nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان / رمان تخیلی پسر ماه(نسخه ی ویرایش شده)

رمان تخیلی پسر ماه(نسخه ی ویرایش شده)

​پسر ماه

بالای ماه ایستاده بودم و‌به زمین نگاه می کردم .بچه های کوچیک توی خواب عمیقی فرو‌رفته بودن.بعضی ها به زور پدر مادراشون مسواک زده بودن،بعضی ها هنوز به خواب نرفته بودن و‌ من مثل همیشه باید میرفتم تا بچه ها رو‌بخوابونم و براشون رویاهای زیبا بسازم.به خودم توی آینه نگاهی انداختم .لباس بلند زرد رنگم رو تنم کردم.موهای زرد و درخشانم رو شونه کردم .به چشمای زرد و براقم نگاه کردم که مژه های زردم مثل سایه بونی ازشون مواظبت می کردن.بینی کشیده ولبهای زرد و‌درخشان من توی صورت سفیدم خودنمایی میکردن.یه ذره از اکلیل های زرد رو از توی کمد بیرون آوردم و‌روی لباس و موهام ریختم.امشب شادی وصف نشدنی داشتم وبرای همین همه ی کارهارو سریع انجام دادم واز‌خونه ی چوبی ام که‌به رنگ زرده خارج شدم.از روی ماه سر خوردم و از لای ابرها گذشتم ووارد زمین شدم .به پوشه ی ماموریت هام نگاهی انداختم.آدرس خونه رو خوندم وبه سمتش رفتم.روی کره ی زمین کسی جز بچه ها نمیتونه من رو ببینه.چون قلب بچه ها پاکه اما قلب انسانهای بزرگسال پر شده از لکه های سیاه.بعضی از اونا با این لکه ها مبارزه میکنن ولی بعضی ها نه.به در خونه رسیدم لبخندی زدم و وارد خونه شدم.از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاق اون پسر بچه رسوندم .چه اسم قشنگی‌ !نیما.وارد اتاق شدم .نیما خوابیده بود و من وظیفه داشتم رویا بسازم براش.با لبخند به‌سمتش رفتم و‌وارد دنیای خوابش شدم.همین که به سمت دنیای خوابش رفتم یادم افتاد که محافظ قلبم رو به قلبم نزدم .ترسیدم وخواستم از داخل خواب بیام بیرون اما نتونستم باخودم گفتم:وای چه اشتباهی کردم.چرا …چرا‌ …چرا
هر کاری کردم نتونستم از  دنیای خواب خارج بشم.آخه توی دنیای ما،تا زمانی که ماموریت رو‌کامل نکردیم ،نمیتونیم از مکان خارج‌بشیم.بدجوری ترسیده بودم با قدم های سست راه رفتم تا ماموریت رو‌کامل کنم .چند قدم بیشتر بر نداشته بودم که چیزی که ازش میترسیدم به سرم آوار شد.ملکه ی سیاه پوش با اسب آتشینش وارد دنیای خواب شده بود.با دیدن من به سمتم اومد واز نبود محافظ قلبم،استفاده کردو من رو با خودش به قصر سنگیش برد.وقتی من رو گرفت دستم رو به سمت قلبم بردم و قطعه از قلبم رو توی قلب نیما قرار دادم …
***
توی حیاط مدرسه وایستاده بودیم و مثل همیشه میگفتیم و میخندیدیم.
رضا:خب خب دوستان امروز یه آزمون بزرگ‌درپیش داریم کدوماتون درس خوندین؟
همه به هم نگاه کردیم و بلند خندیدم.وقتی خنده هامون تموم شد مهراد گفت:ولی واقعا میخواین چیکار کنین؟
سپهر با جدیت و غرور همیشگیش گفت:من تا یه حدی خوندم ولی از تقلب بیزارم
رضا:وای چه‌پسر خوبی!
همه لبخندی زدیم که من گفتم:منم یه ذره از قبل یادم میاد اگه سوالی داشتین سرفه کنین.
رضا دستش رو‌گذاشت روی شونم و گفت:دمت گرم داش نیما !بعدا از خجالتت در میام.
اینو گفت و‌پشتبندش یه چشمک زد.
وحید:خب بچه ها زنگ خورد.بیاین بریم!
رضا:وای بچه ها باورم نمیشه باپاهای خودمون داریم به استقبال مرگ‌می ریم!
همه مون بلند خندیدیم وارد کلاس شدیم…
امتحان رو به هر سختی بود دادیم و از کلاس اومدیم بیرون.از وحید و‌سپهر و‌مهراد خداحافظی کردم و با رضا راهی خونه شدم.رضا بهترین دوستمه از بچگی باهم بودیم.یه پسر شوخ و‌خوشگل که وقتی باهاش حرف میزنم کل غم وغصه ها یادم میره.
رضا:داداش یه لحظه اینجا وایسا من برم مغازه بیام
سری تکون دادم و اون رفت.رضا تک فرزنده واسه همین همیشه من رو داداش خطاب میکنه البته از برادرم هم بیشتر باهاش صمیمی هستم.
دیدم از اونور خیابون داره میاد اینطرف و یه پلاستیک دستشه.
-این چیه دیگه؟
رضا:خب نیما خان بهت قول دادم از خجالتت در میام درسته؟
-اوهوم
دستش رو توی پلاستیک فرو کرد و یه آبنبات بیرون آورد
رضا:بفرما.تقدیم باعشق
با مشتم یه ضربه به شکمش زدم وبا پررویی تمام دستم رو جلو بردم و آبنبات رو گرفتم.بازش کردم.خواستم بخورم که آبنبات رو از دستم قاپید و یه لیس گنده بهش زد و دوباره داد دستم
باعصبانیت ساختگی نگاش کردم و گفتم:از بچگی اینقد بیشعور بودی؟
-اولا آره.دوما تو که سر کلاس درست تقلب نرسوندی و من دو نمره از دست دادم واسه همین یه مقدار از پاداشت رو لیس زدم تا دفعه ی بعد یادت باشه درست رو‌خوب بخونی.
سری از روی تاسف تکون دادم وبه خوردن آبنبات با کمال پررویی ادامه دادم.
به خیابون که رسیدیم ازم خداحافظی کرد و رفت منم به راهم ادامه دادم .به خونه رسیدم‌.زنگ‌زدم‌که صدای نازنین اومد که گفت:بله؟
صدام رو‌کلفت کردم و گفتم:اومدیم واسه سرقت در رو باز کن .
صدای جیغش پرده ی گوشم رو پاره کرد.
نازنین:آقا تو رو‌خدا از اینجا برین ما هیچی توی خونه نداریم و دوباره جیغ کشید .بلند خندیدم وگفتم:آخه دختر کسی که دزد باشه مستقیم بهت میگه دزده؟!
نازنین:شما؟
-به نظرت کی میتونم باشم
نازنین:عمه فریبا شمایین؟
چشمام از تعجب گرد شد .این کیه دیگه؟خواهر ما سیم پیچیش اشکال داره ها!
-نازنین منم نیما کجای صدای من به عمه فریبا میخوره آی کیو!
نازنین:اِ داداشی تویی؟!بیا بالا.
در رو زد و وارد ساختمون شدم.از پله ها بالا رفتم و در زدم.چهره ی نازنین توی چارچوب در ظاهر شد .وارد خونه شدم و‌کوله ام رو روی مبل پرت کردم.
-نازی میدونی چیه؟بعضی اوقات فکر میکنم خواهرم جلبکه
اومد سمتم و منم پا به فرار گذاشتم.
-تو با این سنت هنوز نمی دونی یه دزد اینجوری دزدی نمیکنه؟
نازنین:چه سنی تازه ۱۷سالمه.خب ترسیدم دیگه…
خندیدم و گفتم:مامان اینا کجان؟
نازنین:سلام
وا!نارنین چرا اینجوری شده کم کم دارم به جلبک بودنش یقین پیدا می کنم.
-نازی حالت خوبه؟
نازنین:آخه وقتی اومدی تو سلام نکردی تازه یادم اومد
با لحنی مسخره ای گفتم :سلام بر نازنین خواهر خل و چل خودم.
اخم کردو از پله ها اومد بالا تا من رو بزنه که خدا رو شکر از دستش در رفتم و پریدم توی اتاق .با شدت در رو باز کرد و من نقش زمین شدم .بلند خندید .از روی زمین بلند شدم و گفتم:با اینکه ۱۷سالته ولی بیشعوری!
نازنین:تو هم با اینکه ۱۸سالته مث ماست میمونی!
پوفی کشیدم و خودم رو روی تخت ولو کردم و پرسیدم:راستی نگفتی مامان اینا کجان
نازنین:مامان رفته خرید.نوید هم رفته باشگاه.
-خب دیگه از اتاق من برو بیرون در هم پشت سرت ببند!
نازنین:چشم امر دیگه ای ندارین؟!
-نه فعلا مرخصی
ادکلن  رو از روی میز برداشت و‌به طرفم پرت کرد و از اتاق رفت.با اینکه خنگه ولی خیلی باحاله.
دکمه های بلوز رو باز کردم و از جام بلند شدم.لباسامو عوض کردم و از اتاق خارج شدم .کوله ام رو از روی مبل برداشتم و بردم به اتاقم.دوباره از اتاق بیرون اومدم وبلند داد زدم:آبجی خوشگلم یه شربت واسه برادر مهربونت میاری؟
از اتاقش اومد بیرون و‌به سمت آشپزخونه رفت .همیشه اینطوری خرش می کنم.روی مبل نشستم و لبخند پیروزمندانه ای زدم.صدای آیفون بلند شد .پا شدم و هر دوتا در رو باز کردم.مامان و نوید وارد خونه شدن.
مامان:سلام پسرم خوبی؟
-آره مامانی
نوید:سلام نیما جون خوبی؟
-به سلام داداش هیکلی خودم .
لبخندی زد و‌کیسه های میوه رو‌به سمت آشپزخونه برد
-نازی پس شربت چی شد؟
دیدم نازی با سه تا لیوان شربت اومد توی هال.
مامان به نازنین سلام کرد و‌گفت:صد دفعه گفتم خواهرت رو نازی صدا نکن اگه قرار بود اسمش نازی باشه دیگه نازنین نبود
بدجوری قانع شدم.دستام رو به نشونه ی تسلیم بالا آوردم که مامان خندید و‌به سمت اتاقش رفت.
نوید هم از توی آشپزخونه اومد بیرون و‌ رفت سمت اتاقش.نازنین نشست روی مبل و سینی رو روی میز گذاشت.
مامانو نوید هم اومدن.هر کدوم یه لیوان شربت برداشتن .با اخم به نازنین نگاه کردم و گفتم:برا من نیاوردی؟
زد به پیشونیش و‌گفت:آخ ببخشید داداش اصلا تو‌رو‌یادم رفت .
بعد گفتن این جمله به خوردن  شربتش ادامه داد.
سری از روی تاسف نشون دادم و به سمت اتاقم راه افتادم.
مامان:نیما جان صبر کن الان برات میارم.
همونطور که از پله ها بالا می رفتم گفتم:نه مامان نیازی نیست.
وارد اتاق شدم و به خودم توی آینه نگاهی انداختم.به چشمای خودم توی آینه خیره شدم .اخ که چقد به چشمای آبی رضا وموهای قهوه ایش حسودیم می شد.من اصلا چشمای مشکی و موهای مشکیم رو‌دوست ندارم.شانس منه دیگه چشمای نارنین به مامان میره و آبی میشه چشمای من  و‌نوید به بابا میره و‌مشکی میشه.
میرم سمت تخت خواب .این مدرسه هم خسته کننده شده.هر روز صبح از ساعت ۶تا۵بعد از ظهر توش درس میخونی.خدا رو شکر فردا پنج شنبه است و میتونم بخوابم.سرم رو که توی بالش فروبردم چشمام روی همگذاشتم و‌به خواب رفتم…
«توی یه جایی مثل  قصر بودم و با تعجب به اطراف نگاه می کردم که یه صدایی مثل صدای خودم شنیدم .هر چی گشتم کسی روپیدا نکردم صدا می گفت:کمکم کن منو از اینجا بیار بیرون کمکم کن دستت رو‌بزار روی قلبت و بلند این جمله رو بگو:…
خواست اون جمله رو بگه که صدای فریاد زنی بلند شد و….»
با ترس از خواب پریدم.صورتم خیس عرق بود قلبم محکم خودش رو به قفسه ی سینه ام می کوبید.نفس عمیقی کشیدم.به خودم اومدم و آروم تر شدم ولی قلبم همچنان بی رحمانه می تپید.نگاهی به دور و‌برم انداختم چقد هوا تاریکه مگه ساعت چنده؟!به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم.اوه اوه ساعت ۸شبه.یه دفعه در با شدت باز شد و نوید توی چار چوب با هیکل گنده اش ظاهر شد
-بخشید بی اجازه وارد اتاقم شدی
نویدبا صدای بلند خندید و‌گفت:ببخشید‌ دیدم خیلی ساعته از اتاقت بیرون نیومدی مامان گفت بیام ببینم خودت رو نکشته باشی
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:شما چه فکری درباره ی من می کنید؟!تازه‌اگه اتفاقی هم نیفتاده بود با این وضع ورودت به اتاقم صد در صد می مردم!
دوباره خندید و‌گفت پاشو بیا برای شام.
رفت و در رو بست.
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم .پله ها رو طی کردم و‌با صدای بلند گفتم:بابایی .بابا جونم .نفسم کجایی؟
دیدم بابا گفت:سلام پسر،از سنت خجالت نمیکشی از هیکل گنده ات خجالت بکش
نگاهم رو به سمت مبلها چرخوندم و دیدم بابا داره تلویزیون میبینه.رفتم پیشش نشستم و گفتم:بابای خوب من،به نوید چرا چیزی نمیگی ؟با اینکه ۲۵سالشه هنوز توی خونه است ور دل شما !
بابا خندید و گفت:از دست زبون تو پاشو بریم شام بخوریم که حسابی گشنمه
با بابا به سمت میز رفتیم .نازنین از آشپزخونه اومد بیرون و با دیدن من جیغ بنفشی کشید ودوباره به آشپز خونه رفت بدون هیچ واکنشی صندلی رو‌عقب کشیدم و نشستم دیدم مامان از آشپزخونه اومد.نازنین هم پشت سرش قایم شده بود لبخندی زدم و گفتم:نازی چته؟
مامان یه ذره به چهره ام دقیق شد بعد بلند خندید.
-یکی بگه اینجا چه خبره
مامان :چیزی نیست مثل اینکه خودت رو تو آینه ندیدی.قیافت چرا اینجوریه؟!دخترم زهر ترک شد.
هیچی‌نگفتم و سرم رو پایین انداختم.مامان و نازنین میز رو چیدن .اصلا حواسم به اطرافم نبود.به خوابی که دیده بودم فکر می کردم.از ۵سالگی تا حالا این خواب برام تکراره  میشه.این چه خوابیه؟چرا اینقد تکرار میشه.همونطور که توی فکر بودم ،با تکون های شدید از فکربیرون اومدم.
نوید:چته پسر؟کجایی؟
-هیچی
مامان:پس غذا تو بخور
سرم رو تکون دادم و شروع به خوردن غذا کردم.
اصلا حواسم به حرفای مامان بابا نبود .غذام رو خوردم و با یه تشکر به سمت اتاقم رفتم.توی آینه نگاهی به خودم انداختم.خندیدم .نازنین حق داشت بترسه.
دیگه حوصله نداشتم به قیافم برسم برای همین رفتم سمت تخت خواب .هر طرف که چرخیدم،خوابم نبرد.با خودم گفتم:آخه عقل کل کسی که ۳ساعت بخوابه به این زودی خوابش میبره؟!
بلند شدم و روی تخت نشستم.گوشی ام رو از روی میز کنار تختم برداشتم.به رضا پیام دادم:سلام عجیجم
بلافاصله رضا جواب داد:عجیجم و‌درد ،عجیجم و زهر مار ،عجیجم و…
-یه بار خواستم باهات مهربون باشم مگه میشه ماشالا سلام کردن هم بلد نیستی
رضا:سلام
-تو خجالت نمیکشی ؟!
رضا:برای چی
-این که همش گوشی دستته .بشین درست رو بخون
رضا:برو بابااااا.کاری داشتی پیام دادی؟
-نه حوصله ام سررفته
رضا:الهی !!میخوای بیام پیشت؟
-نه همون یه بار که اومدی واسه هفت پشتم بسه!
رضا:اون دفعه مگه تقصیر‌من بود فرشتون سوخت.تو‌گفتی بیا این آزمایش رو انجام بدیم بعدا تحویل معلم بدیم.تو منو مجبور کردی!
-خیلی پررویی!زدی فرشی که مامانم عاشقش بود روترکوندی  حالا میگی‌تقصیر منه
رضا:اوه نیما‌ داییم اینا اومدن من برم فعلا
-باشه برو بای
گوشی رو پرت کردم روی تخت .دوباره به فکر خوابم افتادم .کاش دوباره خوابش روببینم و‌بهم بگه باید چیکار کنم.با همین تفکر خودم رودوباره روی تخت انداختم.گوشی رو سر جاش گذاشتم و به هر سختی بود به خواب رفتم…
«توی یه جایی مثل قصری سنگی وایستاده بودم که صدایی که خیلی‌شبیه صدای خودم بود توی گوشم پیچید.به هر طرف نگاه کردم کسی رو ندیدم صدا می گفت:کمکم کن دستت رو بزار روی قلبت و این جمله رو بگو:قلب طلایی من ،ماه زیبای من،تو من رو‌ میشناسی،منم تازروس
صدای فریاد زنی بلند شد و هزاران خفاش اطرافم روگرفتن …»
دوباره با ترس از خواب بلند شدم .قلبم محکم تراز قبل خودش رو به قفسه سینه ام میکوبید.صورتم خیس عرق بود .نفس های عمیق کشیدم ودستم رو روی صورتم کشیدم.چراغ اتاق رو روشن کردم و به ساعت نگاهی انداختم.ساعت یک شب بود.دوباره سمت تخت رفتم و خودم رو توی آغوش تخت پهن کردم.به سقف خیره شدم و ساعد دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.به خوابی که دیدم فکر کردم.اون جمله رو بهم گفت.شیطنتم گل کرد .بلند شدم و‌رو‌به روی آینه ایستادم .دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:قلب طلایی من،ماه زیبای من،تو من رو میشناسی،منم تازروس.
به اخرین کلمه که رسیدم باد شدیدی توی اتاقم پیچید.پنجره ی اتاق باز شد و برگهای درخت وارد اتاق شدن.به خودم نگاهی انداختم ترسیده بودم بی اراده روی زمین افتادم .چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی ندیدم…
***
چشمامو که باز کردم.توی یه یه کلبه ی طلایی افتاده بودم.از جام بلندشدم .به سمت کمدی که اونجا بود رفتم .درش رو باز کردم.یه کیف طلایی بود.برش داشتم و بازش کردم.کلی کاغذ براق وطلایی داخلش بود.یکی از برگه ها رو برداشتم و بهش نگاهی انداختم روش نوشته شده بود:«شب۲۸:خانه ای در تهران ،کوچه ی …پلاک…
نام:مینا کاظمی
سن:۴سال
ماموریت:ساخت رویایی با مضمون خوراکی های خوشمزه
کمک به خواب آرام»
هر برگه ای که بر میداشتم چنین چیزی داخلش نوشته بود.کیف رو سر جاش گذاشتم که چشمم به یه وسیله ی چرمی  افتاد.برش داشتم.یه چیزی مثل محافظ دست و پا برای دوچرخه سواری بود.بغل کیف یه کیف طلایی دیگه بودکه کوچیک بود.برش داشتم و بهش نگاهی انداختم.داخلش پر از اکلیل های زرد و درخشان بود اون رو هم سر جاش گذاشتم.به سمت آینه ای که کنار کمد بود رفتم با دیدن قیافه ام دوباره به یاد رضا و‌چهره ی زیباش افتادم توی دلم گفتم:خوش بحالش موها و چشماش خوش رنگن..
همین که کلمه ی آخر رو گفتم چشمام به رنگ آبی در اومد .موهام قهوه ای شد .با چشمایی که اندازه ی توپ بسکتبال شده بودن به آینه نگاه کردم.دستم رو لای موهام بردم و دیدم واقعیه.خندیدم واقعا عالی بود.به آرزوم رسیده بودم .مثل بچه های ۳_۴ساله بالا وپایین پریدم.اونقد ذوق زده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم.به سمت در رفتم .تا خواستم پام رو بیرون بزارم با دیدن اینکه چیزی زیر پام نیست ترسیدم .تعادلم رو از دست دادم و به پایین پرت شدم.چشمام رو بستم و در انتظار مرگ نشستم که یه لحظه احساس کردم یه جفت دست نرم من رو روی هوا گرفته .چشام رو باز کردم و جیغ بلندی کشیدم.لبخندی زد و‌گفت:چه خبرته پسر خوب.آروم باش.
چشمام رو به چشای سبز ودرخشانش دوختم.با خودم گفتم:وای خدا این دیگه کیه .همه چیزش سبز بود.لباش،موهاش،چشاش،ابروهاش،مژه هاش،
با لکنت گفتم:تو…تو…تو دیگه کی هَ..س..تی؟
اخم غلیظی کرد وبدون توجه به سوالم من رو توی بغلش گرفت و با سرعت رفت.ترسیده بودم.نزدیک بود اشکم دربیاد.سرم رو به سینه اش چسبوندم.باورم نمیشد الا ن توی آسمونم.اون کلبه روی ماه ساخته شده بود.وای خدا کمکم کن
من رو روی یه چیز نرم گذاشت
-بلندشو
از جام بلند شدم به زیر پام نکاه کردم.واااای من روی یه ابر وایستاده ام همینطور به عقب قدم برداشتم که یه لحظه پای چپم از ابری که روش وایستاده بودم بیرون رفت .داشتم میفتادم که یه دست نرم مثل پر دستم رو‌گرفت و بالا کشید.
-درست سر جات وایسا پسر جون.دفعه بعد اگه بیفتی نجاتت نمیدم
سرم رو به علامت باشه تکون دادم.چقد شبیه رضائه!
-خب بگو کی هستی؟
-ها؟
زیر لب گفت با چه دیوونه ای روبه رو شدم
-میگم بگو‌کی هستی؟
-پسرم
-وای خدا فکر کردم دختری!
-ها؟
-هیچی‌بابا میگم اسمت چیه؟
-نی…ما
-آدمی؟
-ها؟
-زهر مار،دفعه ی دیگه اگه بگی ها از همینجا پرتت میکنم پایین شیرفهم شدی؟
-اوهوم
-حالا بگو آدمی؟!
خواستم بگم ها که قیافه ی جدیش مانع از گفتنم شد
-اره مگه تو آدم نیستی؟!
-نه
-چی؟؟؟؟
-بگو چطور اومدی به دنیای ما؟
-وای دارم دیوونه میشم تو چی میگی؟!
-به سوالام جواب بده تا من همه چی رو برات بگم
-خب راستش چند ساله که یه خواب برام تکرار میشه همش خواب میبینم توی یه قصر سنگیم.یه صدا مثل صدای من بهم میگه دستت رو بزار روی قلبت و این جملات رو بگو:قلب طلایی من ،ماه زیبای من،تو من رو میشناسی،منم…
اسمش چی بود؟تاروس…رارسوس….سوسیس…
-تازروس
– آره اره تازروس
-خب بعد
-منم این کار رو میکنم و وارد یه کلبه میشم و..
وسط حرفم میپره و با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه:واقعا؟تو از طرف تازروس اومدی؟!
-آره
سرش رو میندازه پایین.
-خب حالا تو‌بگو
-من تراس هستم
با شنیدن اسمش بلند میخندم یه دونه زد پس گردنم
تراس:به چی میخندی؟
-به اسمت
تراس:چرا؟اسم من پرطرفدار ترین اسمه
-واقعا؟!چه جالب .اصل ولش کن.خب تراس(یه ذره خندیدم و ادامه دادم)همه چیز رو بگو
تراس:اینجا دنیای منه.دنیای ماه .اینجا کلی پری زندگی میکنن که هر کدوم وظیفه ای دارن.من وظیفه ی جلوگیری ازدعواهایی که توی زمین رخ میده رو‌دارم.یکی دیگه وظیفه ی محافظت از قلب آدما رو داره خلاصه همه یه کاری میکنن.یه شب تازروس به انجام ماموریت میره و دیگه بر نمیگرده.ماهم نمیدونم چه اتفاقی براش افتاد.ولی حدس می زنیم به دست ملکه ی سیاهپوش افتاده.
-خب برین نجاتش بدین
تراس:نمیشه چون ما حق ورود به دنیاش رو نداریم.اگه بریم یه جنگ بزرگ برپا میشه.تازه‌ملکه قوی تر هم شده .
-اگه شما نمیتونین برین به قلمرو اون پس اون چطور تازروس رو گرفته.
-خب چند سال پیش رییس ما با اون دعواش میشه و میتونه اون رو شکست بده .بعد یه قانون میزاره و میگه کسی حق نداره وارد دنیای اون بشه اما ملکه ی سیاهپوش کینه میکنه و سعی میکنه به ماصدمه بزنه  و رییسمون برای محافظت از ما یه محافظ قلب برای مادرست میکنه .این محافظ خیلی قویه و از ما دربرابر ملکه نگهداری میکنه.وملکه بهمون نزدیک نمیشه.
-من چرا اینجام
تراس:باید قلبت رو‌ببینم
-چی
-قلبت
اینو گفت و‌اومد سمتم تا خواستم تکون بخورم بادستاش من رو گرفت .یکی از دستاش رو به سمت قلبم برد من هی داد میزدم نکن داری چیکار میکنی آهای تراس با توام هوی
یه دفعه دیدم قلبم توی دستای تراسه.خواستم داد بزنم ولی زبونم قفل کرده بود.یه تیکه از قلبم طلایی بود.قلبم رو‌چطور بیرون آورد ؟!من زنده ام؟!اینجا دیوونه خونه است!
قلبم رو سرجاش گذاشت و من رو توی آغوشش گرفت.چقد بدنش نرمه .من هنگ کرده بودمو مثل دیوونه ها چشمام رو به روبه روم دوخته بودم.من رو از بغلش بیرون اورد و بهم گفت:نیما تازروس قسمتی از قلبش رو توی قلب تو گذاشت.
با صدای بلندی گفتم:چی؟؟؟؟؟
-تو الان نصفت ادمه و نصف دیگه ات تازروسه.ینی تو هم مثل من پری هستی
گریه ام گرفت.بدون توجه به هیچی زدم زیر گریه.مثل بچه ها گریه می کردم.آخه باورم نمیشد .چرا من رو پری کردی مگه من باهات شوخی دارم.چرا چرا چرا
تراس دوباره بغلم کردو گفت:چرا گریه میکنی صبر کن تا همه چی رو برات توضیح بدم.
گریه ام قطع شد به تراس چشم دوختم
تراس:ببین مثل اینکه تازروس قلبش رو توی قلب تو گذاشت تا به ما بگی براش چه اتفاقی افتاده.
-خب حالا این قلب چه تاثیری داره؟
-تو الان یه جورایی تازروسی و ویژگی هایی مثل ما پری ها داری.مثلا ما میتونیم تغییر چهره بدیم و خودمون رو به قیافه ی دوستامون در بیاریم ولی تو فقط میتونی بعضی جزییات بدنت رو تغییر بدی.
با گفتن این حرف دوزاریم افتاد:مثلا رنگ چشم و مو؟
تراس-اوهوم
باخودم گفتم ایول خدا عاشقتم
-خب من باید چیکار کنم
تراس:تو گفتی تازروس هر شب میاد به خوابت این نشون میده اون آخرین بارتوی دنیای خواب تو بوده.دومین چیزی که میشه فهمید اینه که اون از تو درخواست کمک کرده و خواسته به ما بفهمونه کجاست
یکم سکوت میکنه
-خب بعد
تراس:راستش تو باید بری و اون رو نجات بدی
-چی؟چرامن؟
تراس:خب اگه تو بری برای نجاتش هیچ جنگی به پا نمیشه.ولی اگه من یا دوستام بریم همه نابود میشیم.تازه اگه نری و تازروس رو نجات ندی بچه ها دیگه خواب نمیبینن
نمیدونم چرا وقتی این چرت و‌پرت ها رو می گفت من تعجب نمیکردم.شاید به خاطر اینه که نصفم پریه
یه کم فکر می کنم .اره اون از من  کمک خواسته.تازه هیجان هم داره .
-قبول حالا باید کجا برم؟
لبخند خوشگلی میزنه و‌میگه:تو گفتی خواب یه قصر سنگی رو‌میبینی‌ پس مطمئنا پیش ملکه است توی قصرش .
-یه سوال دیگه
تراس:بگو
-چرا اگه اون رو نجات ندم بچه ها دیگه خواب نمی بینن؟
تراس:چون اون فرشته ی خوابه.
-پسره؟
ترایس:اره زیبا ترین پسر دنیای ماهه.راستش شبیه توئه
-واقعا؟!
تراس:آره.خب من می رم تو همینجا بمون
پرواز میکنه و میره وچند لحظه بعد با کلی پری دیگه بر میگرده.بلند میشم .تراس میاد سمتم و میگه:
اینا دوستای منن.بهت کمک میکنن تا نیروت رو تقویت کنی
-:سلام من شاه نما هستم مسئول‌ جلوگیری از دروغ
-منم چشم هستم مسیول زیبایی آدما
-من سپیدار هستم مسیول‌رنگ ها
-من چانرا هستم مسیول قهر و آشتی
-من نواز هستم مسیول صدا ها

بعد از کلی معرفی اخریشون میگه:من لبوهستم مسیول هوش ادما
وقتی اسم و وظیفه اش رو میگه بلند میخندم.صدای خنده ی لبو هم بلند میشه قیافه ی لبو شبیه نازنینه ولی وظیفه اش کاملا با نازنین متفاوته.یه دختر با موهای بلند و لخت و همه چیزش صورتیه و از همه شون خوشگل تره
تراس:نیما جون لبو خواهر تازروسه
-چه باحال نازنین هم خواهر منه
همه با یه قیافه ی خنثی به من نگاه میکنن تراس میگه:چه ربطی داشت آی کیو
-هیچی‌ولش کن.خوب منم نیما هستم.از آشنایی با شما خوشبختم.
تراس:ما هم بدبخت هستیم.
این رو میگه و بلند میخنده.خیلی شبیه رضائه حتی شوخیاش.
-خب حالا چیکار کنم؟
تراس:باید بریم پیش رییس
-کی هست؟اسمش چیه؟
تراس:سرپرست مائه.اسمش فراز هست.حالا بریم؟
بریم.
من رو دوباره گرفت بغلش و پرواز کرد .مثل همیشه سرم رو به سینش چسبونده بودم.
تراس:من یکی از صمیمی ترین دوستای تازروس هستم.
بدون هیچ حرفی فقط خداخدا میکردم نیفتم .همینطور که توی ترس بودم ،احساس کردم از بغل تراس اومدم بیرون .چشماموباز می کنم و می بینم دارم با سرعت به پایین میرم .داد و فریاد راه میندازم و دست و پا می زنم .یه لحظه حس سکته کردن بهم دست میده که حس میکنم دو تا دست نرم من رو گرفته.چشمامو باز می کنم و دوباره صورت شیطون تراس جلوم ظاهر میشه اخم می کنم و میگم:از بچگی اینقد بیشعور بودی؟
تراس:آره
یه لحظه یاد خودم و رضا میفتم .خندم میگیره ولی جلوش رو‌میگیرم و با غضب به تراس نگاه میکنم.من رو کامل بغل میکنه و میگه:نترس جوجه اتفاقی برات نمی افته
بی ادب!به من میگی جوجه.حسابت رو می رسم…
من رو رو ی یه سطح سفید و درخشان میزاره.نگاهی به زیر پام می کنم.وای خدا این که ماهه.یه لکه ی سیاه روی سطح ماه بود .تراس بهش اشاره میکنه و میگه:بپر توش
-ها؟
بدو اینکه حرفی بزنه من رو هُل میده داخل تونل.از یه چیزی مثل سرسره ی سفید عبور می کنم و با سر میخورم توی دیوار.خودم رو جمع و جور میکنم و نگاهی به اطرف میندازم.چیز خاصی نیست.فقط پر از دیوارای قهوه ای روشنه.میبینم تراس و همه ی پری ها هم وارد اینجا شدن.صدایی میاد همه صاف می ایستن و به یه در چشم میدوزن.بی توجه میرم سراغ میوه هایی که روی زمین ریخته شده.مثل میوه های خودمون بود ولی یکم شیرین تر که روشون هم یه چیزایی مثل اکلیل ریخته شده بود.با صدای نازک و دخترونه ای که سلام کرد از میوه ها دل کندم  و به اون دختر چشم دوختم.خدای من چه لباس زیبایی.همه چیز این دختر سفید بود و براق.لباس بلند و درخشانی داشت که پر بود از اکلیل های سفید.موهای سفیدش با حالت قشنگی پشت سرش بسته شده بود.چشمای سفید و درخشانش ،زیبا بود.یه چیزی مثل تاج روی سرش بود که طلایی و زیبا بود.سه تا از تار موهاش به رنگ زرد بود.زرد طلایی و فوق العاده.
با دستی که به پهلوم خورد،به خودم اومدم و دست از آنالیز برداشتم.با دهن پر رو به تراس گفتم:چته؟
حرفی نزد و چشم غره ای بهم رفت صدای آرامش بخش اون دختر توی گوشم پیچید که گفت:تو کی هستی؟
با دهن پر ادامه دادم:اول تو بگو
تراس:ببخشیدش .تازه وارده
میوه ی توی دهنم رو قورت دادم وگفتم:چی چی وببخشیدش.من که حرفی نزدم.
-چقدر شبیه تازروسی
-همه بهم گفتن .
دیدم بهم زل زده و چشم ازم بر نمیداره گفتم:چیه؟خوشگل ندیدی؟!
لبخندی میزنه ومیگه:فراز هستم ملکه ی ماه
چشمام داشت از حدقه میزد بیرون .این چی میگه!ملکه؟!این همه پری از یه دختر اطاعت میکنن؟!باور نکردنیه
-واقعا؟!ینی همه ی پری ها از یه دختر اطاعت می کنن؟
تراس با حرص میگه:نی——ماااا
فراز:پس نیما هستی
-اوهوم
اینو میگم و میرم یه میوه ی دیگه بر میدارم و میخورم
فراز:تازروس هیچ‌وقت عین تو بی ادب نبود.درضمن من دختر نیستم ۱۶۶سالمه
میوه پرید توی گلوم به سرفه افتادم.اینجا هم همه دستاشون مثل پر لطیف بود و نمیتونستن بزنن پشتم برا همین بعد چند تا سرفه گفتم:درووووغ!!
تراس:خب عالیجناب.اومدیم اینجا تا موضوع رو از زبون خودش بشنوید.
فراز:شروع کن
-خسته ام بریم یه جا بشینیم یه چایی بخوریم بعد صحبت کنیم.
فراز:خیلی خب همراهم بیاین.
ما رو میبره به یه اتاق سفید و درخشان که وسطش چند تا ابره.میپرم روی یکی از ابرا و هی روش تکون میخورم.یه دفعه ابره عصبی میشه ومن رو پخش زمین میکنه.بلند میشم و روی یکی دیگه از ابرها میشینم.
فراز:خب شروع کن
شروع می کنم به تعریف قصه .وقتی تموم میشه در گوشی با تراس حرف میزنه.تراس هم بهم نگاه میکنه و‌میگه:پاشو بریم برای ماموریت آماده شو.تا بلند شدم یه پری قرمز وارد اتاق میشه و نفس نفس زنان میگه:نارا گم شده.مثل اینکه به دست ملکه ی سیاهپوش شکار شده.!!
من که هیچی نمی فهمیدم اما همه ی پری ها هُل کردن و هر کدوم به سمتی رفتن .تراس من رو باخودش کشید و بیرون برد.در عرض سه سوت من رو گذاشت کنار یه خونه ی سبز و رفت.فضولیم گل کرد و وارد اون خونه شدم.مثل خونه ی طلایی بود که اول دیدم.میرم سمت کمد و درش رو باز می کنم.کیف سبز رو بیرون میارم .به لیست ماموریت ها نگاهی میکنم :ساعت ۱۰شب خیابان …کوچه…روبه روی پارک …
نام:رضا همتی
اِ اینکه رضای خودمه
ماموریت:جلوگیری از دعوای دو پسر سر رانندگی بد
ای وای رضا!؟دعوا؟!اون بچه زورش به پشه نمی رسه چه برسه به آدم.آخ کاش بودم برم کمکش.اصن وللش تراس جونم هست میره کمکش.راستی تراس کجاست.
همین که این رو میگم تراس میاد تو.قیافه ی غمگینی داره میپرسم:چی شده
تراس-فرشته ی خنده به دست ملکه ی سفید پوش اسیر شده
-مثل تازروس؟!
تراس-اوهوم
-چرا؟
-حتما مثل تازروس یادش رفته محافظ قلبش رو برداره.
-خب حالا میخواین چیکار کنین؟
تراس کلافه نفسش رو‌بیرون میده و‌میگه:نمیدونم.همونطور که گفتم ما نمیتونیم به ملکه حمله کنیم
-من میتونم کمکش کنم؟
تراس:نه
-چرا؟
تراس:چون فقط قدرت زرد توی قلبته وبرای نجات تازروس قدرت بیشتری داری.
-حالا میخواین چیکار کنین؟
تراس خواست حرفی بزنه که چند ضربه به در خورد و‌یه پسر آبی وارد اتاق شدوگفت:تراس یه آدم مثل همین پسره اومده.البته دختره.الان توی اتاق مخصوصه .برو‌ببین کیه.
این رو گفت و رفت تراس گفت:نیما ببین از وقتی اومدی به دنیای ما همه رو پشت سرت راه انداختی اینجا.اگه بهت احتیاج نداشتم تا الان کشته بودمت.
با ترس به تراس چشم دوختم و زیر لب گفتم:مثلا فرشته ی جلوگیری ازدعوائه.خودش همش با من دعوا میکنه
تراس:داری چی بلغور می‌کنی.بلند تر بگو‌منم بشنوم
-خیلی بی ادبی!
تراس:ساکت!من میرم سریع بر میگردم .همینجا بمون فهمیدی؟
با حالت قهر سرم رو تکون دادم .تراس که رفت دوباره فضولیم گل کرد.رفتم سمت یه جعبه.درش رو باز کردم .به خط خودمون روش نوشته شده بود:بالهای اضطراری
دستم رو به سمت اون بالهای سفید بردم.چقد نرمن.یه لحظه فکری توی ذهنم جرقه زد .بال هارو برداشتم وهر کدوم رو توی با یکی از دستام نگه داشتم .در خونه ی تراس رو باز کردم .خونه اش روی یه ابر تپلی و سفید بود.نفس عمیقی کشیدم .دوقدم عقب رفتم .بعد روی ابر دیدم
یک…دو…سه….آآآآآآآآآآ
هر چی دستام رو تکون می دادم هیچ تغییری احساس نمیشدو من همچنان به سمت پایین می رفتم.به زیر پام نگاه می کردم و فریاد میزدم.تا یکی منو رو هوا گرفت.وای نه تراس نباشه
سرم رو بلند کردم و چشمام رو به دو جفت چشم سفید و براق دوختم.با دیدن تاجی که به سر داشت فهمیدم ملکه فرازه.من رو روی ابر خونه ی تراس گذاشت و گفت:تراس زیاد مهربون نیست اگه ببینه که به حرفش گوش ندادی روزگارت رو‌سیاه میکنه
وقتی قیافه ی وحشت زده ی من رو دید خندید و گفت:نترس شوخی کردم خب حواست باشه دفعه ی بعد کار خطرناکی نکنی‌ چون نمیخوام کسی رو که راه نجات تازروسه از دست بدم
سرم رو به معنی باشه تکون دادم .پرواز کرد و ازم دور شد.بالهای تراس که توی دستام بود رو‌سر جاش گذاشتم.حوصله ام سر رفته بود.آخه یکی نیست به تراس بگه چرا منو اینجا کاشتی خودت رفتی دنبال عشق و حالت
راستی اون آدمی که درباره اش حرف میزدن کی بود.مگه غیر از من کس دیگه ای هم تونست وارد دنیای پری ها بشه.همینطور که توی فکر بودم تراس با یه لبخند گنده وارد خونه شد.
-چیه کبکت خروس می خونه
تراس:ها؟
-هیچی بابا یه اصطلاحه ینی چرا اینقد شادی؟
تراس:یه خبر عالی دارم
-خب
تراس:اون آدمی که مثل تواومده اینجا،یه دختره به اسم سهیلا
-خب من چیکار کنم
-زهر مار دودقیقه ساکت میشی یا زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون؟
-حالا چرا عصبانی میشی باشه اصلا من لال میشم بگو
تراس:پری خنده که اسمش نارا هست مثل تازروس توی قلعه ی سنگی  ملکه ی سیاهپوش‌زندونی شده .
یکم ساکت بهم نگاه میکنه بعد میگه:نمی پرسی از کجا فهمیدم؟
-خودت گفتی حرف نزن
تراس:چقدر هم تو حرف گوش کنی!
خب ولش کن من اینا رو از حرفای سهیلا فهمیدم که بهم گفت که هر وقت میخنده یه چیزی مثل فیلم میاد جلوی چشماش توی اون تصاویر سهیلا توی یه قلعه ی سنگیه بعد یه صدا میشنوه که بهش میگه دستت رو بزار روی قلبت و فلان جمله ها رو بگو.اون هم این کار رو‌می کنه و میاد به دنیای ما.من حدس میزنم ناراتوی دنیای خنده ی سهیلا به چنگ ملکه ی سیاهپوش افتاده.بعد از شنیدن حرف هاش قلبش رو چک کردم و فهمیدم مثل توئه ینی هم پریه هم انسان.این اتفاق واقعا عالیه نه!؟
-چرا عالیه؟
تراس:پسر جون تو‌دیگه تنها نمیری به سمت قلعه ی سنگی.سهیلا هم همراهت میاد حالا پاشو بریم پیش سهیلا تا واسه سفرآمادتون کنم.
همراه تراس رفتم .البته خودم که نرفتم اون منو بغل کرد و برد.من رو دوباره توی یکی از تونل هایی که روی ماه بود انداخت .سر خوردم و محکم به سمت دیوار رو به روم سر خوردم وکله ام بهش  خورد.آخ بلندی گفتم و بلند شدم دست نرمی روی شونه ام قرارگرفت برگشتم طرفش و دیدم تراس داره مثل چی‌میخنده.باخشم نگاش کردم که حساب کار دستش اومد.
تراس-خب نیما یه ذره دقت کن که مثل الان نری توی دیوار
-تو منو هُل دادی
تراس:خب ولش کن اون دختر سهیلاست و بهت کمک میکنه.
به سمتی که تراس اشاره کرد نگاه کردم.یه دختر باشال مشکی و مانتوی سورمه ای و شلوار مشکی.با چشمای درشت مشکی و صورت سفید.از موهاش چیزی معلوم نبود
آروم بهم سلام کرد و منم سلام کردم
تراس:بچه ها بشینین تا من بیام
من و سهیلا یک صدا گفتیم:بچه نیستیم
تراس کُپ کرده بود و من و سهیلا از این همه هماهنگ بودن خندمون گرفته بود.
تراس:باشه حالا هرچی که هستین بشینین تا بیام.
هر دو سری تکون دادیم.تراس رفت .من روی صندلی سفیدی که اونجا بود نشستم.سهیلا هم نشست.چیزی جزسکوت بینمون رد و‌بدل نشد که تراس با یه جعبه ی نسبتا بزرگ اومد .لبخندی زد ودر جعبه روباز کرد.یه چیزی مثل تخته وایت برد بیرون آورد ویه جاچسبوندش.به سمت ما چرخید و با یه لبخند ژکوند گفت:خب نوبت یادگیری توانایی هاتونه.
اول اینکه تغییر رنگ مو و چشم و تغییر شکل بینی و لب و…
دستم رو بالا بردم وبالحن بچگونه ای گفتم:آقا اجازه به چه درد میخوره؟
تراس:ساکت باش و گوش کن
خب داشتم میگفتم این تغییرازمانی رخ میده که شما اون رو آرزو می کنی مثلا آرزو میکنی کاش موهام سیاه بود.در همون موقع موهات سیاه میشه.دوما اینکه برای اینکه نشناسدتون هم به درد می خوره
دوم پروازه ،شما ها میتونین با دستاتون بدون پر بال بزنید که البته مسافت زیادی رو نمیتونین طی کنین و نمیتونین ارتفاع بگیرین
سوم استفاده از نیروی قلبتونه یعنی  با تمرکز و گذاشتن دستتون روی قلبتون میتونین از نیروش استفاده کنین.که البته استفاده های متفاوتی داره مثلا نجات جون یه پری که باز هم محدودیت داره یعنی فقط میتونین پری هم رنگ قلبتون رو نجات بدین.
خب همین دیگه حالا کسی سوال نداره؟
-یه سوال ما توی زمین هم میتونستیم از این نیروها استفاده کنیم.
تراس:آره اما بعد از آزاد کردن پری ها از زندان دیگه نیروهاتون رو از دست میدید.
سهیلا:خانواده هامون چی ؟نگرانمونن.تازه چرا صبح نمیشه؟ کی میخوابیم؟
تراس:بچه ها دنیای ما همیشه شبه و اگه خورشید به ما نزدیک بشه بدن نرم و ضعیفمون میسوزه.خب آره نگرانتون میشن ولی پری نگرانی ازشون محافظت میکنه.شما ها نمیخوابین چون توی دنیای ماخواب معنانداره.
یکم که توی سکوت گذشت تراس گفت:خب سوالی نیست؟
-نه
سهیلا:نه
تراس:حالا باید ملکه ی سیاه رو بشناسید.راستش ملکه ی سیاهپوش با شیطان همکاری میکنه و باعث میشه مردم کارای بد انجام بدن و قلبشون ازلکه های سیاه پر بشه‌ راه مبارزه با اون ملکه انسانهاهستن ولی متاسفانه خیلی ازآدما باکارای بدی که میکنن قدرت اون رو روز به روز افزایش میدن.ماهم برای اینکه انسانها رواز اون ملکه دور کنیم دست به هرکاری زدیم اما تایه حدی موفق بودیم.وقتی ملکه ی ما به حمله با اون رفت،انسانهای خوب باکارای خوبشون به ما نیرو دادن تا تونستیم ملکه سیاهپوش رو شکست بدیم.
راستش حتی اگه ماملکه روبکشیم آدمها باکارهای بد دوباره اون رومتولد میکنن.پس وقتی بهش حمله کردین کشتنش فایده نداره.اون یه اسب آتشین داره که خیلی قویه و میتونه به هر چیزی تبدیل بشه.پس مواظب باشید.متوجه شدین؟
-اوهوم
سهیلا:آره
تراس:خوبه.حالا به این تخته توجه کنید
سمت تخته برگشت و با انگشتاش یه نقشه کشید.نقشه ی روی تخته رو برامون توضیح داد و گفت توی قلعه چه خبره اما گفت که ممکنه تغییراتی ایجاد شده باشه.بهمون گفت که باید بریم پری ها رو اززندون بیرون بیاریم و به اینجا برگردیم.
تراس:خب الان آماده این؟
سهیلا باترس سرش رو به معنی آره تکون داد منم مثل بچه ی آدم گفتم:آره
پس برین و لباسهای مخصوصتونو بپوشین
-کجا؟
تراس:از این در برو تو به یه اتاق میرسی دوباره برو سمت در و وارد اتاق بعدی شو اونجا دونفرهستن کمکتون میکنن
سرمون روتکون دادیم من بدون توجه به سهیلا به سمت در رفتم .برگشتم دیدم داره میاد سرم رو برگردوندم و در رو باز کردم.از اون اتاق گذشتمووارد اتاق اصلی شدم.پشت سرم سهیلا اومد داخل یه دختروپسروایساده بودن وهر دولباس نارنجی رنگی به تن داشتن والبته همه چیزشون نارنجی بود.
پسره یه پیرهن داد دستم و نحوه ی پوشیدنش رو یادم داد.لباس باحالی بود.یه شلوار تنگ هم داشت.همراهش یه پوتین هم بود.لباسام تماما مشکی بود.طبق گفته ی همون پسرخیاط برای اینه که قابلیت استتارداشته باشیم.چون قلعه تماما سیاه بود.از روی صندلی بلند شدم و نگاهی به خودم انداختم .واقعا لباس خوبی بود .از اون پسره که آخرش هم اسمش رو بهم نگفت جدا شدم و دیدم سهیلا هم از روی صندلی بلند شد.لباس اون یه لباس تونیک مانند بودکه روی کمرش یه کمربند پهن و مشکی میخورد.پیرهنش تماما مشکی بود با یه شلوار تنگ و پوتین مشکی دخترونه.شالش هم مشکی بود که به شکل خلاقانه ای بسته شده بود.لباسش تاروی زانوش اومده بود واز کمر به پایین یه ذره پف داشت.به سمت هر در رفتم که سهیلا هم دنبالم اومد.بالاخره به پیش تراس برگشتم.سهیلا هم بافاصله ی زیادی کنارم ایستاد.
تراس:چقد این لباسهابهتون میاد.حالا بیاید بریم.
من وسهیلا خیلی راحت از تونل بالا رفتیم و روی ماه قدم گذاشتیم.فراز داشت به سمتمون میومد با دیدنش تعجب کردم آخه سه تا تار موی قرمز کنار اون سه تارموی زرد بود.فراز :به چی نگاه میکنی نیما؟به این سه تار مو؟!
راستش هروقت پری گم میشه سه تا تارموی من به رنگ اون پری در میاد
واقعا تعجب کرده بودم.اون چطورذهنم رو خوند.با لبخند دلنشینی سمت من و سهیلا اومد و یه شمشیر سفید و درخشان دستمون داد وگفت:تمام این شمشیر ازموهای من درست شده و میتونین باهاش از خودتون دفاع کنین.به شمشیر نگاهی انداختم .آخ که چقد جای رضا خالیه تا یه ذره مثل بچگیامون شمشیر بازی کنیم.دستی روی شمشیر کشیدم نرم و درخشان بود.اون رو به کمربندم آویزون کردم .به فراز و تراس نگاهی کردم و گفتم:من آماده ام
سهیلا:منم آماده ام
فراز:خدانگهدار
تراس و لبو ما رو بغل کردن و به سمت یه جایی شبیه بیابون بردن.تراس من رو روی زمین گذاشت.لبو هم سهیلا رو.
تراس:خب بچه ها ما دیگه از این جلوتر نمیتونیم بیایم.باید برید خدانگهدار.
این رو‌گفت و‌به همراه لبو پرواز کرد و رفت.به سهیلا نگاهی کردم و‌گفتم:پاشو بریم
از جاش بلند شد و‌دنبالم به راه افتاد.
-تو چرا قبول کردی نارا رو نجات بدی
سهیلا:خب با خودم گفتم من که تا اینجا اومدم بزارتاتهش برم .تو چی؟
-به خاطر هیجانش
سهیلا:من که هنوز باورم نمیشه این چیزا رو
-اما من برعکس توام نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگه همه ی اینا واقعین
سهیلا:دلم برای خانواده ام تنگ میشه اگه اتفاقی برام بیفته یا بمی
پریدم وسط حرفش و گفتم:ما چیزیمون نمیشه!فهمیدی ؟
سرش رو به طرفم چرخوند .اشک توی چشماش حلقه بسته بود با صدایی سرشار از بغض گفت:آره .
به راهمون ادامه دادیم.جالب بود با اینکه این چند وقت غذا نخوردم گشنم نشده.
-خب بیا درباره ی خانواده هامون حرف بزنیم.من یه دانش آموز ۱۸سالم که توی یه خانواده همراه باباومامانم و نوید و نازنین برادر خواهرام دارم زندگی میکنم.
سهیلا:منم یه دانش آموز۱۸ساله ام که همراه پدرومادرم و خواهر دو قلوم سمیرا زندگی میکنم.
-خوش به حالت از بچگی دلم میخواست دوقلوبودم.
سهیلالبخندی زد و بدون هیچ‌حرفی به راهش  ادامه داد.منم همینطور.جای جالبی نبود.تمامش خشک و بی آب و علف بود و حوصله ام رو سر می برد.هر دومون خسته شده بودیم که بالاخره یه قلعه ی بزرگ و سیاه و سنگی با فاصله ی تقریبا زیادی جلوی چشمامون ظاهر شد.به راهمون ادامه دادیم.وقتی به در فلزی قلعه رسیدیم،هر دو نفس عمیقی کشیدیم و به هم نگاه کردیم.
سهیلا:باید چطور رد شیم؟
-نمیدونم
سهیلایه ذره فکر کرد و‌با شوق شمشیرش رو‌بیرون کشید و به میله زد .با تعجب و خوشحالی به میله ها نگاه کردم.هر دو وارد قلعه شدیم .به شدت تاریک بود.آروم قدم بر میداشتیم .که یه لحظه دسته ای خفاش به سمتمون هجوم آوردن.با دستم از سرم دفاع کردم.بعد از اینکه خفاشها رفتن سرم رو بالا آوردم و به سهیلانگاه کردم وگفتم:خوبی؟
سرش رو به معنی آره تکون داد.به راهمون ادامه دادیم.با شمشیرم که تاحدودی نور داشت به سختی اطراف رو نگاه می کردم.تمام قلعه پر بود از تارهای عنکبوت.مایع سیاهی هم روی زمین ریخته بود.همینطور جلو رفتیم تا به یه دوراهی رسیدیم.هر دو تاریک بودن.
سهیلا:من از سمت چپ میرم تو راست
-نه باید باهم باشیم.به نظرت از کدوم طرف بریم؟
سهیلا :امم چپ
-باشه بریم
به سمت تونل سمت چپ حرکت کردیم همونطور راه میرفتیم که صدای خنده های یه زن به گوشمون  رسید.سهیلا با ترس نگاهی بهم کرد وگفت:باید برگردیم و از راست بریم
-حالا که اومدیم بهتره ادامه بدیم.
یه قدم دیگه که برداشتم زمین زیر پام فرو ریخت و با سهیلا به پایین پرت شدیم.روی سنگ ها افتادم.کمرم درد گرفت اما سریع بلند شدم.سهیلا هم بلند شد.
صدای خنده نزدیک تر شده بود.به راهمون ادامه دادیم.یه حسی بهم گفت این خنده ها مشکوکن ولی توجهی نکردم و به راه افتادم و خودم روبه سهیلا رسوندم.با دقت به اطراف نگاه میکردم که یه چیزی مثل تیر توی دیوار فرو رفته بود.با این فکر که اینجا یه تله است با فریاد سهیلا رو صدا زدم.روش رو برگردوند ولی با پاش یه قدم برداشت که باعث شد یه تیربه سمتش بره وروی صورتش خراش بندازه.
ترسید و به عقب برگشت .کنار هم ایستاده بودیم و‌باترس به مسیرمون خیره بودیم.سهیلا دستش رو روی صورتش گذاشته بود
-دنبالم بیا
آروم حرکت می کردم و با دقت به همه جا نگاه می کردم .وقتی به روبه روم خیره شدم تازروس رو دیدم که میگه:بیا نجاتم بده.
با این حرفش مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشه به سمتش دویدم که یه لحظه پام به طنابی گیر کرد .وروی زمین افتادم با فریاد سهیلا که می گفت بالا سرت!!به بالا نگاه کردم ودیدم یه سنگ بزرگ داره میفته روم .غلطی زدم و سنگ با فاصله ی یه تار مو با سرم روی زمین افتاد .نفسم رو با آسودگی بیرون دادم که سهیلا اومد سمتم و طنابی که دور پام پیچیده شده بود رو باز کرد.از جام بلند شدم اما تازروس رو ندیدم .فهمیدم یه طعمه بود.با احتیاط همراه سهیلا حرکت کردم.بالاخره به یه راهروی باریک رسیدیم که فوق العاده تاریک بود.به سمتش رفتیم .یه راه پله بود.همراه سهیلا یکی یکی پله ها رو طی کردم .داشتم از یه پیچ توی پله بالا میرفتم که صدای جیغ سهیلا مانع از حرکتم شد.به عقب نگاه انداختم با چیزی که دیدم نفس توی سینه ام حبس شد.یه چیزی مثل آدم که از تمام بدنش مثل آتش بودسهیلا رو گرفته بود و باخودش می بردبه سمت سهیلا دویدم.که اون آدم آتشین با دست دیگه اش که آزاد بود گردنم رو گرفت و از زمین بلند کرد.دست و پامی زدم ولی ولم نمیکرد.ناگهان به یه عقاب آتشن تبدیل شد و ما رو مثل دوتاموش با پاهاش گرفت.بدنم داشت میسوخت اما مقاومت کردم.ما رو جلوی یه صندلی که انگار از رشته های سوخته ی درخت تشکیل شده بود انداخت .دوباره به آدم تبدیل شد و با دستش موی من رو گرفت و کشید وسرم رو بلند کرد.یه ملکه مثل فراز روی صندلی بزرگی نشسته بود
یه پیرهن که مخصوص ملکه ها بود به تن داشت.لباسی مشکی .موهای زرشکی رنگی داشت.با لبهای سیاه و چشمایی که تماما سیاه بودن.تاج مشکی و زشتی روی سرش بود.با ناخن های بلند و سیاهش روی صندلی ضرب گرفته بود و به ما خیره شده بود
-شما ها چرااومدین اینجا
خنده ی شیطانی سر داد و.کمی خودش رو جلو کشید و به چشمای من خیره شد و‌گفت:یه انسان هیچ وقت نمیتونه از دست من فرار کنه
باصدای بلندی گفتم:معلومه که میتونه.انسانی که بخواد قلبش پاک باشه تو‌رو شکست میده
دوباره خنده ی گوش خراشی سر داد و‌گفت:چه انسان شجاعی .اما بدون عاقبت خوبی درانتظارت نیست.
ازم فاصله گرفت و به اون آدم آتشین گفت:یانا سریع اینا رو ببر و زندونیشون کن و از زیر زبونشون حرف بکش.
یانا تعظیمی کرد و گفت:سرورم.این انسانها یه شمشیر به همراه داشتن که به شدت تیزه و نمیتونم بهش دست بزنم.
ملکه ی سیاهپوش:برام بیارش
یانا رفت و یه کیسه رو به دست ملکه داد.ملکه دستی به شمشیرزد صورتش از درد جمع شد با عصبانیت‌بهم خیره شد و‌گفت:شما از طرف فراز اومدین؟
-نه ما اومدیم تا تو رو بکشیم
با حرص گفت:هیچ انسانی نمیتونه به دنیای من وارد شه مگر اینکه پری باشه
نمیدونستم چی بگم که سهیلا نجاتم داد و‌گفت:تو هنوز انسان ها رو نشناختی.همه ی اونا میتونن به قلعه ات بیان .
از حرفی که زد تعجب کردم و البته خوشم اومد.خشم ملکه خیلی زیاد شده بود.فریادی زد که باعث شد مقداری از سنگای قلعه بریزن زمین.یانامن و سهیلا رو‌بلند کرد و به سمت یه زندان برد.زندان خیلی تاریک بود.چیزی مشخص نبود.همونطور‌که به اطراف  نگاه میکردم یه درخشش  کوچیک نظرم رو به خودش جلب کرد.سهیلا هم متوجه اون درخشش شد.به سختی  خودم رو به اون رسوندم اون درخشش درخشش چند تار مو‌بود.با دقت که نگاه کردم متوجه شدم تازروسه .آخه یه لباس طلایی خیلی کم رنگ تنش بود.آروم شروع کردم به صدا زدنش که چشماش رو باز کرد.دو جفت تیله ی زرد و‌درخشان توی چشمام قفل شد.خوشحال شدم و به سهیلا نگاهی انداختم اونم با دهنی که از تعجب و خوشحالی باز مونده بود بهم نگاه کرد.
-تازروس !؟
تازروس:تو دیگه کی هستی؟
-من نیمام همون که قلبت رو توی  قلبش جاگذاشتی.
سکوت کرد و بهم خیره شد.لبخند کم جونی زد و گفت:میدونی چند ساله که ازت درخواست کمک میکنم و هر بارملکه ی سیاهپوش جلوم رو میگیره؟!
لبخند غمگینی زدم و گفتم:معلومه میدونم.از ۵سالگی تو رو توی خوابم میبینم.
تازروس:چی شد که اومدین اینجا؟
تمام داستان رو براش تعریف کردم.به بعضی قسمتاش که میرسیدم خودم تعجب میکردم.
تازروس نگاه غمگینی به من و سهیلا انداخت و گفت:منم وقتی توی دنیای خواب تو بودم به خاطر نبود محافظ قلب توسط ملکه ی سیاهپوش زندونی شدم.سالهاست که اینجام اون هرروز میاد اینجا و از نیروی قلبم کم میکنه چون من جلوی شکنجه هاش سر خم نمیکنم و رازهای ملکه فراز رو نمیگم.اگه چند روز دیر تر میومدی،می مردم…
سهیلا لبهاش رو تر کرد و گفت:نارا کجاست ؟
چشمای تازروس بسته شد بعد از کمی سکوت گفت:یانا بردش.هرروز برای شکنجه مارو میبرن.تاچند دقیقه دیگه میان دنبال من.
اخم کردم و زیر لب گفتم:نامرد
سهیلا که چشماش از اشک خیس بود،به من نگاه کرد.با دستش چشماش رو‌پاک کردوگفت:حالا چیکار کنیم؟
-باید فرار کنیم
کم کم چشمام به تاریکی عادت کرد.به سمت میله های زندان رفتم .مثل میله هایی بود که ورودی قلعه قرار داشت.دستی روی میله ها کشیدم.ناخودآگاه دستم رفت سمت قلبم و با تمام وجودم آرزو کردم نیرویی پیدا کنم تا این میله ها رو از بین ببرم.چشمام رو که باز کردم.نور زرد رنگی توی تمام بدنم بود واطرافم رو روشن کرده بود.آب دهنمو با صدا قورت دادم و با دستام میله ها روگرفتم و به دو طرف کشیدم .با دهانی باز به میله ها که به خاطر فشاری که بهشون وارد کرده بودم،خم شده بودن چشم دوختم.سرم رو به پشت برگردوندم و نگاهی به سهیلا که چشماش اندازه ی توپ بسکتبال شده بود کردم.لبخنددندون نمایی زدم و گفتم:دم تراس گرم.حالا بیاید باید بریم.
سهیلا دست تازروس رو گرفت منم دست دیگه اش رو.به خاطر وزن کمش به راحتی بلندش کردیم .به سهیلا گفتم:من تازروس رو میارم تو جلوتر برو
سری تکون داد و رفت.بدن تازروس به سیاهی می رفت و رنگ طلایی لباس و لبهاش کم رنگ و کم رنگ تر میشد.
با صدای آروم از تازروس پرسیدم:چرا داری به رنگ سیاه در میای؟
با بی حالی گفت:چون…چون ملکه سعی داره قلبم رو تسخیر کنه اما تاحالا نتونسته.فقط به خاطر قلب طلایی رنگمه که هنوز زندم
داشتیم حرکت میکردیم  که سهیلا ناگهانی ایستاد منم با فاصله ی یه تار مو باهاش ایستادم
-چی ش..
هنوز کامل حرفم رو نزدم که برگشت سمتم و انگشتش رو روی بینیش گذاشت.آروم به سمت دیوار رفتم و بهش تکیه دادم.تازروس هم که رنگ پیراهنش کامل مشکی شده بود ،من رو نگران می کرد.یاد حرف تراس افتادم که میگفت بدن پری ها در مقابل نیروی سیاه ملکه ی سیاهپوش خیلی ضعیفه و زود نابود میشه
صدای قدم ها و جیغ های دختری شنیده میشد.نفسم رو باترس بیرون دادم .سهیلا به طرفم برگشت و گفت:آرزو کن تمام بدنت سیاه بشه
قبل اینکه بپرسم چرا چشماش رو بست .چند صدم ثانیه بعد تمام بدنش مشکی شد.حتی منم با اون فاصله فکر کردم پیشم نیست.سریع چشمامو بستم و آرزو کردم.چشمامو باز کردم .با دیدن یانا قلبم برای چند لحظه ایستاد.نمیدونم چرا هر وقت میدیدمش ازش می ترسیدم.باخودم که فکر کردم فهمیدم ترس بینهایت از آتیش در زمان کودکی علت این ترسه.
اصلا متوجه حضورمون نشد و کشون کشون نارا رو باخودش برد.از دیوار فاصله گرفتیم.
سهیلا:خب چیکار کنیم؟
-فعلا بریم و شمشیر هامون رو بیاریم.بعد بریم برای نجات‌نارا!خوبه؟
سرش رو تکون داد.تازروس رو گرفتم که با خودم ببرم که گفت:من یه جای امن میمونم تا شما برگردید.اینجوری جلوی دست و پاتون رو نمیگیرم.
-آخه…
تازروس:لطفا
با غم بهش خیره شدم و گفتم:باشه برو پشت اون دیوار.بهش کمک کردم .نشست و سرش رو پایین انداخت.حتی نمیتونستم چهره اش رو ببینم.تا الان فقط چشماش رو دیده بودم.
من و سهیلا آرزو کردیم به چهره ی عادیمون برگردیم.
وقتی رنگ مو و صورت و‌چشامون طبیعی شد به هم نگاه کردیم .خواستم بگم بیا بریم که صدای عصبی یانا از سمت راهروی تاریک اومد
یانا:کجا رفتین ؟آخ که چه لذتی داره پیداتون کنم و بدن ضعیفتون رو بسوزونم.شماها هرجا برین بالاخره پیداتون میکنم.پس بهتره خودتونو نشون بدین.
صدای نفس های ترسیده ی سهیلا باعث شد تصمیمی بگیرم.
-تا سه میشمارم و با سرعت میدوییم…یک …دو…سه
به شدت می دوییدیم .سهیلا جلو میرفت و من پشتش .صدای خنده ی یانا گوشم رو میخراشید.اون قدر دوییدیم که به یه دیوار رسیدیم.یه دیوار که یه ذره مشکوک بود.نفس نفس میزدیم.یانا با لبخند وحشتناکی خیلی آروم به سمتمون قدم بر میداشت.همین کارش باعث میشد یه حس ضعفی درونم به وجود بیاد.با خودم گفتم:اون مطمئنه که راه فرار نداریم که داره اینجوری راه میاد.خب آخه نادون چرا زجرکش میکنی بیا ما رو بگیر و خلاص
سهیلا با اشک به دیوار میکوبید.بعد از اینکه ناامید شداز روی دیوار سر خورد و نشست .با ناامیدی ضربه ی دیگه ای زدکه باعث شد دیوار از ترکی که وسطش بود باز بشه.با تعحب بلند شد نگاهی به دیوار و بعد به یانا انداختم که با خشم به سمتمون می دوید سریع دویدم و دست سهیلا رو کشیدم.وقتی از اون دیوار که در بود خارج شدیم دو تا راه بود که یکی در ورودی قلعه در انتهاش قرار داشت و دیگری مسیری نامعلوم به سمت مسیر نا معلوم که سمت راست بود دویدم.سهیلا دنبالم می دوید و پشت سرش یانا.به یه دوراهی رسیدیم .همون دوراهی بود که اولین بار بهش برخوردیم.نگاهی به سهیلا کردم و گفتم:تو از راست برو من از چپ.اگه اومدی و دیدی من نیستم راهت رو بکش و از قلعه خارج شو.
فرصت حرف بهش ندادم و به سمت چپ دویدم.یه نگاه به پشت سرم انداختم ولی یانا رو ندیدم.دلهره بدی توی وجودم رخنه کرد.دویدم تا به یه فرو ریختگی رسیدم.داخلش پریدم.از زمین بلند شدم ورا ه افتادم.تله ها تازه شده بودن و مخفی تر.
با ترس قدم بر میداشتم یه لحظه که پام رو روی قسمتی از زمین گذاشتم  باعث شد به داخل بره.بعد از چند صدم ثانیه موج تیری از رو به رو به سمتم هجوم آورد.سرم رو به پایین خم کردم اما یکی از تیرها از کمرم گذشت‌.سوزش بدی توی تمام تنم پیچید بدون توجه به این درد راهم رو ادامه دادم.به یه راه تنگ‌و‌تاریک رسیدم که در انتهاش همون پله های مارپیچ قرار داشت.از پله ها به سرعت بالا رفتم و با یه در سنگی و سیاه رو به رو شدم که روش پراز لکه های خون مانند بود.در رو به هر سختی بود هُل دادم و وارد شدم.یه اتاق بزرگ بود .احساس کردم زیر پاهام آبه نگاهی به پایین انداختم .با دیدن خونی که روی زمین ریخته بود،قدمی به عقب برداشتم.اما اون خون کل اتاق رو گرفته بود.نفسی از روی ترس کشیدم وبه اطراف نگاهی انداختم.چندین جعبه توی اتاق بود که بالای هرکدوم تابلویی چسبیده بود و روی تابلو چیزهایی نوشته شده بود.دیگه چشمام به تاریکی عادت کرد و میتونستم اطراف رو خوب ببینم.با خوندن نوشته های روی تابلو ها،شکه میشدم و اشکم در میومد.
تابلوی اول:نام سلاح:حسادت
         قدرت تخریب:بینهایت
تابلوی دوم:نام سلاح:دروغ
         قدرت تخریب:بینهایت
تابلوی سوم:نام سلاح:نفاق
           قدرت تخریب:بینهایت
روی هر تابلو نام یکی از صفات بد که تو‌وجود خیلی آدما وجود داشت،نوشته شده بود.با حرص نفسم رو‌بیرون دادم وتمام جعبه ها رو واژگون کردم.داخل هر جعبه تعداد زیادی بطری شیشه ای قرار داشت که همشون شکستن و مایع سیاهی که داخل هر کدومشون بود روی زمین جاری شد.عصبانی از اتاق خارج شدم و پله ها رو طی کردم.دوباره از راهروی تنگ وراه پر از تله گذشتم.به همون فرو ریختگی رسیدم.پرش بلندی کردم و خودمو از لبه ی اون آویزون کردم.با دستام خودمو بالا کشیدم و پاهام رو هم روی زمین قرار دادم و اومدم بالا با خودم گفتم:چه عجب یه بار باشگاه رفتن به دردمون خورد.راه تاریک رو در پیش گرفتم.به یه دروازه ی بزرگ رسیدم .وارد که شدم سمت چپ ،تخت ملکه ی سیاهپوش رو دیدم.ترسیدم خواستم برگردم که صدای بسته شدن در به گوشم رسید به عقب برگشتم و با دیدن ملکه شوکه شدم
ملکه ی سیاهپوش:از اول با دیدن چهرت فهمیدم انسان شجاعی هستی و من این شجاعت رو دوست ندارم.ولی این دفعه شجاعتت رو دوست دارم چون باعث شد به چنگ بیارمت.
اومد سمتم و‌با ناخن های بزرگش خراشی روی صورتم انداخت .دستم رو روی صورتم گذاشتم و به عقب قدم برداشتم.لبخندی زد و با یه دست گردنم رو گرفت و فشار داد.از روی زمین بلندم کرد و به سمت صندلیش پرتم کرد.وقتی روی صندلی افتادم،سرو کمرم درد گرفت .چشمام  رو که از درد بسته بودم باز کردم .باخودم گفتم:نباید از نیروم استفاده‌کنم ،چون اگه ببینه مثل پری ها هستم،جنگی رو با پری ها راه میندازه.نگاهی به اطراف انداختم که چشمم روی پایه های این صندلی ثابت موند.پایه هایی از جنس ریشه ی درختا.دستم رو به سمت یکی از پایه ها بردم و یه شاخه ی بزرگش رو کندم.که ملکه من رو با دستاش گرفت و به دیوار کوبید .همین ضربه باعث شد چوب از دستم بیفته روی زمین .ملکه با قدم های آروم به سمتم حرکت کردتمام توانم رو توی دستام گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم.چوب رو برداشتم .همون موقع ملکه با فاصله ی یه سانتی متریم وایستاد .از موقعیت استفاده کردم و چوب رو توی صورتش کوبیدم .آخش بلندشد و دستشو روی سرش گذاشت و سرش رو خم کرد.با چوب دوباره کوبیدم به سرش که روی زمین پخش شد.به سمت در دویدم و بازش کردم.دوباره در رو بستم و چوب رو توی دستگیره هاش جوری قرار دادم که در باز نشه.با سرعت دویدم.به اون تیکه ی کنده شده که رسیدم با سرعت از روش پریدم و خودمو به اون طرفش رسوندم.دوباره دویدم تا به همون دو راهی رسیدم.منتظر سهیلا نموندم وراه سمت راست رو در پیش گرفتم.داشتم می دویدم که توی تاریکی به چیزی برخورد کردم و روی زمین افتادم.سرم درد گرفت بلند شدم و چشمم به دوتا خط ضخیم سفید افتاد با خودم گفتم:این که شمشیره.
سهیلا جلو اومد و شمشیر رو روی صورتم گرفت و گفت:تویی؟صورتت چی شده چه اتفاقی برات افتاد؟
-داستانش مفصله حالا مهم اینه هر دو سالمیم الان باید بریم و نارا و تازروس رو نجات بدیم.
هر دو بدون حرفی دوییدیم.اینقدر اینجا دوییدم که وقتی به زمین برگشتم مطمئنا توی مسابقات دو شرکت می کنم.
راه در قلعه رو در پیش گرفتیم.وسطای راه،اون دیوار که درواقع در مخفی بود رو دیدیم که هنوز بازه.به سرعت داخل رفتیم.به سختی تازروس رو شناسایی کردم و بدن نیمه جونش رو بلند کردم.سهیلا هم به سمت زندون رفت و همراه نارا که کمی جون دار تر از تازروس بود برگشت.به سرعت از قلعه خارج شدیم و دویدیم.وقتی که از قلعه دور شدیم.آرومتر حرکت کردیم.
-سهیلا ،چطور از دست یانا در رفتی؟
سهیلا:وقتی سمت راست حرکت کردم دیدم یانا پشت سرمه به سرعت دویدم تا به یه در رسیدم.از ترس بهش پناه بردم و وارد یه اتاق شدم که روشن بود.چون پر بوداز وسایل درخشان که به نظرمیومد از پری ها گرفتن.
یکی از اون جعبه ها،شمشیر های مارو توی خودش جا داده بود.شمشیرم رو بیرون کشیدم و با یانا درگیر شدم تا بالاخره افتاد روی زمین از موقعیت استفاده کردم و به تموم وسایل نگاهی انداختم.واسه همین یه ذره دیر شد
خب تو چی؟
همه چی روبراش تعریف کردم .از تعجب چشماش گرد شدو دهنش باز موند.
-ببند مگس نره توش
سهیلا:بی ادب.
یکم که توی سکوت طی شد برگشت سمتم و گفت:تراس تمام نقشه ای که بهمون داد از قلعه رو اشتباه توضیح داد
-آره.صبر کن برسیم.یه دماری از روروزگارش در بیارم
اینو‌که گفتم با تعحب گفتم:راستی !تراس که به ما نگفت چطوری به دنیای ماه برگردیم!
سهیلا با ترس بهم نگاه کرد وگفت:وای نهههه!!!
به راهمون ادامه دادیم.ناامید از همه چی.سرم پایین بود که یه لحظه یه جفت پا جلوی چشمام ظاهر شد.سرم رو بلند کردم .چشمام به چشمای شاد و لبخنددندون نمای رضا،نه ببخشید تراس افتاد.آخ که چقدر شبیه رضاست.تازروس رو از بغلم بیرون کشید و‌به یه پری دیگه سپرد.دستاشو باز کرد و محکم بغلم کرد.طوری که به کمرم و زخم روش فشار اومدآخم بلندشد.من رو از بغلش جدا کرد.بهم خیره شد و گفت: الهی فدات شم ببین نیما جونم به چه روزی افتاده بیا باید برگردیم.خودمو توی بغلش انداختم و چشمام رو بستم .نیاز به آرامش داشتم.خوابیدم
***
چشمامو باز کردم.آرامش خوبی کل وجودمو گرفته بود .از جام بلند شدم که تراس رو دیدم .
-سلام،کجاییم الان
تراس:به به آقای خوش خواب سلام.توی خونه ی من.الانم باید پاشی بریم
-کجا؟
تراس:نجات تازروس و نارا و برگشت شما دوتا به زمین .
باشه ای گفتم و بلند شدم.منو بغل کرد و برد روی ماه.همه بودن.هم فراز،هم نارا،هم سهیلا،هم تازروس .با دیدن تازروس چشمام گرد شد.قیافه ی تازروس عین من بود.لبخندی زدم و گفتم:زیبا ترین پسر ماه،شبیه منه؟!
دستی روی شونه ام نشست.سرم و برگردوندم و فراز رودیدم که بهم گفت:آره،حالا باید زیباترین پسر ماه رو نجات بدی
سرم رو تکون دادم و گفتم :باید چیکار کنم؟
تراس:دستت رو روی قلب تازروس بزار و از ته قلبت نجاتش رو آرزو کن
بعد به سهیلا نگاه کرد وگفت:تو هم این کار رو بکن.
من و سهیلا باهم دستامون رو روی قلب پری ها گذاشتیم و چشمامونو بستیم.چشمامو که بستم، لرزشی توی قلبم حس کردم.احساس کردم قلبم داره از تنم جدا میشه کم کم هوشیاریم رو از دست دادم و روی زمین افتادم.
***
چشام رو‌که باز کردم،یه سقف سفید جلوی چشمام نقش بست.با صدایی که گرفته بود گفتم:مامان،بابا،نوید،نازی
دیدم که یه خانوم با مقنعه و مانتوی سفید داره به سمتم میاد.بعد از چک کردن سرمم از اتاق بیرون رفت .دیدم ۵نفر دارن میان.بابا و مامان و نوید و نازنین بودن به همراه رضا.با دیدن رضا و نازی لبخندی روی لبام نشست.
مامان:وای پسرم معلومه چیکار میکنی؟
وا !مامان چی گفت؟!
مامان:الان ۵روزه بیهوشی !وقتی اومدیم توی اتاقت دیدیم بیهوش افتادی روی زمین.چیشد که بیهوش شدی نیما
همه چی روبراشون تعریف کردم .از قیافه ی مامان و بابا و نوید معلوم بود که فکر میکنن هزیوم میگم ولی از چهره ی نازی و رضا شیطنت و باور کردن می بارید.
وقتی به رضا و نازنین گفتم که شبیه چه پری هایی هستن هر دو خوشحال شدن ولی وقتی اسماشون رو شنیدن اخماشون رفت تو هم.
-خب تراس تعریف کن ببینم مدرسه چه خبر
رضا:میزنم لهت میکنما!هیچی بابا کل امتحانا رو بد دادم.آخه چرا موقع امتحانا بیهوش شدی!؟شیطونه میگه بزنم..
این رو‌گفت و‌مشتشو آورد بالاکه دور از نگاه تیز بین مامان نموندویه چشم غره ی جانانه نصیبش شد.
نازنین:وای نیمایی نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده بود .
-لبو جان حالا که سالمم
نازنین:اِاِاِ!مامان!!!
مامان بهم نگاه کرد و‌گفت:قبل از اینکه بیهوش بشی به این طفل معصوم میگفتی نازی،حالا میگی لبو!دوست داری به تو بگیم نیم؟یا…اون یارو پسر ماه اسمش چی بود؟تاراروس،توزراس…
-تازروس
مامان:حالا هر چی!خوبه بهت بگیم تازروس؟!
-آره تازه خوشحالم میشم
مامان:رضا جان هر چی دوست داری با مشت بزن تو دهنش که بفهمه
با چشمای پر از تعجب به مامان و بعد به لبخند شیطانی رضا نگاه کردم و گفتم:مامااااااان!!
همه خندیدن که منم خندم گرفت.
***
وقتی از مهمونی اومدیم یه راست راه اتاق رو در پیش گرفتم و‌خودم رو به آغوش تخت سپردم و چشمام رو بستم:«من توی یه جنگل سبز و زییا بودم.مثل همون فضاهایی که بچگیا همیشه خواب میدیمش.یه نفر بالباس طلایی به سمتم میومد.اِ!اینکه تازروسه
تازروس:سلام خوبی
-ممنون اینجا چیکارمیکنی
تازروس:مسئولیتم رو یادت رفته
-من که بچه نیستم
تازروس:چرا هستی
-حالا که اینجایی میشه چندتاسوال ازت بپرسم؟
تازروس:اوهوم
-بعد از اینکه توی دنیای شما بیهوش شدم چه اتفاقی افتاد
تازروس:هیچی.من و نارا دوباره جون گرفتیم .همه ناراحت بودن ولی تو که خوب میدونی غم توی دنیای مامعنانداره
سرم رو تکون دادم و گفتم:ملکه ی سیاهپوش چیشد؟
-مثل اینکه کارت رو خوب بلد بودی چون به خاطرضربه ی بدی از تو خورد،چند روزیه بیماره.آخه تاحالا یه انسان با این فاصله باهاش درگیر نشده بود.آفرین پسر گل کاشتی
چه باحال حرف زد
-خب الان همه چی عادی شد توی دنیای شما؟
تازروس:آره.همه ی موهای ملکه فراز مثل قبل سفید و درخشان شدن.اسم شما دوتا هم روی ماه حکاکی شد
-جدی!؟وای چه عالی
لبخندی زد و گفت:هدیه ی تو و سهیلا تا چند روز دیگه به دستتون میرسه.مطمئنم خوشحال میشی
این رو گفت و رفت.
***
۵ماهی از اون اتفاق میگذره و امروز بااصرار های پی در پی من و نازنین قرار شد بریم شهر بازی.توی اتاق جلوی آینه ایستادم و‌به خودم نگاه می کنم.موهای مشکیم رو بیشتر از هر زمان دیگه ای دوست دارم.چشمای مشکی ام روجذاب تر از همیشه میدونم.راستش از وقتی فهمیدم زیبا ترین پسر ماه شبیه منه،خودم رو بیشتر دوست دارم.یه پیرهن مردونه ی سفید پوشیدم و آستیناش رو بالا دادم.یه شلوار جین مشکی پوشیدم.کتونی های اسپرت سفیدم رو پام کردم.ساعت چرم مشکی رو توی دستم بستم.موهامو حالت دادم.چشمکی برای خودم زدم و از اتاق رفتم بیرون .مامان مثل همیشه غرغر میکرد و‌من عاشق این غر زدناشم.از توی هال داره غر میزنه که چرا آماده نمیشید
وقتی از پله ها پایین میرفتم،نازنین از اتاقش بیرون اومد.شال و مانتو و شلوار آبی که به رنگ چشماش میومد پوشیده بود.نوید هم اومد.وقتی چشمام بهش خورد،کپ کردم.
لباس تنگی مشکی پوشیده بودکه عضلات قوی اش رو بیشتر نشون میداد.شلوار جین مشکی.کفشای براق و فوق العاده.
همزمان با نازنین برای نوید دست زدم.هرسه خندمون گرفت.با هم راه افتادیم .مامان هم اومد.بابا هم اومد.
بابا-خب بریم
سوار ماشین شدیم و بابا ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد.
ماشین رو پارک کرد و وارد شهر بازی شدیم.مثل بچه های ۴-۵ساله ذوق داشتم.باهم سمت وسیله ها رفتیم و کلی جیغ و‌داد کردیم.وقتی ازآخرین وسیله پیاده شدیم.هر سه صداهامون گرفته بود.
بابا:بچه ها بریم یه چیزی بخریم بخوریم
همه سری تکون دادیم.بابا و نوید رفتن و ما روی یه نیمکت نشستیم.داشتم به اطراف نگاه میکردم که چشمام تو ی چشمای دختری گره خورد.لبخندی زدم.اون هم لبخندی زد .با دیدن سهیلا‌ ،فهمیدم هدیه ی بزرگ از دنیای ماه رو تحویل گرفتم.به ماه خیره شدم و دستی تکون دادم.
نویسنده:paradox

دوستان لطفا نظر اتتون روراجع به داستان برام بنویسید ممنون

nextpay

درباره ی PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید…با تشکر

مطلب پیشنهادی

رمان پریچهر (قسمت هشتم)

قسمت 8 رمان پریچهر اضافه شد.کاربران عزیز میتونید این رمان رو به صورت pdf در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com