با پولش به تحصیل ادامه دادم.رشته ی معماری رو که تموم کردم رفتم دنبال کار.بالاخره یه شغل خوب پیدا شد.سریع مشغول کار شدم‌.پول در آوردم پول پول پول تا تونستم زندگیم روسرو سامون بدم.یه شب با یه دختر تصادف کردم عاشقش شدم ولی اون دوستم نداشت.کلی دنبالش گشتم وبالاخره بهش گفتم عاشقشم و اون بعد از کلی وقت گفت اونم دوستم داره.بهش گفتم خانواده ای ندارم ولی بازم گفت دوستم داره باهاش ازدواج کردم بهم گفت قول میده پا به پام کار کنه قبول کردم.سالها گذشت زندگیمون پر از کار وپول و لذت شده بود ولی یه چیزی کم داشت.بچه.مشکل از سپیده بود.من هم بچه دوست داشتم ولی سپیده رو‌بیشتر.بهم گفت طلاق بگیرم ولی قبول نکردم و به هر دری زدم تا بچه دار شیم ولی نشد.گفتیم ولش کن نمیخوایم بعد از پنج سال آقاجون پیدام کرد.

بابا مکثی کرد دستش رو روی طرف راست صورتش گذاشت و گفت:سیلی که ازش خوردم هنوز یادمه.بهم گفت .هر چی که خواست رو‌گفت  و من سکوت کردم.کم کم فهمید ازدواج کردم اول کلی داد و هوار کرد و گفت سپیده رو میکشه ولی بعدش با حرفای کیکاووس و‌وساطت ها آروم تر شد.میدونستم حالا ازم بچه میخواد.همونم شد.گفت بچه بیار.کیکاووس بهم گفت که بهش نگم بچه دار نمیشیم.منم گفتم باشه.دوباره سپیده رو از این بیمارستان به اون بیمارستان کشیدم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.تایه روز سپیده بهم گفت یه پسر بچه جلوی در گذاشتن . اول قبول نکردم ولی بعدش یاد آقاجون و سپیده افتادم و برای اینکه سپیده از پیشم نره قبول کردم بچه رو بزرگ‌کنم.آقا جون کلی قربون صدقه مون رفت ولی خدا اونو ازمون گرفت و ما تنها شدیم.ارثیه اش بین من و کیکاووس و کیمیا خواهر کوچیکم که رفت آلمانتقسیم شد.با اون ارثیه ۵-۶ سالی رو خوب زندگی کردیم ولی خرجمون بالا رفته بود.مجبور بودیم باز کار کنیم.من و سپیده شبانه روز کار کردیم و یادمون رفت واسه چی داریم کار میکنیم.تو رو یادمون رفت.کم کم فهمیدیم داری افسرده میشی ولی بازم کار کردیم.فکر می‌کردیم با پول حالت بهتر میشه.

بابا اومد نزدیک تر و به نرده تکیه داد.حالا فقط نیم رخش مشخص بود.ادامه داد:اما نشد…نشد… خسته بودم داغون بودم

همون موقع سرش رو ازم برگردوند.با تردید دستی روی شونه اش گذاشتم .با صدایی پر از غم گفت:آره سام من داغون بودم ولی سعی میکردم محکم باشم ولی نشد…باز هم نشد…

سریع چرخیدم جلوش نتونست صورتش رو ازم مخفی کنه .منم نمیتونستم محکم باشم.خودم رو توی بغلش جا کردم.سرم رو روی شونه اش گذاشتم.اونم همینطور.دستش رو گذاشت روی کمرم .دلم میخواست این آغوش رو توی تمام زندگیم تجربه میکردم نه برای آخرین بار…آیا واقعا این آغوش برای آخرین بار به روم باز میشد؟

دستم رو از بابا جدا کردم.بابا سریع برگشت و مشغول پاک کردن اشکهایی شد که اولین بار بود میدیدمشون.سریع رفت سمت در ولی ایستاد و بدون اینکه برگرده گفت:سام بهتره زودتر بخوابی فردا زود تر بیدار میشیم راستش .

کامل برگشت ولی سمتم نیومد توی چشمام نگاه کرد و گفت:این جمله رو باید اول بهت میگفتم ولی آخرش میگم:پسرم عاشقتم

این رو تیکه تیکه گفت .هنوز توی شک بودم.تا حواسم اومد سرجاش دیدم صدای رعد و برق پیچید توی گوشم و جای بابا خالیه.همونجا دوزانو نشستم و تکیه دادم به دیوار.گذاشتم اشکام بریزن.دیگه مهم نبود مغرور باشم یانه.کسی گریه ام رو ببینه یا نه.من بهترین اتفاق زندگیم رو توی بدترین زمان ممکن تجربه کردم.چند بار زیر لب حرف بابا رو تکرار کردم:پسرم عاشقتم…..پسرم عاشقتم…..پسرم….پسرم

نمیتونستم داد بزنم.فقط به آسمون نگاه کردم و تودلم فریاد زدم:خدا

خسته شده بودم.باید میخوابیدم.تلو تلو خوران سمت در رفتم.بدن بیحالم رو به تخت هدیه کردم وخوابیدم….

روی تخت نشسته بودم.یه ساعتی میشد که به آلبوم عکسام خیره بودم.محکم درش رو بستم و گذاشتمش روی میز.به ساعتم نکاهی کردم. نزدیکای ۷بح بود.با کلافگی دستی روی صورتم کشیدم که چند تقه به در خورد و پشتش صدای بابا:سام…بیداری؟

با یکم مکث،با صدای بم شده ام گفتم:آره بیدارم

-پس سریع تر آماده شو بیا بیرون

-ب…باشه…شما ب…رین

-خوبی؟

-آره…آره

-پس پایین منتظرتم.

صدای قدم هاش که دور تر میشدن نشون میدادن رفته.رفتم جلوی آینه.به آینه گفتم:یادش بخیر یه زمانی یه آینه ی دیگه جات بود.به خاطر من و

مکثی کردم و‌ادامه دادم:بابا شکست.

دستم رو بردم سمتش و گذاشتم روش و گفتم:حالا باید تنها بمونی

از آینه جدا شدم و از توی کمد یه پیرهن مردونه ی یشمی تنم کردم.شلوار کتون مشکیم رو هم پوشیدم.ساعت مچیم رو بستم.عطر تلخ و تندم رو برداشتم و به مچ دستام و گردنم زدم.موهام رو شونه کردم و دادم بالا.اخمی کردم و از در با اکراه و کمی ترس خارج شدم.پاهای سستم رو روی راهرو میکشیدم.دستای لرزونم رو روی نرده ی پله قفل کردم و آروم آروم دم برداشتم.صدا ها مثل پچ پچ از سالن شنیده میشدن.به سالن که رسیدم ،نفسم توی سینه ام حبس شد.بابا روی یه مبل تک نفره نشسته بود.با چشم دنبال مامان گشتم ولی نبود،مادر واقعیم هم نبود.فقط همون دختره که خواهرم بود با یه پسر تقریبا همسن و سال من روی یه  مبل نشسته بودن.بابا که متوجه حضورم شد گفت:بیا

لبام رو با زبونم تر کردم .قدمی برداشتم.اون پسره و خواهرم… بلند شدن.پسره یه شکل خاصی نکام میکردبرق شادی توی چشماش دیوانه وار میدرخشید.دختره ….نه…خواهرم….آره..خواهرم چشماش لبالب اشک بود.پسره بهم نزدیک شد.چشماش رو رویصورتم چرخوند.با دهن نیمه باز تک خنده ای کرد و با یه حرکت بغلم کرد.من که از این حرکتش شکه شده بودم و دستام دو طرم باز بود با تعجب آروم دستام رو پیچیدم دورش.خودش رو ازم جدا کرد و دوباره با چشمای مشکیش زل زد بهم و گفت:تو…محسنی؟!…باورم نمیشه…یعنی خواهرم گمشده اش رو پیدا کرد؟

حالا نوبت من بود که دقیق نگاش کنم.صورت سبزه.هیکل درشت ،موهای مجعد مشکی ،جوون.

خواهرم اومد سمتم .پسره که فکر میکنم داییم میشد کنار رفت ولی هنوز خیره بهم بود.دختره که قدش تا سرشونه ام میرسید سرش رو بالا گرفت.چشماش رو بین اجزای صورتم به حرکت در آورد.لب پایینش رو به دندون گرفت تا گریه نکنه ولی چشمای سبزش به دریا تبدیل شدن.نمیدونستم بغلش کنم یانه.امادلم نیومد بزارم گریه کنه کشیدمش توی بغلم.اول از سفت شدن بدنش متوجه شدم هل شد.ولی کم کم دستای ظریفش رو دورم حلقه کرد.سرش رو به سینه ام فشردم تا صدای گریه اش رو هیچپکی نشنوه.سرم رو پایین بردم و سرش رو بوسیدم.بابا که تا اون لحظه با ابهت به پسره….داییم خیره بودرو به من کرد و کفت:بچه ها لطفا بشینین.

خواهرم ازم جداش شد.بدون اینکه دوبارهذنگام کنه سزش رو انداخت زیر ورفت پیش داییم.منم رفتم کنار بابا روی یه مبل تک نفره نشستم.سرم رو به بابا نزدیک کردم و گفتم:مامان کو

-مامانِ؟

با اخم نگاش کردم و گفتم:مادری که ۲۰سالبزرگم کرد

آهی کشید و کفت:حالش بد شد دکترا بهش مسکن زدن توی اتاق خوابید.

با شرمندکی روم رو از بابا جدا کردم و به پارکت های کف خونه دوختم.

دایی:آقای پارسا حوریه حالش بد شد نتونست بیاد

با کنجکاوی از اینکه حوریه دیگه کیه سرم رو بلند کردم.

بابا:چرا؟حالشون خوبه،؟

دایی چشماش رو کمی به زمین خیره کرد ولی بعد گفت: وقتی محسن از خونه زد بیرون حوریه حالش بد شد.از اون موقع تاحالا بیمارستانه.حالشم که…

وای نه خدایا نه خدایا غلط کردم نمیخوام مامانم چیزیش شه وای خدایا

با پته پته گتم:من…من …واقعا….متاسفم…من

دایی:نه محسن تقصیر تو نیست تو هم حق داشتی از خونه بزنی بیرون.نگران نباش خوب میشه.حالا از این حرفا بگذریم

بابا:بله حق با شماست .اول باید آزمایش DNAبدیم. بعدش هم…

نگاهی بهدمن کرد و کفت:سام تصمیم میگیره کجا بره و‌چیکار کنه.

خواهرم با التماس دایی با نگرانی و بابا با افسوس نگام کردن.حس کردم تحول جو برام سخت شده.مثل اینکه بابا متوجه حالم شد که گفت:خب آقای محتشم کی بریم برای آزمایش؟

-برای ما فرقی نداره ولی هرچه زود تر بهتر

بابا که از لحنش معلوم بود داره به زور داره این حرف رو میزنه گفت:فردا صبح؟

-خوبه

-پس ،فردا۷صبح میریم

دایی سری تکون داد و از جا بلند شد.پشت سرش خواهرم .بابا هم بلند شد منم بلند شدم.

دایی نگاه فوق الاده مهربونی بهم انداخت و گفت:محسن جان منتظرتیم

بعد از این حرف همراه خواهرم ازخونه رفتن بیرون و بابا بدرقه اشون کرد.بعد از رفتنشون منم سست شدم.نگران حوریه …مامانم بودم.روی مبل نشستم که نه،افتادم!بابا کلافه برگشت سمتم و بدون اینکه حرفی بزنه جلوم مکث کرد.سرم رو بهپشتی مبل تکیه دادم و چشمام رو بستم بابا بعد از چند ثانیه که بهم خیره بود بدون حرف راه اتاق مامان رو درپیش گرفت و رفت.

داشتم تویر مامان حوریه رو توی ذهنم بازسازی میکردم.با ترسیم چهره اش روی پرده ی سیاه سینمای چشمام آرامش عجیبی پیدا کردم.قطره ی گستاخ اشک از چشمام فرار کرد و خودش رو روی گونه ام انداخت.نمیخواستم تصویرش خراب بشه برای همین چشمام رو بسته نگه داشتم .دلم پر بود هنوز هیچکسی حرفام رو،نگرانیام رو،دردام رو نشنثده بود ولی تویر این زن آرامش داشت…

با صدای بابا که داشت صدام میکرد یکم چشمام رو باز کردم.بدنم سست بود.دهنم خشک شده بود.بابا که دید بیدارم گفت:سام واسه ی چی اینجا خوابیدی؟

چشمام رو کامل باز کردم.دیدم روی مبل نشسته خوابم برده .لبم رو‌کمی تر کردم و گفتم:خسته بودم خوابم برد.

از جا بلند شدم.هنوز شیرینی این خواب دلچسب زیر زبونم بود.سمت پله ها که رتم بابا گفت:صبر کن یه آیزی بخور بعد برو

چشمام رو محکم روی هم فشار دادم.برگشتم طرف بابا و گفتم:ببخشید میل ندارم

-مگه دست خودته.نگاه کن توی این دوروز چه به روز خودت آوردی

-بابا خواهش میکنم ادامه ندین.من گرسنه نیستم

-همین که گتم صبحانه ات رو بخور بعد برو

بابا با تحکم این جمله رو ادا کرد و من وادار به خوردن شدم.راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم .یه لیوان شیر با کره و‌مربا روی میز بود.دو تا لقمه که خوردم یادم افتاد مامان سپیده حالش بد بوده.با عجله از آشپزخونه زدم بیرون و رفتم توی اتاقش.نور آباژور تقریبا فضا رو روشن کرده بود.میتونستم مامان رو که روی تخت خوابیدهببینم.رتم سمتش و لبه ی تختش نشستم.دستش رو آروم گرفتم و به لبم نزدیک کردم.چشمام رو بستم و بوسیدمش.صدای سرفه اش مجبورم کرد چشم باز کنم.دیدم بیداره.گفتم:ببخشید بیدارتون کردم

لبخند غمگینی زد و گفت:چه خبر

سرم رو کمی پایین بردم و گتم:خب…اومدن حرف زدن و رفتن

مامان خندید و گفت:منظورم اینه کیا اومدن چیا گفتن

نتونستم بگم خواهرم و داییم گفتم:یه پسر همسن خودم یه دختر

-چیکارت میشدن

-پسره میشد داییم دختره خواهرم

مامان چشماش رو بست و آروم گفت:مادرت …نیومد؟

با کمی مکث گفتم:نه…حالش خوب نبود

مامان با دستای لطیفش دستم رو گرفت و گفت:سام میشه قول بدی تنهام نذاری

-مامان این چه حرفیه من همیشه پسرتم

مامان به طوری که انگار داشت با خودش حرف میزد گت:کدوم مادری پسرش رو تنها میزاره که افسرده شه

با دستام ورت مامان رو گرفتم و گفتم:مامانم.عزیزم شما بزرگم کردی تربیتم کردی تو خیلی بهم بها دادی من عاشقتم مامان عاشق

مامان لبخندی زد و با دستش اسکاش رو پاک کرد و گفت:من که میدونم همه ی حرفات برای دلخوشی منه ولی باشه هرچی تو بگی

روی صورت مامان خم شدم و بوسیدمش.ازش جدا شدم و رفتم سمت اتاقم…

شب بود.نزدیکای۲.اما خواب ازم فراری بود.باورم نمیشد سرنوشتم اینطوری باشه.اگه فردا جواب مثبت بشه که حتما میشه،من میشم بچه ی یه خونواده ی  قشر متوسط.چطور درکشون کنم؟چطور اونارو خونوادم بدونم؟همه ی افکارم با تماس آروین بهم ریختن.لرزش گوشی که روی تخت بود من رو به سمتش کشید.اول خواستم جواب ندم ولی دیدم نیازدارم بهش.دکمه ی اتصال رو زدم.

-سلام

-سلام

-خوبی

با کمی مکث گفتم:بد نیستم

-زنگ زدم باات حرف بزنم.میدونم شرایطت سخته و بهت حق میدم

-آروین اگه بگم درم دیوونه میشم دروغ نگتم

-باهام حرف بزن هرچی درگیرت کرده مثل یه سنکگ بور گوش میدم

-راستش دردم اینه که نصف عمرم بدون پدر و‌مادر بودم.حالا که پیداشون کردم دیدم چدر مهربونن.پولدار نیستن ولی قلب وسیعی دارن.یه جورایی کنارشون آرامش دارم.دوست دارم کنارشون باشم ولی حس میکنم دیر شده .کودکی من بد بود.راستش شنیدم پدر واقعیم وقتی من گم شدم و نتونست پیدام کنه سکته کرد.این موضوع هم عذابم میده نمیدونم درکم میکنی یا نه ولی خوب میدونم مشکلم چیه!

حالا هم که دیدم خونوادهذی جدیدم مهربونن با دیدن مامان بابا اراده ام برای رفتن سست میشه.

آروین که تا غون لحظه هیچ‌حرفی نزده بود گفت:سام باید خداروشکر کنی که وی این سن فهمیدی اگه دیر تر میفهمیدی چی؟تازه مرگ پدر واقعیت تصیر تو نبود.مرگ دست خداست و ربطی به کس و‌چیزی نداره وحتما حکمتی داشته.حالا هم اینقدخودت رو‌عذاب نده آروم باش و‌کر کن.تو میتونی پیش هر دوشون باشی مگه نه؟

-راست میگی حق با تویه.آروین

-بله

-توچی

-من چی

-همچنان پسرعموم میمونی؟

-اولا که من تاآخر عمر مثل سیریش چسبیدم بهت و عین کنه خونت رو‌میخورم و عین زالو ازت استفاد میکنم دوما ما از اول هم پسر عمونبودیم قرارمون رو یادت نرفته که

خندیدم.روحیه ی آروین شیطون بود و شاد و همین باع جذابیتش بود.

-باشه باشه حق باتویه راستی اون قراری که میگی چیه

-زکی.فکر میکردم یادته.یادته سال اول دبستان به هم گفتیم ما از این به بعد برادر همیم و هر دوروی قرآن دست گذاشتیم

-خب اون موقع بچه بودم

-حیف که اونحا نیستم وگرنه گوش مالیت میدادم حسابی

-برو بابا

-سام دهنم رو باز نکنا!

-عددی نیستی

-د…

-تاخواست فحشش رو ادامه بده تماس روقطع کردم .آروین مثل دارو توی زندگیم بود که مواقع ناراحتی باید هر۸ساعت یکبار مصرفش میکردم

نفسم رو دادم بیرون و خوابیدم روی تخت.حرفای آروین برام تکرار شدن و من خوابم برد…

سرم رو به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.ماشین بابا به سرعت مردم و کوچه ها رو پشت سر میذاشت و میرفت.کم کم توفف کرد و‌جلوی یه آزمایشگاه ایستاد.باهاش رفتم داخل.قرار بود به خاطر حال بد حوریه،مامانم یکم دیرتر آزمایش بدن و بابا مجبورم کرده بود تنهایی بریم.نمیدونم چرا ولی حواسم سر جاش نبود.عموهم همراهمون اومده بود تا به آشنایی که توی اینجا کارمیکرد سفارش کنه همینامروز جواب آزمایش رو بده.روی صندلی های قرمز انتظار نشستم.آرنج دست چپم رو‌روی پای چپم گذاشتم و باهاش سرم رو نگه داشتم.با صدای بابا کهگفتبلند شو بلند شدم و همراهش وارد یکی از اتاقها شدم.روی یه صندلی نشستم.آستینم رو دادم بالا.یه پرستار اومد سمتم و یه بند بست بالای آرنجم.با پنبه ی آغشته به الکل دستم روضدعفونی کرد و‌سرنگ رو زد داخل رگم وخون گرفت.وتی کارش تموم شد،یه پنبه و چسب بهم داد و زدم روی زخمم.بلند شدم و رفتم بیرون.همونطور که آستینم رومیدادم پایین رفتم پیش بابا و عمو که مشغول حرف زدن بودن.پقتی بهشون رسیدم هر دو نکام کردنوبابا گفت:تموم شد؟

سرم رو تکون دادم.عمو دوباره سمت بابا برگشت و گت:همین امروز بهتون میدم جوابشو.

دوباره برگشت سمتم و بهم گفت:با واقعیت کنار بیا و ول بده فراموشمون نکنی

-عمو من

انگشتش رو‌گذاشت روی بینیش و گفت:هیسس.قول بده

با کلافگی گتم:قول میدم

همراه بابا از آزمایگاه زدم بیرون .تا چند ساعت دیگه میفهمم کیم…

توی اتاق بودم مثل همیشه و مدام قدم میزدم .دستام توی جیبام بودن و‌سرمدخیره به زمین.دیگه پاهام خسته شده بودن ولی عمو هنوز زنگنزده بود.افکار دیوونه کننده ام ولم نمیکردن.نکنه واقعا بچه شون نباشم.نکنه خبر بدتری بشنوم.وای خدا نه تحمل یه خبر دیگه رو‌ندارم.

کلافه روی تخت نشتم و کمی به جلو خم شدم .دستام رو بهورت قائم روی پام گذاشتم و انگشتان رو به هم گره زدم.باپام روی زمین ضرب گرفته بودم.همون موقع صدای زنگ تلفن خونه شنیده شد.سریع پریدم سمت در و در رو باز کردم.دویدم سمت پله ها و دیدم بابا پای تلفنه و داره به حرفای کسی گوش میده.طبق معمول اخم کرده.بعد از چند کلمه حرف تلفن رو‌قطع کرد.مامان هم از اتاقش به سختی اومده بود بیرون.بابا نشست روی مبل و‌گفت:جواب مثبته

قلبم از تپش ایستاد.نمیدونستم خوشحالم،ناراحتم،متعحبم،ترسیدم.شاید همه شون یه جا بودن.روی همون پله که روش ایستاده بودم نشستم.به نرده ی پله تکیه دادم و آروم گفتم:حالا باید چیکار کنم؟

مامان که معلوم بود بدجوری غمگبنه نشست کناربابا .بابا گفت:باید بری تمیم بگیری .

با صدای تحلیل رفته ام ادامه دادم:چه تصمیمی

-تصمیم موندن یا رفتن.

حالا باید چیکار میکردم.اگه میرفتم پیش اونا مامان غصه میخورد و تنها میشد .خب حقم داشت.۲۰سال بزرگم کرد.شاید مادری آنچنانی نکرد ولی بزرگم کرد.

بابا هم میشکست.بابا داغون میشد.درسته اونم کنارم نبودولی همه اش از عمد نیود.

اگه نمی رفتم اون مامان غصه میخورد، درسته پیشم نبود ولی از چشماش معلومه عاشانه دوستم داشتاصلا مگه میشه مادری بچه اش رو دوست نداسته باشه.خواهر تنها میموند.بدون تکیه گاه.پدرم که تمام تلاشش این بود من خواهرمدرو از دست یه قاتل نجات بدم چی؟اونم از دستمدنارتحت میشد.چشمام رو‌بستم.کلافه بودم.نمیتونستم هردو رو‌انتخاب کنم.

همون موقع کسی دستش رو‌گذاشت روی شونه ام.حس کردم عطر قشنگی پیچید توی خونه.چشمام رو که باز کردم دیدم اون پیرمرده…نه پدرم جلوم ایستاده و لبخند میزنه آغوشش برام باز بود.من رو به سمت خودش میکشید ازم میخواست کمکش کنم میخواست همسرش رو نجات بدم .بهم میگفت که روحش رو‌آروم تر کنم.میگفت خیالشو راحت تر کننم.از روی پله بلند شدم که بغلش کنم ولی همه آی محو شد…چشمام رو‌باز کردم دیدم هنوزم روی پله نشستم.بلن شدم از جام.ذهنم اونقدر خسته قودکه توان فکر کردن نداشتم.رفتم توی اتاقم و روی تخت افتادم و خوابیدم….

این تصمیمی بود که گرفته بودم.هنوز هم دودل بودم ولی این رو انتخاب کرده بودم.میدونستم که دوباره برمیگردم پیششون و بهشون سر میزنم.

بابا گفت:خب؟

لبام رو‌تر کردم و‌کفتم:راستش خیلی فکر کردم،برای خودمم سخت بود ولی میخوام…میخوام کنار اونا(مکثی کردم و‌ادامه دادم)زندگی کنم اما مطمئن باشین هرروز میام پیشتون.

بابا لبندی زد و‌گفت:تو دست ما امانت بودی و حالا خداروشکر میکنم که این امانتی به صاحبش رسید.هرجا میری مواظب خودت باش و این رو بدون که عاشقتیم.

مامان هم سرش رو تکون داد و با دستمال اشکاش رو پاک کرد.از روی مبل بلند شدم و رفتم توی اتاقم.وسایل ضروریم رو جمع کردم و ریختم توی چمدون مشکیم.از روی تخت بلند شدم.نگاهی به تمام اتاق و وسایلش انداختم و گفتم:روزهای خوب و بدم رو توی دل تو گذروندم حالا دارم میرم مواظب خودت باش.

چمدون رو گرفتم و از اتاف خارج شدم.یکی کی پله ها رو رفتم پایین.مامان و بابا جالوی در ایستادهذبودن.رفتم سمتشآن.چمدون رو کذاشتم روی زمین و بابا رو بغل کردم.چند بار زد پشت کمرم و گفت:برو به سلامن

مامان هنوزم داشت گریهدمیکرد.خم شدم تا بتونم بوسش کنم.بعد بوس گفتم:مامان اینقدر گریه نکنین دیگه به خاطر من.من که گفتم پیشتون میمونم ولی نه کامل

مامان سرش رو‌تکون داد و‌گفت:آره گفتی ولی من.نمیتونم گریه نکنم

پالتوم رو تنم کردم و گفتم:من کهذهرچی بگم شما قبول نمبکنین

چمدون رو برداشتم و گفتم:فعلا خداحافظ

ازشون جدا شدم.پله ها رو یکی یکی طی کردم.توی پله ی آهر برگشتم و به مامان و باباکه دوشادوش هم توی چارچوب در ایستاده بودن نگاه کردم لبخندی زدم و از ساختمون خارج شدم.باصدای بوق ماشین دایی حسام نگاهی بهش کردم و رفتم سمتش.از ماشن پیاده شپ.یه دستش رو‌روی سقف و یه دستش رو‌روی در ماشین گذاشت و با دندوناب مرتب و مرواریدیش خندید و برام دست تکون داد.رسیدم بهش‌و گفتم:سلام

-سلام گل پسر دیر کردی

-دایی گیر نده سوار شو

-ببین بچه درسته جوون میزنم ولی۳۲سالمه.بی احترانی کنی همچین با پشت دست میزنم توی صورتت که برآمدکی های صورتت برن تو

-دایی؟!

-درد!بشین بینم

خندیدم و سوار شدم.کپی پیست آروین بود.

اونمدسوار شد و راه افتاد.

-خب دایی با ماشین خودمدمیومدم نیاز به زحمت شما نبود

-نه دیگه امروز با من میای .راستی اینجوری هم دیگه حرف نزن خوشم نمیاد بهم بگو حسام البته یادت باشه حسی صدامدکنی جفت پا غومدم توی صورت خوشگلت

-واقعا؟

-آره من خشنم بهتره باهام مدارا کنی

-این رو نگفتم که.میگم واقعا خوشگلم

-لا اله الا الله شیطونه میگه…

این رو که گفت دستش رو آورد بالا بزنه توی دهنم که خودم رو گوشه ی صندلی جمع کردم و گفتم:غلط کردم غلط کردم

خندید.منم خندیدم.خوب تونسته بودم باهاش صمیمی بشم.بالاخره رسیدیم.کل راه رو توی شوخی و حرف سپری کردیم.حالا که به خونه رسیدیم برای دومین بار باید با مامان حوریه روبه رو میشدم.حسام گفت:چرا پیاده نمیشی؟

-خب…آخه

-نترس مشکلی پیش نمیاد برو تو

نکاش کردم.نگاش پر از اعتماد بهذنفس بود .سرم رو تکون دادم و در ماشین رو یاز کردم.رفتم سمت در.دستم رو روی زنگ گذاشتم و فشار دادم.سرم رو برگردوندم سمت حسلم که از توی ماشین اسکرتم میکرد.در که باز شد سریع سرم رو چرخوندم.با دیدن مامان باز هم محو سبز چشماش شدم.چونه اش لرزید و من رو کشید توی بغلش.قدش کوتاه بود و من خم شدم تا بیتونم لغلش کنم. عطر تنش رو دوست داشتم.بوی چادر سفید مقدسش.بوی مهربونی بوی عاشقی.من رو از خودش دور کرد و گفت:محسن خودمی.نفس خودمی.من عطر تن پسرم روخوب میشناسم.بیا تو عزیز دلم بیا تو.همراهس رفتم داهل.خواهرم محدثه از در اومد بیرون.موهاش باز بود.موهای مشکی موج دار و بلند که ورتش رو‌قاب گرفتهذبودن.با اشتیاق دوید سمتم.میخندید ولی گریه میکرد.خودش رو پرت کرد بغلم و دستاش رو دور شونه ام حلقه کرد .منم کمرش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم و چرخوندمش.جیغ نیکشید و میخندید.تاب موهای توی هوا واقعا زیبا شده بود.بعد از اینکه یه عالم چرخیدیدم ایتادم و گذاشتمش روی زمین.سرش رو از سینم جدا کرد و گفت:داداشی که سالها منتظرش بودم تو بودی؟وای محسن خیلی دوستت دارم.محکم بغلش کردم .سرن رو بردم پایین و دم گوشش گفتم:منم خواهر ناز و خوشگلم رو دوست دارم.

با صدای حسام که گفت:بسه دیگه محدثه.مثل کنه چسبیدی بهش.

-حسی؟!

دایی زیر از لای دندوناش غرید:محدثه!

محدثهدخندید و رفت کنار.تازه چهره ی مامتن رو که با لبخند و‌اشک محو تماشای من بود رو دیدم.رفتم سمتش و دستم رو‌گذاشتم پشتش .دست دیگه ام رو جلو گرفتم.کمی خودم رو‌خم کردم و گفتم:ملکه ی مهربون نمیخواید بفرمایید داخل؟

مامان هم خندید.خنده ای شیرین تر از عسل.منمدخندیدم .مامان رفت داخل و پشت سرش من.وارد خونه که شدم باحس کردن اون بو،چشمام رو بستم و سر جام ایتادم.نفس های بلند کشیدم تا بیشتر این بو رو نصیبم کنم.بوی دلپذیر قورمه سبزی .بوی قشنگ غذای خونگی که به مشامم میخورد رو به همه ی ادکلنهای مارکدارم ترحیح میدادم.چشمام رو که باز کردم دیدم سفره ی قشنگی کف خونه پهنه.بشقاب های زیبا ،دوغ،سبزی و ترشی و ماست سفره رو تزیین کردن.با حیرت خندیدم و گفتم:وای مامان چه کردی؟!

مامان از آشپزخونه با یه دیس برنج اومد بیرون و گفت:الهی فدای تو بشم بیا بخور میفهمی چهدکردم!

خندیدم و دستام رو به هم مالیدم و رفتم سمت سفره.نشستم و گفتم:با کما میل.

مامان چند لحظه با لذت نگام کرد و بعدش دوباره به آشپزخونه برگشت.

محدثه با جیغ و داد پرید توی خونه و کنارم نشست وبا دستش بازوم رو‌گرفت و کفت:داداش الان حسی میاد بیچارم میکنه

با تعحب گفتم:چی؟بچرا؟

اومدن حسام فرصت جواب دادن رو ازمحدثه گرفت.محدثه جیغ کشون ازم دور شد و دوید.حسام هم میگفت:صبر کن دختره ی کپک زده حالیت کنم حسی کیه

خندیدم و برای نجات محده پریدم سمت حسام و گفتم:تا وقتی خان داداشش اینجاست کسی حق نداره روش دست بلند کنه  

محدثه پشتم سنگر گرفت و برای حسام زبون در آورد.حسام سرش رو انداخت پایین به چپ و راست تکون داد و گفت:مثل اینکه باید حساب جفتتون رو برسم.

بعد گفتن این جمله پرید روی من که باعث شد تعادلم رو از دست بدم و بیفتم زمین.افتاده بود روم و مسخره بازی در میاورد.مثل بچه های دوساله شده بودیم.محدثه هم افتاده بود روش و میزدش که من رو‌ول کنه.خنده هامون کر کننده شده بود.بالاخره دحسام از روم بلند شد و کنارم روی زمین به پشت خوابید.محدثه هم سمت راستم افتاد روی زمین.خنه هامون که ته کشیدن حسام با نفس نفس گت:خب حالا من حسیم یا حسام؟

من و‌محدثه یک دا گفتیم:حسی

خواست دوباره بیفته دنبالمون که مامان گفت:بسه دیگه پاشین بیاین غذا یخ کرد.

حسام بلند شد.منم بلند شدم‌و به محدثه کمک کردم بلند شه.سمت سفره حرکت کردیم.رنگ و لعاب غذا فوق العاده شده بود.مامان رفته بود توی حیاط.من که حسابی گرسنه بودم شروع کردم به خوردن غذا .خواستم قاشق اول رو بکنم توی دهنم که دیدم محدثه و حسام  حتی غذا هم نکشیدن.قاشق رو‌گذاشتم توی بشقاب و گفتم:چرا نمیخورین؟

محدثه:خب بدون مامان که نمیشه!

سرم رو تکون دادم.مامان بالاخره وارد خونه شد،یه سبد سبزی خیس توی دستش بود.نشست سرسفره و اون سبد کوچیک رو جلومون گذاشت.لبخند شیزینی زد و‌گفت:بسم الله الرحمن ارحیم

همون موقع حسام و محدثه غذا کشیدن و مشغول هوردن شدن.منم زیر لب بسم اللهی گفتم و شروع کردم…

غذام که تموم شد تشکری کردم .محدثه کمک کرد مامان سفره رو‌جمع کنه.حسام بلند شد نگاهی به ساعت مچیش کرد وگفت:خب حوریه من دیگه میرم بهاره تنهاست خداحافظ

مامان:به سلامت به بهاره سلام برسون بگومواظب خودش و کوچولوش باشه.

-پس من چی؟

-برو بچه برو.

حسام خندید و برگشت سمت من.دستش رو سمتم دراز کرد و گفت:خب محسن من دیگه میرم.خیلی خوشحالم پیش مایی .پثوستنت به خانواده رو تبریک میگم

دستش رو با محبت و‌محکم فشردم و لبخندی زدم.ازم فاصله گرفت و‌بلند داد زد:محدثه جان خداحافظ

محدثه که توی اتاقش مشغول درس بود اومد بیرون و خداحافظی کرد .دایی که رفت بیرون افتادم روی مبل .محدثه دوباره رفت توی اتاقش.مامان اومد کنارم نشست و گفت:خب بالاخره این حسام اجازه داد من گل پسرم رو ببینم

لبخندی زدم و گفت:محسن باید با من و خونوادم و بابات و خونوادش آشنا شی.

از جاش بلند شد و گفت:عزیز دلم بیا

چشمی گفتم ودنبالش رفتم.وارد اتاق اولی شد.رفت سمت یه کشو و آلبومی رو ازش کشید بیرون .روی تخت نشست و نکاه مهربونش رو بهم دوخت و گفت:بیا این عکسها رو ببین.

رفتم کنارش روی تهت نشستم.دستم رو پشتش گذاشتم و گونه اش رو آروم بوسیدم و گفتم:چشم خوشگلم

برق اشک رو توی چشماش دیدم.بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:چشمت بی بلا ربونت برم

آلبوم رو‌باز کرد .انکشتش رو‌روی یکی از عکسها گذاشتلبخندی زد و گفت:این رو‌ببین حشمت آقاست.بابای خدابیامرزت.این عکس رو روز تولد حسام گرفتیم.دوران نامزدیمون بود

بع عکس خیره شده بودم و‌به حرفای مامان گوش میکردم.عکس تقریبا کهنه شده بود ولی چهره ی دلنشین پدر رو مخفی نمیکرد.دستی روی عکس کشیدم و‌گفتم:کاش اونم پیشم بود

مامان سکوت کرده بود.معلوم بود دلش پره.چند صفحه زد تا بالاخره روی یه صفحه ایستاد.یه عکس نشونم داد که توش ۹نفر ایستاده بودن.مامان روی یکیشون دست گذاشت و‌گفت:این حسامه اینجا۱۰سالشه.کنارش یه خانوم چادری ایستاده بود.گفت:این مادرمه.دوسه سال پیش از بینمون رفت.کنارش یه مرد قد بلند ایستاده بود گفت:اینم آقاجونه .بابای من .

-آقاجون زنده است؟

-نه بعد از مامان آاجونم دق کرد و مرد

مامان وبابا وسط ایستاده بودن و کنار بابا یه زن دیگه ایستاده بود پرسیدم:این کیه؟

مامان مکثی کرد و گفت:عمته،پروین.

-پس به خاطر

-نه محسن،اینجوری نگو عمته.انسانه.انسان گاهی اشتباه میکنهگاهی این اشتباهات جبران شدنین گاهی نه.عمت پشیمونه خیلی پشیمون

-آخه

-هیس.قضاوت و‌کینه رو بنداز دور.تو که جای اون نبودی پس سعی کن خودت رو‌کنترل کنی

سرم رو انداختم پایین. حق با مامان بود ولی درک این موضوع برای منی که یه عمر از پدر و مادرم دور بودم سخت بود.

دوباره به همون عکس نگاه کردم.یه مرد جوون هم سن عمه پروین کنارش ایستاده بود که به گفته ی مامان شوهر عمه ام،آقا بیژن بود.بغلشونم یه مرد و زن ایستاده بودن که یکیشون مامان بزرگپدریم و اون یکی پدربزرگم میشدکه مامان میگه بابابزرگ زنده است  ولی مسافرته.مادربزرگم هم فوتذشده.چند تا عکس دیگه هم بهم نشون داد از بچگیام.زمانایی که با محدثه بازی میکردمزمانی که داشتم میخندیدم.همه و همه.بالاخره آلبوم تموم شد.مامان اون رو‌گوشه ی تخت گذاشت ورو به من گفت:سوالی داری ؟

-خب سوال که فراوون دارم ولی نمیدونم کدومش رو بگم

همون موقع صدای زنگ در بلند شد مامان نگاهی یه در اتاق کرد و گفت:الاندمیام.بلند شد و رفت بیرون .منم از موقعیت استفاده کردم و مشغول دید زدن اتاقشدم.یه اتاق متوسط با ست قهوه ای سوخته .زیبا و دلچسب بود.هنوز داشتم به اطراف نگاه میکردم که مامان اومد تو.لبخندی زد و گفت:همسایه بود.

غومد سمتم و آلبوم رو از روی تخت برداشت و گذاشت توی کشو.در کمد رو آروم باز کرد.چون مامان جلوش بود نمیتونستم ببینم توش چیه.مامان برگشت سمتم .با یه دست پر از لباسهای بچگونه.با لذت نگاشون کرد و گذاشت روی زمین.یه دونه اش که سفید بود و عکس ماشین های کوچولو پرش کرده بود رو‌گرفت بالا و گفت:این واسه تو بود محسن.بهم نگاه کرد و گفت:حالا بیا این روبپوش ببینم اندازته

خندیدم و از رویدتخت بلند شدم کنارش نشستم لباس رو از دستش کشیدم بیرون و روی سینم گذاشتم.مامان نگاهی به من و نگاهی به لباس انداخت .شیرین خندید و گفت:ماشالا بزنم به تخته پسرم آقا شدهدیگه این لباسها اندازش نیست

خلاه بعد از کلی خاطره بازی ,صدای اذان از پنره شنیده شد.مامان نگاهی به پنجره ی بزرگ اتاق انداخت و گفت:اذان شده من میرم نماز بخونم.از جاش بلند شد و گفت:تودهم لباسات رو عوض کن و استراحت کن.

لبخندی بهش زدم مامان از اتاق رفت بیرون .منم کهنمثدونستم باید کجا استراحت کنم یا چثکار کنم از اتاق رفتم بیرون.مامان توی دستشویی بود .رفتم سمت اتاق محدثه در زدمو گوشم رو نزدیک در بردم و گفتم:محدثه

-بله

-میشه بیام تو

-آره بیا

رفتم داخل.اتاق صورتی -بنفشش چشمم رو زد.رنگ اتاقش زیادی جیغ بود.کل اتاق با عروسکهای بزرگ‌و‌کوچیک پر شده بودن .روی زمین هم یه فرش گرد صورتی و سفید پهن شده بود.میز کامپیوتر هم کنار قفسه ی کتابها بود.محدثه روی صندلی میز کامپیوتر نشسته بود و عینکش روی چشماش بود.دستش یه کتاب قطور گرفته بود و بهم نگاه مثکرد.عینکش رو برداشت و گذاش روی میز و کتابش رو هم انداخت روش.از صندلی جدا شد و اومد سمتم.ریز خندید و گفت:جانم

-نشینم؟!

با هل و ولا گفت:اوه ببهشثد بشین بشثن

روی تک مبل کنار پنحره نشستم .اما دیدم یه چیزی زیرمه.کشیدمش بیرون دیدم یه عروسک خرسی کوچولوی صورتیه.محدثه با خنده اومد طرفم و عروسک رو از دستم کشثد بیرون و گفت:وای محسن ببین خرسیم روچیکار کردی.

خندیدم و‌گفتم:محدثه چند سالته؟

-۲۳دیگه

-آخه اتاق یه دختر ۲۳ساله این شکلیه؟

لب و لوچش رو‌آویزون کرد و گفت:خو چثکار کنم.دوست دارم این مدلی

-خل دیوونه

عرویک رو پرت کرد سمتم که با دست رو هوا گرتمش .با حر گفت:محسن!

خندیدم.پشت چشمی نازک کرد و دوقاره نشست رویصندلی میز کامپیوتر.جدی گفتم:راستش محدثه من هیچی درباره ی خونوادم نمیدونم.خواستم بیام پیشت کمکم کنی.

سرش رو تکوندداد و گفت:به روی چشم.

نکاه ازم برداشت و به تخت دوخت.چشماش رو‌ریز کرد و معلوم بود داره فکر میکنه .چند ثانیه که گذشت روی هوابشکنی زد و گفت:آهان .بیا دنبالم

پاشد و با سرعت رفت سمت دذاتاق.من که از رفتارش تعجب کرده بودم همینطور سرام نشستم.دستش رو برد سمت دستگیره ی  در و برگشت سمتم.گفت:بیا دیگه!

دنبالش رفتم رفت سمت در اولی که ست هوه ای داشت.بهش اشاره کرد و با صدای آروم گفت:این اتاق مامانه.البته قبل از وت بابا اتاق مشترکشون بود.

با صدای معمولی گفتم:چرا …

یه جوری گفت هیسسسس که زبونم از حرکت ایستادو نتونستم حرمو‌کامل کنم .صدام رو بردم پاینن و گفتم:چرا

با دستش دستم رو‌گرفت و‌کشید دنبالش.بالاخره یه جا نزدیک در ایستاد و کفت:مامان وقتایی که نماز میخونه توی نمازش غرق میشه و منم برای اینکه آرامشش رو‌بهم نزنم سمتش نمیرم.صدای بلندت هم ممکن بود اذیتش کنه

ابروهام رو دادم بالا .تاحالا زیاد نماز نخونده بودم .مامان بابای سابق هم اهلش نبودن.با دست محده که جلوم چپ و رایت میشد از فکر غومدم بیرون و‌گفتم:خب داشتی میگفتی.

-آهان آره اون اتاق وسطیه رو‌ببین

نگام رو سمتش چرخوندم.گفتم:خب؟

-اون اتاف توئه

کنجکاویم بهم گفت برم ببینم چه شکلیه .راه افتادم سمتش.پشت سرم محدثه میومد و‌حرف میزد.دستم رو‌گذاشتم روی دستگیره ی در و چرخوندمش.همین که در بازشد ست قرمز مشکی اتاق روح از تنم جداکرد.باورم نمیشد که اونا رنگ مورد علاقه ام رو بدونن.دای محدثه من رو باز از افکارم کشید بیرون:اوهوی برو تو دیگه منتطر چی ای؟

رفتم داخل.یه تخت بزرگ مشکی که روش بالش و ملافه ی قرمز پهن شده بود.فرش دایره ای که وصط افتاده بود و تماما مشکی بود.پرده ی قرمز و مشکی که پنجره ی تقریبا بزرک رو پوشنده بود.میز کامپیوتر وکتابخونه ی بزرگی هم رو به روی تخت که کنار پنحره بود گذاشته بودن.رفتم سمت تخت و نشستم روش.محدثه هم اومد کنارم و گفت:عاشق دکور اتاقتم.

-دلت بسوزه

بعد گفتن این حرف زبونم رو براش آوردم بیرون که یه دونه زد رو بازوم و‌گفت:بچه پررو

-همینه که هست

لباش رو روی هم فشرد وچیزینگفت

منم لبخندی زدم و گفتم:خب ادامه بده

دستاش رو به هم قفل کرد.صورتش رو برگردوند و کفت:نوموخوام

خندیدم و‌گتم:محدثه جونم لوس نشو دیگه

-علذ خواهی چن

-باشه عذر میخوام

برگشت سمتم و یه پس گردنی نصیبم کرد و گفت:دفعه ی آخرتهذها!

-حیف که بهت نیاز دارم وگرنه محال بود

چند بار ابروهاش رو بالاپایین داد و شیطون چشمک زد.خندیدم و کفتم:بسه وروجک ادامه بده

-باشه.

یه ذره فکر کرد و گفت:بقیه جاها رو هم که دیدی.حالا موندن اعضای فامیل که میشن دایی حسام و زنش بهاره که حامله است.عمه پروین و‌شوهرش آقا بیژن.آقابزرگ که میشه بابای بابا.

-خب

-درد خب دودیقه دندون به جیگر بگیر نفس بگیرم ادامه بدم

ادامه داد:منم که آبجی گل و‌کلاب خودتم محدثه فراهانی دختر آقای حشمت فراهانی و خانم حوریه محتشم برادر آقای محسن فراهانی

از شنیدن این اسم و فامیلی جدید لبخند نشست روی لبم.حالا سام پارسا شده بود محسن فراهانی

محده لبخندم رو‌که دید چشماش رو ریز کرد و‌گفت:آهای!چی توی اون فکرت میگذره که بهش لبخند میزنی هان؟!

خندیدم و بالش رو از تخت برداشتم و پرت کردم سمتش که تعادلش بهم خورد و افتاد روی تخت.بلند قهقهه زدم که بالشی که توی صورتم فروداومد،قطعش کرد .بالشت رو دوباره برداشتم و رفتم سمت محدثه و محکم کوبیدم بهش.چون بالش ابری بود درد نداشت .محدثه هم یه بالش دیگه از روی تخت برداشت و‌حمله کرد سمتم.من روی تخت افتاده بودم و محدثه روی تخت دوزانو نشسته بود .هر دو میخندیدیم و با بالش صورت همدیگهدرو میزدیم تا حایی که نفس کم آوردیم.هر دو‌لبه  تخت نشستیم و پاهامون رو از تخت آویزون کردیم.همینطور میخندیدم و‌نفس نفس میزدیم.محدثه موهاش رو که به خاطر همون ضربه ها باز شده بودن زد پشت گوشش و گفت:وای محسن دمت گرم خوب حال کردم

-اینقدرلات حرف نزن

-بیشین بینیم باو

-بازم بالش میخوای؟

-تو چی؟

هر دو به هم نگاه کردیم و دوباره زدیم زیر خنده.حالا نخند کی بخند.خندهذهامون که ته کشید محدثه گفت:راستی محسن یه چیزی یادم رفت بهت بگم

-چی رو

-خب آقا بزرگ مرد ثروتمندیه ولی بابا هیچ وقت ازش کمک نگرفت و خودش کار کرد.با پولش یه خونه توی مناطق بالایی شهر خرید.امامامان با اون خونه مخالف بود و گفت که اون خونه روح و صفا نداره واسه همین بابا این خونه رو هم به هرسختی بود خرید.وقتی من ۷سالم بود و مامان و‌بابا در بهددر دنبال تو.ما اومدیم توی این خونه تا مامان آرانش پیدا کنه ولی نشد.خلاثه بهت بگم بیشتر خاطرات خوب و‌بد ما توی آجرای این خونهاست.

لبخندی زدم.نظر منم این بود که اون خونه ها صفا ندارن.خیلی دوست داشتم توی یه چنین خونه ای زندگی کنم ولی نشده بود.حالا داشتم تجربه اش میکردم و لذت میبردم.محدثه بهم نگاه کرد و‌گفت:ولی محسن صادقانه بهت میگم بعد از مرگ بابا تکیه گاهی برام نمونده بود.حتی دایی حسام رو هم قبول نمیکردم.افسرده شده بودم.وقتی اون قاتل من رو دزدید با خودم بیشتر درگیر شدم و کفتم اگه کسث مثل برادر یا پدر پشتم بود مطمئنا نحات پیدا میکردم.وقتی هم تو رو توی اون کلبه دیدم از دیدن شباهان باهات تعحب کردم ودلم بیشتر برای بابا تنگ شد.حالا که همیدم داداشم من رو‌نجات داده خدا رو‌شکر کردم اون قاتلرو سرراهم قرار داد.

اشکها صورتش رو پوشونده بودن.سرش رو انداخت پایین.با بغضی که ته گلومدبود مبارزه کردم و رفتم سمتش.آروم بغلش کردم و‌گفتم:داداش دیوونه ات یه بار تنهات گذاشت بسه دیگه هیچ وقت تنهات نمیذاره حتی اگه بمیره بازهم پشتت وای میسته

-قول؟

با اطمینان گفتم:قول

ازم جدا شد.اشکاش رو‌با پشت دست پاک کرد و گفت:خب سوالی نداری؟

یکم فکر کردم و‌کفتم:چرا.تو کحا و‌چی درس میخونی

-دانشگاه شهید بهشتی ،پزشکی

لبخندی زدم و کفتم:پس آبجیمون تیزهوشه

پشت چشمی نازک کرد و‌گفت:معلومه!

خندیدم و سرم روبه نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:تو روخدا ببین .اگه تو تیزهوشی پس کندهوش کیه

پرید روم و باعث شد بیفتم روی تخت.مشتش رو کوبید به سیته ام و کفت:بچهدوررو میزنم لهت میکنما

خندیدم و بلند داد زدم:مامان بیا این گودزیلا رو ازم جدا کن

مامان اومد داخل ودست محدثه رو‌گرفت و از روم بلندش کرد و گفت:اولا که دخترم گودزیلا نیست و یه پارچهدخانومه

بلند شدم و گفتم:این رو‌میگین؟

مامان صورت محدثه رو بوسید و‌گفت:بعله

محدثه زثونس رو برام در آورد که از چشمدتیزبین مامان حوریه دور نموند و گفت:البته شیطنتاشم زیاده.همونطور که دیتش توی دست محدثه بود اومد سمتم و دستم رو گرفت و‌گفت:,پسرمم یه پارچهذآقاست.

این دفعه من خندیدم وزبون در آوردم و مامان گفت:ولی مثل خواهرش شیطون.

هرسه خندیدیم.مامان گفت:خب محسن جان بکم استراحت کن .امروز خیلی خسته شدی

-کنار شما بودن خستگی نداره مامان جونم

مامان لبخندی زد و گفت:زبون نریز بروایتراحت کن

دستام رو روی چشمام گذاشتو‌کفتم:چشم

مامان دست محدثه رو‌گرفت و باهم بیرون رفتن.سریع چمدون لباسام رو‌که تو اتاقم گذاشته بودم باز کردم و وسایلم روچیدم.یه لباس راحتی تنم کردم.تخت رو‌مرتب کردم وپریدم روش.خوابم مثومد.آرامش داشتم.آرامشی فوق العاده.عطر آرامشی که توی هوا بود رو وارد بینیم کردم و کم کم چشمام سنگین شدن‌و به خواب رفتم…

چشم که باز کردم دیدم هواتاریکه و‌دوباره صدای اذان توی اتاق طنین انداز شده .از جام بلند شدم و‌به پشتی تخت تکیه دادم.دستی لای موهای نامرتبم کشیدم.لحاف رو از روم برداشتم و از روی تخت بلند شدم.باهمون سر و وضع از اتاق زدم بیرون.دستی پشت گردنم کشیدم و رفتم سمت دستشویی.آبی به سر و‌صورتم زدم تا خوابم بپره.رفتم بیرون.تشنه ام شده بود.وارد آشپزخونه شدم و یه لیوان آب خوردم.بزگشتم توی حال.هیشکی نبود.خواستم برم سمت اتاقم که در از شد و مامان و محدثه اومدن تو.دستشون کلی وسیله بود.رفتم کمک مامان .همزمان که میرفتم سمتشون سلام کردم .مامان که من رو دید سلام کرد .محدثه هم همچنتن که نفس نفس میزد آروم سلام کرد.رفتم کمک مامان و خم شدم کیسه رو از دستش گرفتم.میوه هایی رو هم که دست محده بودن برداشتم .راه افتادمدسمت آشپزخونه و بلند گفتم:اینهمه خوراکی واسه چیه ؟

کیسه ها رو روی اپن گذاشتم .مامان گفت:مهمونی

برگشتم سمتش و گفتم:مهمونی؟!

رفت توی اتاقش و بلند گفت:آره قراره به مناسبت اومدنت یه جشن حسابی بگیریم

ترسیدم.نمیدونم چرا ولی احساس میکردم قدرت روبه رویی با عمه رو نداشتم.دنبال یه بهونه گشتم تا مهمونی کنسل شه.لالاخره یه بهونه پیدا کردم و گفتم:آقا بزرگ که مسافرته

مامان اومد بیرون و گفت:نه خیر برگشته

-آخه چرا؟

ماماپ با تعجب برگشت سمتم و گفت:وا مادر نباید برمیگشت

-نه…خب آره…آخه

محدثه اومد پیشمون ووسط حرفم گفت:از رویارویی با عمه میترسه.

صداش رو کمی آرومتر کرد و‌کفت:البته منم بودم میترسیدم

با تعجب چرخیدم سمتش چشمکی زد و گفت:دوقلو بودن سختیایی هم داره

مامان گت:نه محسن ترس نداره.میان میبیننت و میرن

بعدگفتن این جمله  رفت سمت دستشویی.قبل از رفتن آستیناشو داده بود بالا و معلوم بود میخواد نماز بخونه.پوفی کشیدم و راه اتاق رو در پیش گرفتم…

بوی غذا عحیب غریب داشت دیوونه ام میکرد.دست از بستن دکمه ی لباسم کشیدم و سمت آشپزخونه رفتم.وارد آشپزخونه سدم دیدم کسی نیست.لبخند شیطانی زدم و رفتم سمت قابلمه.یه قاشق برداشتم و یهدذره از خورشت کرفس رو‌وارد دهنم کردم امابه خاطر داغ بودن دهنم آتیش گرفت.دهنم رو باز کردم و زبونم رو‌در آوردم و با دستم بادش زدم.مامان که اومد داخل از دیدن حالتم تعحب کردبعد دستش به کمرش زد و گفت:حق آدمی که ناخنک میزنه همینه

اومد سمتم و قاشق رو از دستم کشید بیرون و‌گفت:برو‌محسن خان برو

رتم بیرون.این سوختن ارزش اوندغذای خوشمزه رو داشت.رفتم سمت اتاق.پیرهن قهوه ای بهم خیلی میومد.شلوار کتون کرمی هم قشنگ بود.فقط مونده بود مدل موم و عطر و ادکلن.

موهام رو دادم بالا و با ژل ثابتشون کردم.عطر همیشگیم رو‌برداشتم و به مچ دستام مالیدم.یکمی هم به گردنم.از غرق شدن توی عطر بدم میومد.لبخند کجی به خودم زدم و رفتم بیرون.همزمان با من محدثه با یه مشت لباس اومد بیرون.با دیدن من پرید سمتم و گفت:داداش من چی بپوشم؟

-لباس

-اِاِاِ.مسخره بازی درنیار دیگه بگو کدوم رو بپوشم.

نگاهی به لباسها کردم.یه کت دامن قهوه ای پیدا کردم.کشیدمش بیرون و گفتم:این خشگله.

نگاهی بهش کرد و‌گفت:قشنگه.مرسی.

دوید توی اتاقش.لباساش هنوز کف خونه بودن.خندیدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم.راه افتادم سمت مبلها.روی یکیشون نشستم .کنترل رو گرفتم دستم وتلویزیون روروشن کردم.همه ی شبکه ها تکراری بودن و حوصله سر بر.چند دقیقه ای کانالها رو‌جابه جا کردم اما هیچی پیدا نکردم.بلندشدم برگردم اتاقم که دیدم محدثه از اتاقش اومد بیرون.کت دامنش خیلی قشنگ روی تنش ایستاده بود.زیر مانتوش یه ساپورت یه سره پوشیده بود.روی سرش هم یه شال قهوه ای انداخته بود.صندل های خوشگل قهوه ای هم پاش کرده بود.نگاهی به صورت بی آرایشش کردم .

با ذوق گفت:خوشگل شدم؟

-خواهر من هرچی بپوشه خوشگل میشه.

لبخندی دندوندنما زد و‌گفت:بسه دیگه به اندازه ی کافی خر شدم

خندیدم و گفتم:بیا یه بار ازت تعریف کردم بهت برخورد.همون بهتر بگم زشتی.والا

خواستم برم توی اتاقم که زنگ در به صدا در اومد.مامان از اتاقش اومد بیرون و رفت در رو باز کرد.اول از همه حسام خندون پرید توی خونه .همراه بهاره خانوم زنش .وقتی وارد خونه شدن حسام اومد سمتم و سلام کردو دستش رو آورد جلو.محکم دستش رو فشار دادم تا لونم فشار داد باز من فشار رو بیشتر کردم و اونم کم نیاورد.میترسیدمداکه ادامه بدم دستمون بشکنه ولی کم نیاوردم و باز فشار دادم.حسام که از چشماش خنده میبارید باز دستام رو فشار داد.اشکم داشت در میومد ولی کم نیاوردم.خون توی دست هر دومون قطع شده بود که بهاره خانم گفت:بسه دیگه

هردودستذهم رو‌ول کردیم و‌با خنده مشغول ماساژ دادن دستامون شدیم.به بهاره خانمدهم سلام کردم .مامان با محبت بهاره رو راهنمایی کرد بشینه.حسام هم که بچه پررویی واسه خودش بود نشست کنار بهاره.نشستم رو به روی حسام .

حسام گفت:خب چه خبرا

-سلامتی.تو‌خوبی؟

-مگه میشه بد بود وقتی محسن کوچولو پیدا شده.

سعی کردم جلوی بهاره احترامش رو نگه دارم وگرنه میگفتم:دهنت رو ببند زر نزن

ولی گفتم:ممنون لطف داری

از خنده ی حسام فهمیدم بو برده حرکاتم مصنوعیه.بهاره با صدای آرومش گفت:آقا محسن حسام راست میگه خیلی خوشحالم که پیدا شدین.

لبخندی زدم و گفتم:متشکرم.

صدای زنگ در باز بلند شد.بهاره مشغول حرف زدن با محدثه شد.مامان هم مشغول پذیرایی بود.رفت در رو باز کرد .از جام بلند شدم.یه پیرمرد وارد خونه شد.چهره اش شباهت زیادی به بابام داشت.مطمئن شدم آقا بزرگه.عصای براق قهوه ای شوخته ای دستش بود.کت و شلوار کرم رنگی تنش کرده بود.موی پرپشتی داشت.ابروهای درهمش ابهت و غرورش رو بیشتر به نمایش میگذاشت.اومد سمتم.با دقت بهم خیره شد.نفس عمیقی کشیدم تا بتونم حرف بزنم.گفتم:سلام.

دستم رو بردم جلو هنوز محو‌صورتم بود.لبخند محوی نشست روی صورتش دستم رو بعد از چند ثانیه محکم کرفت و تکون داد.با صدای بم و عجیب غریبش گفت:سلام پسرم.باورم نمیشه دارم محسن رو‌دوباره میبینم.از دیدنت خوشحالم

-ممنونم.بفرمایید بشینید.

راه افتاد سمت بقیه و مشغول سلام احوال شد.پشت سرش یه زن وارد خونه شدتقریبا همسن مامان.چشمای مشکی و صورت سفیدی داشت.خوش اندام بود .موهای فر مشکیش یکم روی صورتش ریخته بود.اومد سمتم.قدم هاش کوتاه بودن.بهم رسید دستاش رو قاب صورتم کرد .چشماش رو بین چشمام به گردش در آورد.چونه اش لرزید.اشکها صورتش رو پوشوندن.نمیتونستم حرفی بهش بزنم.از طرفی به شدت از دستش عصبانی بودم و‌کینه داشتم از طرفی دلم نمیومد بهش چیزی بگم.با گریه گفت:محسن تو رو خدا حلالم کن.میدونم الان دلت میخواد من رو بکشی وازم ناراحتی اما بدون پشیمونم

سعی کردم حرف بزنم گفتم:پشیمونی شما میتونه۲۰سال از عمر من رو بهم برگردونه

عمه ازم کمی دور شد.سرش رو انداخت پایین و گفت:بچه بودم.حالیم نبود دارم چیکار میکنم.

رفتم سمتش.با دستم سرش روآوردم بالا و گفتم:دیگه مهم نیست حالا من محسنم عضوی از خانواده لطفا گریه نکنین.آروم بغلم کردمنم دستام رو گرفتم دورش.یکم که گذشت ازم جدا شد و‌نشستروی مبل.تازه چشمم به مرد خوشتیپی همسن خود عمه پروین.رفتم سمتش و دست دادم.با صدای بم و‌مهربونش جوابم رو داد و حضورم رو تبریک گفت و کمی عذر خواهی کرد.با مامان رفتم نشستم بینشون.گرم صحبت شده بودیم.

آقابزرگ گفت:خب حالا نوبت این شده یه چیزی به‌نامت کنم

-برای چی؟

-همه ی نوه هام یه چیزایی به نامشون کردم .حالا نوبت شما پسر گله.

لبخند کوچیکی زدم.پاکتی رو از جیب کتش بیرون آوردو گرفت سمتم.لبخندی زد و‌گفت:بفرما پسرم.این سند خونه ی منه بعد از مرگ من میرسه به تو.

-ممنون آقابزرگ ولی نیازی نیست که…

-هیس حرف نباشه بگیرش دیگه دستم خسته شد.

پاکت رو با مکث ازش گرفتم.همه دست زدن.منم لبخندی زدم.حسام گفت:حوریه میگم برای شام بریم بیرون

-نه حسام شام درست کردم

محدثه دستاش روزد به هم و‌گفت:بعد شام بریم

نکاهم رو سمت عمه پروین چرخوندم که نگاهش هنوز پشیمون بود.جام رو‌عوض کردم و پیشش نشستم.دستاش رو توی دستام کرفتم.نگام کرد.با بهت.خواست چیزی بگه که آروم گفتم:عمه جون اینقدر ناراحت نباشین.شما هم مثل هر انسان دیگه ای یه کاری کردین حالا خداخواسته و این اشتباه جبران شده پس شمام شاد باشین تا منم خیالم راحت باشه.

با مهربونی نگامکردو گفت:مطمئن باشم بخشیدیم

-مطمئنِ مطمئن

لبخندی زدو گفت:باشه قول میدم.

لبخندی زدم.صدای آقابزرگبلند شد که گفت:شما عمه بادرزاده دارین چی میگین اینقدر غرقین پاشین بیاین اینجا

لبخندی به عمه زدم و بدون اینکه چشم ازش بردارم گفتم:چشم آقابزرگ

دست عمه رو‌گرفتم و باهم نشستیم سر سفره.مامان سوپ و خورش کرفس و فسنجون رو گذاشت روی سفره.کنارش ترشی و سبزی هم گذاشت.حسام با لذت به غذاها نگاه کرد و‌گفت:حوری گل کاشتیا!

-نوش جان

همه با بسم الله آقاجون غذا رو شروع کردیم.بعد از خوردن و‌جمع کردن سفره به پیشنهاد دایی حسام و محدثه قرار شد بریم سینما و یه فیلم خنده دار ببینیم.همه قبول کردیم.رفتم توی اتاقم تا پالتوم رو بر دارم.نگاهی به موبایلم کردم دیدم یه پیام از طرف آروین برام اومده بازش کردم تا بخونمش .با خوندن متنش قلبم فرو ریخت.نمیدونستم باید چیکارکنم!کلافه و با عجله از اتاق رفتم بیزون.نمیدونم آقابزرگ توی چهره ام چی دید که گفت:اتفاقی افتاده؟

نفس های بریده بریده کشیدم و گفتم:سپیده مامان قبلیم حالش بد شده.من…من باید برم…من

نتونستم روی پا بایستم چون از شدت کلافکی روی مبل نشستم و با پام روی زمین ضرب گرفتم.نمیدونستم باید برم یانه.از جا بلند شدم و از خونه زدم بیرون.صدایآقابزرگ و‌حسام و بیژن ضعیف تر و ضعیف تر میشدن.توی کوچه میدویدم تا برسم به خیابون.بالاخره رسیدم.دستم رو گرفتم جلو تا تاکسی بگیرم.بالاخره یکیش جلوم زد روی ترمز.نشستم و به راننده گفتم به سرعت بره به بیمارستانی که آروین بهم داد.نزدیک بیمارستان که رسیدیم قبل از اینکه تاکسی کاملبایسته پیاده شدم و بدون توجه به راننده که در خواست کرایه میکزد رتم داخل بیمارستان.با کلافکی خودم رو به پذیزش رسوندم وپرسیدم کجا بستریش کردن.با شنیدن کلمه ی icu حس کردم قلبم نمی تپه.با هر سختی بود خودم رو رسوندم به اونجا.دیدم بابا روی ندلی انتظار نشسته و سرش پایینه و عمو مشغول دلداریش.آروین اولین نفری بود که من رو دید.از صندلی جدا شد و اومد پیشم.آب دهنم رو قورت  دادم و پرسیدم:چی شده؟

مکثس کرد و گفت:حالش بده خیلی بد

با صدای تحلیل رفته ام پرسیدم:چرا؟

بابا سرش رو آورد بالا با خواهش نگام کرد و گفت:قلبش گرفت به خاطر غصه های زیادی که خورد.به خاطر فشار روحی و عصبی

پاهام سست بودن.خودم رو‌مقصر میدونستم.یه سختی به در شیشه ای icuرسیدم.دستام رو روی شیشه گذاشتم و با افسوس صداش زدم:مامان چرا.میدونم تقصیر منه غلط کردم خواهش میکنم بیا پیشم

دیدن بدن کم جونش روی تخت دلم رو میشکوند.برگشتم سمت بقیه که داشتن یه شکل خاصی نگام میکردن.نمیخواستم بشکنم ولی شکستم و به زور روی صندلی نشستم سرم رو انداختم پایین و با دستام گرفتمش.با حرص موهام رو چنگ میزدم تا گریه نکنم.ولی نمیشد.با این فکر که مامان بمیره نفسم بند میومد.چون مطمئن بودم خودم مقصرم و حتما می مردم.دست کسی روی شونه ام رفت.اما برعکس همیشه که بهم آرامش بده،عذابم رو بیشتر کرد.نه کسی حرف میزد نه کاری میکرد.شاید امیدشون به انتها رسیده بود شاید از من دلخور بودن.دیگه نمیدونستم چیکار کنم.اعصابم به کلی خراب شده بود.حالت بدی داشتم یه جور عذاب وجدان .سرم رو که سنکین تر از همیشه بود بالاآوردم.دیدم آروینه که کنارم نشسته و حرف نمیزنه.خوب بود که ساکت بود.چون منتظر یه تلنگر برای دیوونه بازی بودم.کلی حرف داشتم ولی نمیتونستم بگم.حالم داشت بهم میخورد.از صندلی بلندشدم و رفتم از بیمارستان بیرون.حتی هوای سرد هم بدن گر گرفته ام رو خنک نمیکرد.یکم که قدم زدم ،برگشتم داخل.ساعت ۱۲شب بود وهمچنان حال مامان بد.پلکم مدام میلرزیدن.هر لحظه که دکتر میرفت و میومد چیزی جز دعا کردن ازمون نمیخواست.ساعت ۱شده بود و من همچنان قدم میزدم و خودم رو‌سرزنش میکردم.بابا صدام کرد:سام

دیگه سام بودن یا محسن بودنم مهم نبود.برگشتم سمتش.گفت:برگرد خونه پیش مادرت .

تازه یادم افتاد اونا رو تنها گذاشتم و اومدم .از درگیری ذهنی ام همونجا روی زمین نشستم و گفتم:وای

بابا از جاش بلند شد و با صدای کلف شده اش گفت:برو سام من اینجام عموت اینجاست .هروقت بهوش اومد بهت میگم بیای

به زور بابا از جام بلند شدم.داشتم می مردم.به هر زوری بود بابا من رو سوار ماشین آروین کرد.آروینم نشست و‌بدون حرف مسیر رو طی کرد.جلوی کوچه نگه داشت.پیاده شدم و بدون هیچ حرفی کوچه رو طی کردم.یه دستم توی جیبم بود.سرم رو‌گرفته بودم پایین و نامیزون قدم برمیداشتم.بالاخره رسیدم به در.دست بی جونم رو روی زنگ در گذاشتم.چند دقیقه بعد حسام اومد جلوی در .با دلخوری گفت:سلام محسن.کجا رفتی یهو

جوابی بهش ندادم.از بغلش رد شدم و رفتم داخل.وارد خونه شدم.دیدم در اتاق مامان نیمه بازه .پالتوم رو از تنم در آوردم و انداختم روی دستم.چند تقه به در مامان زدم و رفتم توو در رو بستم.دیدم مامان زیر نور مهتابی که روبه روی پنجره ی اتاقش بود،ایستاده وچادر سفید رنگی سرشه.سجاده ای با گل های رز قرمز که عطرشون اتاق رو پر کرده بود رو به روش باز بود.مهرمثل ماهی که توی آسمون مشکی میدرخشه،داره توی سجاده ی سبز خودنمایی میکنه.بی اراده پلکام تکون خوردن و قطره های اشک صورتم رو خیس کردن.کنار در روی دیوار سر خوردم و افتادم روس زمین .صدای گریه ام بلند شده بود.مثل روزی که فهمیدم پدر و مادرم واقعی نیستن.دستم رو بردم لای موهام.دیگه ترسی از گریه کردن نداشتم.اشکها آروم آروم پایین میومدن.مامان سرش رو به چپ و راست تکون داد و دستاش روزد به پاش.برگشت سمتم.سکوت کرد و با مهربونیش نکام کرد.ازجام بلند شدم و جلو یپاش ،بغل سجاده زانو زدم .خک شدم و چادرش رو با دستام محکم گرفتم و به سمت بینیم بردم.چشمای خیسم رو بستم و مشغول بوییدنعطر چادرش شدم.مامان دستش رو به سمتم گرفت و من رو به آغوشش کشید.توی آغوش گرمش گریه کردم.آروم گفت:چی باعث شده پسرم اشک بریزه؟

شروع کردم به خالی کردنم:از وقتی یادم میاد مامان بابای قبلی سرکار بودن و من توجه کم دیدم.افسرده شدم.شکستم.غصه خوردم.به این سن که رسیدم فهمیدم بچه ی واقعیشون نیستم.باز شکستم .باز باید تصمیم میگرفتم پیش کی باشم.اونا یا شما.تصمیم گرفتم بیام پیش شما اما حالا فهمیدم مادر قبلیم به خاطر دوریم قلبش ایستاده.گریه ام بیشتر شد.ادامه دادم:بازم موندم بین دوراهی.خسته شدم از بس فکر کردم.از بس توی خودم ریختم.باید چیکار کنم؟سرم رو از بغلش جدا کردم و‌گفتم:مامان تو روخدا پیش خدا برام دعا کن.برای مامان دعا کن.مامان تو رو خدا کمکم کن.به خدا بگو کمکم کنه.دارم میمیرم.

مامان که تا اون لحظه فقط نگام می کرد دهن باز کرد و گفت:آروم باش .میفهمم.خوب میفهمم.فقط آروم باش و به خدا توکل کن.سرم رو گذاشتم روی پاش و چادرش رو جلوی چشمام گرفتم .گریه کردم و فقط عطر آرامش چادرش رو‌بوییدم.دستش رو‌آروم میکشید روی سرم و زیر لب دعا میخوند.دعا دعا دعا.به خاطر خستگی چشمام افتادن روی هم و‌خوابم برد…

چشمام رو که باز کردم،به شدت سوختن.سرم درد میکرد.خواستمدازجام بلند شم که دیدم دستم سرم وصله.نگاهی به اطراف انداختم دیدم توی اتاق مامان روی زمینم.یه پتو روی سرمه و یه بالش زیر سرم.سرجام نشستم وبا دست آزادم پیشونیم رو مالیدم.با صدای بم شده ام گفتم:مامان

در اتاق باز شد و مامان اومد داخل.لبخندی بهم زد .اومد سمتم.کنارم نشست و گفت:حالت خوبه؟

با تعجب گفتم:مگه چیشده

-دیشب رو یادته

یکم فکر کردم.تازه یادم اومد مامان سپیده حالش بد شده بود.با نکرانی خواستم بلند شم که مامان نگهم داشت و گفت:هی صبر کن

-وای مامان

-هیس.گوش بده.دیشب که اومدی پیشم از شدت فشاری که بهت وارد شده بود بیهوش شدی فدات شم.حسام اومد برات یه سرم زد و‌همینجا خوابیدی.

-مامان چی

لبخندی زد و کفت:حالش خوبه.امشب هم مرخص میشه و میاد اینجا

چشمام رو با خیال راحت بستم.تازه تونستم جمله ی دوم مامان رو درکدکنم.با تعحب بلند گفتم:چی؟؟؟

-چته محسن.گوشم کر شد!مگه چیه میاد اینجا

-برای چی اینجا

-چون قراره پیشمون باشه

-برای چی

-محسن دیگه داری عصبیم میکنی قراره همیشه باما توی این خونه باشن.

دهنم نیمه باز موند.بابهت خیره شدم به مامان و‌گفتم:نه!

مامانمدبا همون لحن خودم گفت:آره!

بعد بلند داد زد:حسام بیا ببینم

دایی حسام اومد داخل و با دیدنم گفت:به به پسره ی خل و‌چل خونواده.

,مامان با عصبانیت گفت:حسام!

حسام اومد جلو و گفت:باشه بابا من تسلیم.نزدیک سرمم اومد و سرم رو از دستمدجدا کرد.پنبه رو‌روی دستم نگه داشتم و گفتم:مامان

-جانم

-دیشب

-خب

-وقتی رفتم

مامان عصبانی شد و گفت:بچه دیوونه ام کردی کامل بگو کارت رو دیگه

خندیدم و‌گفتم:دیشب که از خونه رفتم کسی ناراحت نشد؟

-نه مادر.همه فهمیدن حالت خوب نیست.بهشونم گفتم

سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم.حسام هم از اتاق رفت بیرون و‌گفت:برو پیش محدثه بعدا.از غصه دق کرد

مامان هم ادامه داد،:راست میگه بچه ام دیشب اصلا نخوابید امروزم به دانشگاش نرسید

با دست زدم به پیشونیم و گفتم:وای دانشگاه

مامان پرسید:چی شده

-وای مامان میدونی چند وقته دانشگاهذنرفتم.مطمئنا اخراحم میکنن

-اشکال نداره گل پسر غصه نداره که حالا هم بیا بیرون یه چیزی بخوری ضعف نکنی!

مامان هم رفت بیرون .نکاهی به ساعت کردم.از تعجب شاخ در آوردم.نمیدونم چرا امروز همه چی عجیب بود.آخه مگه میشه من تا۲بعد از ظهر خواب باشم.خدایا خودتذبه دادم برس.

از اتاق رفتم بیرون.قبل از اینکه برم آشپزخونه رفتم سمت اتاق محدثه.آروم در زدم و گفتم:خانوم کوچولو

صدایی نیومد.دوباره در زدم و گفتم:وروجک بیداری؟

-نه خیر

-پس بیداری و جواب نمیدی.از دست من ناراحتی؟

-نه اصلا

-بیا دیگه این قلب داداشت ضعیفه می ایسته میمیره ها

اومد در رو باز کرد.قدمی عقب زفتم.چشماش پف کردهذبود.گفتم:گریه کردی؟

-نه خیر

-پس این چشما دروغ میکن؟

-نهخیر

-خوبی؟

-نه خیر؟

-اسمت چیه؟

-اذیت نکن آقای بد قول

-مگه چیکار کردم

-قول داده بودی پشتم باشی ولی زدی زیر قولت

با لبخند نکاش کردم و گفتم:من که نزدم زیر قولم،اتفاق پیش اومد

سرش رو بالا و پایین تکون داد و گفت:باشه قبول ولی بدون دیگه بخششی در کار نیست

-اوه بله دوشیزه

خندیدوگفت:حالا برو کنار برم ناهار بخورم

رفتم کنار و باخنده دنبالش راه افتادم…

بی تاب توی اتاق بودم و مدام به ساعت نگاه میکردم.الانا بود که مامان اینا برسن.بالاخره دای زنگ در اومد.از اتاق پریدم بیرون.مامان حوریه دم در بود و داشت به مامان سپیده کمک میکرد بیاد تو.بابا هم پشت سرش بود.رفتم پیششون.سلام کردم و‌کمکدکردم مامان بیاد داخل.مامان با دیدنم لبخند دلنشینی زد و برقی توی چشماش نمایان شد.با کمک مامان حوریه رفت داخل اتاق قهوه ای.بابا اومد سمتم و بغلم کرد.محکم بغلش کردم و‌گفتم:خیلی خوشحالم اینجایین

-حوریه خانم مادرت،زن خوبیه که گذاشت بیایم اینجا

ازش جدا شدم و گفتم:خیلی خوشحالم

با اومدن مامان حوریه برگشتم سمتش.باباگفت:حاج خانم ازتون ممنونم.من دیگه رفع زحمت میکنم

-خواهش میکنم.این چه حرفیه شما هم گردن محسن حق دارین.بفرمایین من مواظب سپیده خانم هستم.

بابا تشکری کرد و رو یه من گفت:مواظب مامانا باش

خندیدم.جمله اش جالب بود.بابا رفت و من دویدم شمت مانان حوریه از پشت بغلش کردم و کفتم:مامانی یه چی بگم؟

-دو چی بگو

-ممنونم که برای من و مامان سپیده دعا کردین

-من واسه ی تو جونمم میدم

-خدانکنه

بوسیدمش و رفتم توی اتاق مامان سپیده.نه به این که تا دیروز یه مامان هم نداشتم نه به حالا که دوتا درجه یکش رو‌دارم.با خنده رفتم توی اتاق.نشستم لب تخت و بوشیدمش.نکام کرد و‌گفت:شنیدم خیلی ناراحت بودی

-مامان

-جانم

-من که گتم ترکتوندنمیکنم پس چرا …

-نه پسرم.درسته مادر واقعیت نیستم ولی بهت وابسته ام.بزرگت کردم.یه دقیقه نبودت آزارم میده

-پس اگه از ناراحتی من بیزارین مواظب خودتون باشین

-باسه عزیز دلم

دوباره پیشونیش رو بوسیدم .از روی تخت بلند شدم.برق رو خاموش کردم و رفتم بیرون.به اتاقم پناه بردم.خودم رو روی تخت انداختم.ذهنم کاملا آروم شده بود.از خدا ممنون بودم به خاطر این آرامش.یه چیزی ناگهانی یادم اومد.از وقتی پیش مامان حوریه اومدم سر قبر باباحشمت نرفتم.تند از جا بلند شدم.یه پلیور سرمه ای با پیرهن سفید و پالتوی قهوه ای سوخته و شلوار کتون قهوه ای پوشیدم.گوشیم رو‌گذاشتم توی جیبم ورفتم بیرون.بلند داد زدم:مامان من میرم بیرون

-کجا

-کار دارم.فکرکنم دیر برسم.

-باشه برو‌به سلامت.

-خدافظ

-خداحافظ

از خونه زدم بیرون.هوای بهمن ماه روز به روز داشت سرد تر و سرد تر میشد.از شانس بدم ماشینم مونده بود خونه ی قبلی.مجبور شدم تاکسی بگیرم.تاکسی که ایستاد پولش رو دادم و پیاده شدم.رفتم سمت قطعه ای که قبلا مامان بهم گفته بود.نشستم کنار یه سنگ قبر که اسم حشمت فراهانی روش نوشته شده بود.با گلاب قبر رو شستم و با گلهای سرخ کُلِّش رو‌پوشوندم.آروم فاتحه خوندم.زیر لب باهاش حرف زدم.دلم میخواست که بود و میدیدمش ولی نشد.دلم براش تنگ بود.اما نبود پیشم.یه ربعی رو که پیشش بودم بلند شدم و راه افتادم سمت خونه.یه نیم ساعتی رو توی راه بودم چون دلم میخواست پیاده راه برم.هوای سرد بهمن رو دوستدداشتم.اون بخاری کهذاز دهن میزد بیرون.بالاخره رسیدم.زنگ در رو فشردم.مامان حوریه در رو باز کرد.رفتم تو .بعدذاز سلام رفتم توی اتاقم و لباس عوض کردم برگشتم بیرون تا ناهار بخورم…

شب بود و همه سر سفره بودیم.از طرفی مامان حوریه و محدثه محسن صدام میکردن و بابا و مامان سپیده سام.خنده ام میگرفت از این تناقضات.شام که تموم شد مامان حوریه گفت:محسن فردا شب تولدته.

وای باورم نمیشد.حدودا۶سالی بود تولد نمیگرفتم.روزتولدم رو یادم رفته بود.مامان ادامه داد:فردا قراره کل فامیل دعوت شن.حتی فامیلای دور.نکاهی به مامان سپیده کرد و‌گفت:شماهم فامیلا رو دعوت کنین بیان.مامان سپیده سری تکون داد منم با توجه به دستورات مامان قرار بود خودم برم کیکم رو سفارش بدم.سرم رو تکون دادم واقعا خوشحال بودم.اولین جشن تولد بیاد موندنیم رو‌قراره تجربه کنم…

نگاهی به خودم انداختم.این بار موهام رو کج روی پیشونیم ریختم و از اتاق زدم بیرون.بلند داد زدم:محدثه بجنب دیر میشه.

محدثه با مانتوی سبز یشمیش و شال طوسی و شلوار کتون طوسیش اومد بیرون.کیفش رو روی دوشش جابه جا کرد و‌گفت:بریم

پالتوی سیاهی با پیرهن مردونه ی سفید تنگ تنم کرده بودم و شلوار لی مشکی پوشیده بودم.راه افتادم سمت در و از مامان ها خداحافظی کردم و‌زدم بیرون.محدثه هم همرام‌اومد.قرار بود امروز بریم کیک سفارش بدیم و محدثه وسیله ی تزیین بخره.هرچی بهش گفتم ۲۳سالمه گوش نداد.سوار ماشین خودم که از خونه ی قبلی آورده بودم شدم.محدثه هم نشست.روشنکردم و راه افتادم.جلوی یه شیرینی فروشی بزرگ‌ایستادم.همراه محده پیاده شدم و راه افتادم سمت شیرینی فروشیه…

-وای محسن با اینا کل خونه های همسایه ها رو هم میشه تزیین کرد

-من که بهت گفتم توگوش ندادی

-ولی خودمونیما چه حالی بده

من که کاملا باهاش موافق بودم سعی کردم سکوت کنم.رسیدیم به ماشین.همه چی رو ریختم توی صندوق عقب و گفتم:بریم

نشستم توی ماشین تا راه بیفتیم.هنوز توی راه بودیم و محدثه داشت برام حرف میزد.نمثدونم چی شد که ماشین توی کوچه خاموش کرد.

محدثه پرسید:چی شده

نگاهی به آمپر بنزین کردم دیدم بنزین تموم شده.گفتم:بنزین تموم کردیم.

-تا خونه راه زیادی مونده چیکار کنیم

یکم فکر کردم .به اطراف نگاهی انداختم.کوچخ خلوت خلوت بود و‌کلاغ هم پر نمیزد.از فکر کمک گرفتن اومدم بیزون و گتم:با پیاده روی مشکل داری؟

خندید و‌گفت:نه بریم

منم پیاده شدم .نگاهی به خونه های اطرافم انداختم.از شانس بدم توی محله ی ما خلوت بودن یه اصل بود.رفتم پشت ماشین تا ندوق رو باز کنم.داشتم وسایل روبرمیداشتم که چیز محکمی خورد توی سرم و افتادم روی زمین.چشمام تار میدید ولی میتونستم محدثه رو هم که روی زمین افتاده ببینم.کم کم بیهوش شدم…

چشمام رو‌باز کردم،تار میدیدم.سرم تیر می کشید.آه خفیفی گفتم.چند بار پلک زدم تا بتونم بهتر اطرافم رو ببینم.یه اتاق تاریک بود که با یه لامپ کوچیک روی سقفش که نیمه سوخته است روشن و‌خاموش میشه.خواستم از جام بلند شم که دیدم دستام و پاهام به یه تخت بیمارستانی که برای دندون پزشکی ازش استفاده میکنن.با هر توانب که داشتم سعی میکردم طناب رو پاره کنم ولی نمشید.کلافهضدم و داد کشیدم:کسی اینجا نیست

تازه یادم افتاده بود که چه اتفاقی افتاده بلند تراز قبل داد کشیدم:محدثه

جوابی دریافت نکردم.نور کم لامپ باعث میشد بتونم اطرافم رو ببینم.اون اتاق مثل یه دندونپزشکی بود.حتی وسایل و ابزارش هم اونجا قرار داشتن.کف اتاق پر از خرده شیشه بود.یه در آهنی هم انتهای اتاق روبه روی من قرار داشت که شیشه اش شکسته بود‌.یه کمد بزرگ آهنی هم سمت چپم با فاصله قرار داشت که شیشه اش خونی بود.هنوز در تقلا برای باز کردن دستام بودم که در بازشد.نور لامپ افتاد روی چهره اش.با دیدنش ترسیدم.پس همه چی زیر سر این عوضی بود.میدونستم برای انتقام اومده و مرگم حتمیه.آروم آروم میومد سمتم.نور لامپ تصویرش رو تیکه تیکه نشون میداد.ورت سوخته و زشتش پر از لکه های خون شده بود نعره کشثدم:از جونمون چی میخوای عوضی

بلند خندید.قهقهه اش پرده ی گوشم رو‌پاره میکرد.کنارم ایستاد.دستش رو آورد سمت صورتم و خواست لمسش کنه که با قدرت دستش رو پس زدم.کمی مک کرد و اینبار با خشونت موهام رو گرفت و سرم رو به پایین خم کرد.هرچی بیشتر تکون میخوردم موم بیشتر کشیده میشد.با تمام وجودم گتم:تو یه عوضی به تمام معنایی

با غون دستش یه سیلی محکم نصیبم کردکه باعث شد سرم به چرخه.موهام رو‌ول کرد و ازم دور شد.سرم رو برگردوندم سمتش دیدم رفته سمت سینی وسایل دندونپزشکی و داره انگشتاش رو‌میکشه روشون.بالاخره دستش روی یکی ثابت موند.آروم بلندش کرد.با اون دستش دوانگشتی مشغول دست کشیدن رو شد.مکثی کرد و نگاهش رو‌چرخوند سمت من.پوزخندی زد وآرون به سمتم اومد با نزدیک شدنش فهمیدم یه چاقوی جراحی دستشه.سعی کردم خودم رو از تخت جدا کنم ولی نشد.اومد سمتم.دست چپم رو‌گرفت .اونقدر قدرتش زیاد بود که نمیتونستم مقاومت کنم.چاقورو به دستم نزدیک کرد.آروم کشید روی دستم.دستم به شدت سوخت.بلند داد کشیدم:عوضی

ازم جدا شد و دستم رو رها کرد.از شدت سوزش دستم کلافه شده بودم.یه لحظه یاد محدثه افتادم.نکنه با اون هم همینکار رو کرده باشه.اگه با اون این کاررو کرده باشه محدثه خیلی درد کشیده.با عصبانیتی غیر قابل وصف که باعث شده بود رگ گردنم بزنه بیرون فریاد کشیدم:کثات روانی باما چیکار داری.؟پای به حالت اگه یه تار موی محدثه کم بشه (نعره کشیدم:)این اتاق رو روی سرت اب میکنم.

درد دستم افزایش پیدا کرده بود.خون کل دستم رو پوشونده بود.نفسم رو با عصبانیت دادم بیرون.کلافه بودم.نمثدونستم باید چیکار کنم.اونم همچنان که به من نگاه میکرد و میخندید،یه مته ی ریز از روی سینی برداشت و راه افتاد سمتم.میدونستم اگه این مته به تنم بخوره میمیرم.بهم رسید.مته رو‌روشن کرد.گردش مته اعصابم رو به هم میریخت.روی دو زانو نشست.مته رو میخواست فرو کنه توی زانوم.باهمه ی توانی که داشتم خودم رو انداختم روی زمینانداختم.با ورت افتادم روی زمین .ندلی هم روم بود.با برخورد ورتم با زمین پر از شیشه صورتم زخمی شد‌و به شدت درد گرفت.چشمام رو باز کردم.با دستم که روی دسته ی صندلی بسته شده بود ،میتونستم یه تیکه شیشه از روی زمین بردارم.دستم رسید به شیشه و برش داشتم که دیدم کشیده شدم بالا.انگشتام رو مشت کردم تا شیشه رو نبینه.یکم بهم نگاه کرد و مشت محکمی توی دهنم زد.شوری خون رو توی دهنم حس کردم.مته رو یه گوشه انداخت و رفت از اتاق بیرون.خونی که توی دهنم جمع شده بود رو تف کردم روی زمین.با نفرت به در خیره شدم وشیشه رو با دستم گرفتم.به سختی میتونستم شیشه رو به مچ دستم که طناب بهش بسته شده برسونم.با هر زحمتی بود شروع کردم به شیشه ولی تاثیر نداشت.بدتر دستم درد میگرفت.اونقدر کارم رو ادامه دادم تا بالاخره طناب نازک تر شد.با یه فشار پارهذاش کردم و دستم رو آزاد کردم.به سرعت رفتم سراغ اون دستم و شروع کردم به باز کردن.درد صورتم و سوزش دستم تمرکزم رو از بین میبرد.داشتم دستم رو آزاد میکردم که اومد داخل.میدونستم اگه ببینه دستم بازه دوباره میبندتش.سریع دست باز شدم رو گذاشتم روی دسته ی صندلی و طناب رو با دهنم گذاشتم روش.اومد داخل.یه سیگار توی دهنش بود .چهره اش پشت دود سیگار مخفی شده بود.دود رو از دهنش داد بیرون و با قدم های بزرگ اومد سمتم.سیگار رو بین دوتا انگشتاش گرفت پایین و زل زد به صورتم.دود سیگارش رو پاشید روی صورتم که باعث شد سرفه ام بگیره.سرش رو ازم دور کرد و کشغول چرخیدن دورم شد.تو دلم کلی بهش فحش دادم که چرا اینقدر لفتش میده.از پشت سرش رو به گردنم نزدیک کرد .یکم سرم رو کشیدم کنار .ندلی رو دور زدو جلوم ایستاد.سیگارش رو آروم آورد سمت چشمام.تازه وسطای راه فهمیدم میخواد چیکار کنه.نمیتونستم بذارم کورم کنه برای همین با اون دست بازم دستش رو گرفتم و سیگاررو از دستش قاپیدم .اونقدر سریع کار کردم که نفهمید چی شده.به سرعت سیگار رو بردم سمت اون چشم کور شده اش.داد بلندی کشید و خم شد پایین.سریع دست زخمی ام رو هم یاز کردم.پاهام رو که آروم تر از دستام بسته شده بودن رو هم باز کردم خواستم از صندلی بلند شم که یه مشت توی صورتم اومد.دستم رو روی صورتم گذاشتم ولی سریع به خودم اومدم و یقه ی لباسش رو گرفتم و محکم کوبیدمش به بوفه آهنی.کوبیدنش به یوفه همانا و ریختن کلی دست بریده شده و سر بریده شده همانا.با ترس ازش جدا شدم و حودم رو عقب کشیدم.خندید و اومد سمتم.یه ضربه ی محکم به شکمم زد و من رو سمت سینی وسایل پرت کرد.خودش پرید روی سینه ام نشست و مشغول مشت کوبیدن به صورتم شد.با دستش گردنم رو گرفت و فشار داد.اول با هر دو دستم مچ دستاش رو گرفتم ولی رهام نمیکرد.بالاخره دستم رو دو طرف باز کردم.دستم یه جسم سرد فلزی کوچیک رو لمس کرد.برش داشتم و‌توی بازوش فرو کردم .دستش رو از گردنم جدا کرد.محکم هلش دادم و از رمین بلند شدم.دستم همچنان خون میومد.سریع از اتاق زدم بیرون و در رو نیمه باز رها کردم.با بیرون اومدنم دیدم توی یه راهروی تنگ که چراغاش یکی در میون خاموش روشنن.چراغهای روشنش هم نیمه سوخته ان.توی راهرو دویدم.در هر اتاق رو با لگد باز میکردم .توی هیچ اتاقی محدثه رو ندیدم بالاخره به یه اتاق رسیدم که محده توش بود.رفتم توی اتاق.محده بیجون روی تخت افتاده بود و زخمی بود.پاهاش و دستاش  رو به سرعت باز کردم .دیتم رو زیر زانوش بردم و بادست دیگه ام شونه هاش رو‌گرفتم و بلندش کردم.از اتاق که رفتم بیروندیدم اون قاتل دیوونه داره میدوئه سمتم.به سرعت دویدم سمت اون د نرده ای انتهای اتاق.سه متری باهاش بیشتر فاصله نداشتم که دیدم داره مثل در یه زندان از بالا میاد پایین و بسته میشه.سرعتم رو بیشتر کردم ودر هم پایین میومد.به دوقدمی در که رسیدم دیدم فقط جای رد شدن یه نفره.محدثه رو ازش رد کردم واون در بسته شد.پشت در مونده بودم.محدثه با گریه از جاش بلند شد و دستش رو‌به نرده های اون در گرفت و با گریه گفت:بیا بیرون تو رو خدا

-بهت قول داده بودم پشتت باشم

-نمیخوام دیگه نمیخوام خواهش میکنم

برگشتم و گفتم:برو فرار کن

راه رو  روطی کردم تا به اون قاتل برسم.وسطای راه رو سرعتم رو بیشتر کردم و دویدم سمتش .پریدم روش و با همه ی توانم به صورتش مشت زدم.اونم.مشتم رو بردم بالا که روی صورتش خالی کنم که پهلوم به شدت سوخت.از روش افتادم روی زمین و پهلوم رو گرفتم.با چاقویی که دستش بود افتاد روم.صدای جیغ های محدثه رو میشنیدم که صدام میکرد.از ته دلش جیغ میکشید و گریه میکرد.منم که دیگه توانی توی تنم نمونده بود آروم گفتم:فرار کن کمک بیار

اون قاتل میون جیغ های محدثه قهقهه ی شیطانی سر داد.با آخرین توانم هلش دادم که باعث شد بیفته روی زمین.از جام بلند شدم ولی تعادل نداشتم و دوبارهذپخش زمین شدم.لبخندی زد و یقه ی پیرهنم رو از پشت گرفت و کشید.تصویر محدثه که داشت از پشت نرده با فاصله جیغ میزد کوچکتر و‌کوچکتر میشد.رد خونم باقی مونده بود.تمام تلاشم این بود که محدثه چیزیش نشه حالا که اون قاتل سرگرم من شده بود ،خیالم از بابت محدثه راحت بود.بالاخره من رو‌وارد یه اتاق دیگه کرد که هیچ وسیله ای توش نبود.پرتم کرد سمت دیوار و از اتاق زد بیرون.میدونستم محدثه دیگه رفته.دو صه دقیقه بعد قاتله اومد داخل و با نفرت نگام کرد.پوزخندی زدم و‌گتم:چیه طعمه از دستت رفت؟

یه اره ی بزرگ دستش بود روشنش کرد.صداش مغزم رو داغون کرد.آروم آروم به سمتم قدم برداشت.دیگه جونی برای دفاع یا فرار نداشتک.مطمئن بودم یکی از پاها یا دستام رو از دست میدم.وای حاضرم بمیرم ولی دستم رو از دست ندم.اومد شمتم خودم رو روی زمین کشیدم کنار .میخندید و دنبالم میومد.خودم رو روی دیوار کشیدم بالا.بدنم میلرزید و میدونستم به خاطر صدمه هاییه که دیدم.اومد سمتم .اره رو نزدیک صورتم آورد.اونم میدونست جون دفاع کردن ندارم داشت باهام بازی میکرد.با پام یه ضربه به پاش زدم که باعث شد بیفته زمین و اره از دستش بیته روی زمین.خواستم از روی زمین برش دارم که چشمام سیاهی رفتن…

چشم که باز کردم .توی همون اتاق افتاده بودم روی زمین.سردم شده بود.هنوز درد داشتم و از قبل هم ضعیف تر شده بودم.حتی نمیتونستم بلند شم.در باز شد و اوپقاتل اومد سمتم.پوزخندی زد و‌اره رو روشن کرد.میدونستم اینبار دیگه راهرفراری ندارم.اومد سمتم خواست اره رو بزنه روی دستم که صدایی از پشت سرش شنیده شد که گفت:ایست

و بعدش صدای شلیک گلوله.دو زانو افتاد روی زمین و اره از دستش افتاد.دو نفر با لباس سبز و تفنگ اومدن سمتش و بلندش کردن و بردنش.منم که هنوز خونریزی داشتم داشتمدبیهوش میشدم که دیدم بابا و آروین اومدن سمتم.بابا تند تند میپرسید چی شده حالت خوبه و من جوابی نمیتونستم بدم.بالاخره از روی زمین بلندم کردن.پاهام روی زمین کشیده میشد.به زور از اون ساختمون من رو بیرون بردن.با خوردن نور خورشید به چشمام آه کوچیکی کشیدم و چشمام رو بستم .به سختی بابا من رو یه جا نشوند .هنوز چشمام به روشنایی عادت نکرده بود.یه نفر اومد سمتم و منرو روییه تخت خوابوند.نمیخواستم چشم باز کنم.با وارد شدن سرنگی به رگم فهمیدم نجات پیدا کردم.کم کم پلکام سنگین شدن و خوابم برد…

سه روزی بود که به زور هر دوی مامانا توی تخت خوابم خوابیده بودم دیگه تحمل نداشتم.خواستم بلند شم که مامان حوریه اومد داخلبا دیدن آب پرتغالی که دستش بود گفتم،:وای مامان از بس آبمیوه خوردم کم کم میشم درخت ها!ول کن تو روخدا

مامان سپیده هم که دیگه کمتر سرکار میرفت اومد داخل و گفت:حرف نباشه

نشستم روی تخت و گفتم:خدایا help me

مامان حوریه خندید وگفت:بیا بخور جون بگیر که امشب شب تولدته

چشمام درشت شد . پرسیدم:چی

-همین که شنیدی .اون دفعه که گند زده شد به تولد.حالا میخوایم تولد بگیریم.

-آخه

-چقد آخه ولی اما میاری بسه دیگه یه بار مثل بچه ی آدم بگو چشم

-چشم

خندید و آب پرتقال رو گذاشت جلوم و رفت.اون قاتله مرده بود و طبق گفته ی پلیس پدر و‌مادرش توی یه آتیش سوزی سوخته بودن و خودش هم چهره اش رو از دست داد.از اون به بعد مشغول کشتن دختر پسرا شد.حالا هم دستکیر شده و قراره اعدامدشه.

از اون روز تاحالا هزار بار خودم رو سرزنش کردم که چرا توی شمال لوش ندادم.از محدثه هم که پرسیده بودم گفت وقتی فهمیدن تو محسنی هم چی یادشون رفت.منم همین بودم.حالا هم خدا رو شکر میکردم کهذبرگشتم به خانواده.صدای اذان رو شنیدم.لبخندی زدم وبلندشدم.آستینام رو دادم بالا و رفتم از توی حوض وضو بگیرم…

-مامان خودم میرم

-حرف نزن یه بار رفتی واسه هفت پشتم بسه

-مامان؟!

-اینقدر حرف نزن راه بیفت

مجبور شدم قبول کنم.سوار ماشین شدم.مامان هم اومد .راه افتادیم و کیک سفارش دادیم و برگشتیم.توی راه خوردم به چراغ قرمز.همینطور که ایستاده بودم یه پسر بچه با ظاهری کثیف اومد کنار ماشینم ایستاد و زد به شیشه.دادم پایین وگفت:آقا یه فال بخرین

خواستم شیشه رو بدم بالا که مامان گفت:صبر کن بچهگناه داره.

از کیف پولش یه مقدار پول در آورد و داد به پسره و یه فال گرفت.بازش کهذکرد خندیدمنم خندیدم و‌گفتم:چی شده شیخ جک نوشته

مامان باز خندید و گفت:نه ولی یه آیزی تو مایه های جک نوشته

دادش دستم شروع کردم به خوندن:

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور        کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن        وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن        چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت        دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب        باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند        چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم        سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید        هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب        جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار        تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
گم کرده ی خود را پیدا می کنی و روزگار پر درد و رنجت تبدیل به خوشبختی می شود. بد به دل خود راه نده. اگر امروز به مراد نرسی فردا حتما” نشانه هایی از پایان غم خواهی دید چون با خدا هستی همیشه از بلایا نجات پیدا می کنی. باز هم در خلوت قرآن بخوان تا برای رسیدن به مقصد راهت را گم نکنی.

لبخندی زدم و گفتم:این محسن گمگشته باز آمده به کنعان و خیلی هم داره بهش خوش میگذره

مامان لبخندی زد و گفت:و هیچ وقت دیگه هم از کنعان نمیره

لبخندی زدم و ماشین رو روشن کردم تا به زندگی شیرینم که مملو از عشق شده ادامه بدم…

نویسنده:paradox.

دوستان لطفا نظراتتون رو راجع به این داستان برام بنویسید ممنون

nextpay

درباره ی PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید…با تشکر

مطلب پیشنهادی

رمان پریچهر (قسمت هشتم)

قسمت 8 رمان پریچهر اضافه شد.کاربران عزیز میتونید این رمان رو به صورت pdf در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com