nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان / ترسناک / (نسخه ویرایش شده)رمان  ترسناک ماجرای ماسه تا

(نسخه ویرایش شده)رمان  ترسناک ماجرای ماسه تا

ماجرای ما سه تا

-وای مامان نمیشه من نیام؟

-معلومه که نه.بدو برو تو اتاقت لباسات رو بپوش سریع آماده شو.

با غرغر های زیر لب از پله ها بالا رفتم وروی هر پله پاهام رو کوبیدم به طوری که صداش تو کل خونه پیچید.

رفتم تو اتاق و در رو محکم کوبیدم طوری که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد.صدای غرغر های مامان هم از بیرون میومد که زیاد واضح نبود.خودم رو روی تخت انداختم ساعد دستم رو روی پیشونیم گذاشتم وبه سقف اتاقم خیره شدم.آخه چرا از بین این همه عموی خوب و باحال،یه عموی خشک و خشن وتودار گیر من افتاد.از روی تخت بلند شدم و همونطور که موهامو شونه میکردم به عمو می کردم.از بین لباسهام یه پیرهن با مدل چارخونه درشت سیاه و سفید گرفتم و با شلوار جین مشکی تنم کردم .ساعت مشکیم رو هم دستم کردم و ادکلنی که روز تولدم ،پسر خاله ام داده بود رو زدم .یه قرآن کوچیک که همیشه توی گردنم آویزون بود رو برداشتم به گردنم انداختمش و توی لباسم مخفی کردم .یه دور تو آینه به خودم نگاه کردم و با دیدن چهره ی جذابم لبخندی روی صورتم نشست .همونطور که محوتماشای خودم بودم مامان بلند گفت:طاها اااا بیا پایین دیر شد!!

پوفی کشیدم و رفتم.

سوار ماشین بودیم و من مثل همیشه عقب نشسته بودم و مامان و بابا جلو بودن.ماشین توی سکوت بدی فرورفته بود که گفتم:یه آهنگ بزارین حداقل!

مامان با بی میلی سمت ضبط رفت و آهنگ رو گذاشت.

بابا،ماشین رو جلوی یه خونه ی ویلایی که مثل کاخ زیبا و قدیمی بود،پارک کرد.همزمان با مامان بابا از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم .

وقتی وارد خونه شدم ، کل فامیلای بابا حضور داشتن و طبق معمول ما دیر تر  از همه رسیده بودیم.ایول ایلیا وبهنام هم اومدن!اول با کل مهمونا سلام کردم و دست دادم وبعد خیلی سریع رفتم پیش ایلیا و بهنام،پسرای عمه مهری.

-سلام بچه ها خوبین؟

ایلیا:سلام مرسی

بهنام:سلام ممنون

راستش من بیشتر باایلیا صمیمی هستم چون همسن خودمه اما بهنام یه سال از ما بزرگتره و ۱۹سالشه چون خیلی پسر باادبیه زیاد باهاش صمیمی نیستم.

داشتیم باهم شوخی می کردیم که بزرگترا گفتن بشینین و ساکت باشین.برخلاف میل باطنیمون نشستیم و به حرفای اعضای فامیل گوش دادیم.

بابا:خب مجید چه خبرا؟کارای شرکت خوب پیش میره؟

مجید(عموی مرموز من):سلامتی .آره مهران جان تازه دارم یه قرارداد جدید می نویسم.

همه مشغول پچ پچ شدن که عموی بزرگم عمو مسعود شروع کرد به صحبت:خب خداروشکر.

جو سنگینی توی خونه ی سلطنتی عمومجید به پا شد که شوهر عمه مریم مثل همیشه شروع کرد به تیکه پرونی به بچه های فامیل.برای اینکه جلوش رو بگیرم و همه ی بچه ها رو نجات بدم رو کردم به عمو مجید و‌گفتم:عمو،میشه یه سر به کتابخونتون بزنیم واز کتاب های زیباتون استفاده کنیم وپند بگیریم.

مامان و بابا چشم غره ای بهم رفتن.ایلیا هم که کنارم نشسته بود داشت از خنده می مُرد که باپام زدم به پاش تا ساکت بشه.عمو اخمی کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت:نه!

پریسا که نقشه ام رو فهمید شروع کرد به لوس کردن و با عشوه حرف زدن که عمو بالاخره راضی شد بریم کتابخونه.کتابخونه توی زیر زمین  بنا شده بود که با یه راه پله به این جا وصل می شد .همه مون به سمت پله ها حرکت کردیم.بعد از طی کردن پله ها وارد یه راهرو شدیم راهرو،تاریک و سرد بود .سردرگم وترسیده بودیم که با صدای عمو که گفت :ته راه رو اتاق سمت راست. قلب همه مون برای چند لحظه ایستاد سری تکون دادیم و بدو به انتهای راه رو رفتیم .در کتابخونه رو باز کردیم که عمو دوباره مو به تنمون سیخ کرد: بچه ها سمت کتابهای قفسه های سمت راست نرید.خواستم بپرسم چرا که اخم روی صورت عمو جلوی زبونم رو گرفت و فقط سر تکون دادم.

وارد اتاق شدیم و در رو بستیم و همه مون یه نفس راحت کشیدم .تنها کسایی که تو کتابخونه بودیم من بودم و ایلیا ، پریسا و پرنیان،مانی و میلاد،نازی و ستایش.

مانی و میلاد که از هممون کوچکتر بودن و البته شیطون تر با یه حرکت پریدن روی میز بزرگی که انتهای اتاق بود و با لبخند شیطنت آمیزی گفتن :خب حالا چیکار کنیم؟

ستایش دست به سینه ایستاد و با کنایه گفت:پیشنهاد شما بود آقا طاها حالا بگین چیکار کنیم؟

نازی که مثل بهنام خیلی با ادب بود گفت:میخواین بشینیم و کتابهای عموجان رو بخونیم؟

همه چشم غره ای بهش رفتیم طوری که متوجه اشتباهش شد و گفت:خب نخونین من که شروع میکنم به خوندن.

رفت سمت کتابای قفسه های سمت چپ و یکی یکی کتابا رو میخوند.ایلیا نگاهش رو از نازی گرفت و به من دوخت .دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت:خب داداش چیکار کنیم؟

یکم فکر کردم و با یه لبخند شیطنت آمیز گفتم:میاین بریم سمت کتابای قفسه های سمت راست؟

مانی و میلاد از روی میز پریدن پایین یه چشمک برای من زدن و گفتن :ما دوتا پایه ایم

پریسا گفت:ولی اگه عمو بفهمه به حرفش گوش ندادیم ما رواز درختای حیاطش حلق آویز میکنه!

-نگران نباش اون نمیفهمه مگر اینکه (به ستایش نگاه کردم و ادامه دادم)یه آدم فضول از بین خودمون بره و همه چی رو بگه.

رفتم وسط کتابخونه ایستادم دستم رو جلو گذاشتم و گفتم:هرکی که میخواد با من باشه و کتابهای اون قفسه ها رو بخونه وجا نمیزنه و دهنش قرصه بیاد و دستش رو روی دستای من بزاره.

ایلیا اومد و گفت همه جوره باهاتم.بعدش پریسا اومد وگفت:حرفی نیست.مانی و میلاد هم اومدن پرنیان هم با شک و تردید اومد و یه گروه شیش نفره تشکیل دادیم.ستایش که همیشه با من لج داشت وتاحالا دلیلش رو نفهمیدم رفت پیش نازی و شروع به خوندن کتابها کرد.ماهم رفتیم سمت راست و شروع به گشتن کردیم.

-بچه ها کتابها رو درست سر جاشون بزارین که عمونفهمه.مانی و میلاد هم رفتن جلوی در وایستادن که اگه کسی اومد خبرمون کنن.

به سمتی که پریسا ایستاده بود اشاره کردم و گفتم:از اونجا شروع میکنیم.

اولین کتاب رو برداشتم .یه جلد قهوه ای و پاره پوره داشت که نوشته ی روش به خوبی معلوم نبود.همه مون با خوندن اسم کتاب چشمامون درشت شد.پرنیان آب دهنش رو قورت داد و گفت من درست میبینم!؟نوشته احضار روح؟!

خودمم ترسیده بودم اما برای دلگرمی بچه ها گفتم:چیزی نیست که.خودمم ازاین کتابا خوندم .ترسناک نیست .

هرکدوممون یه کتاب بر میداشت که با خوندن  اسماشون هم بیشتر کنجکاو میشدیم هم بیشتر از عمو می ترسیدیم.

رفتم سمت یه کتاب قطوروخواستم ازقفسه بیارمش بیرون که کتابای اطرافش هم با بیرون اومدن اون روی زمین ریختن.خواستم کتابا رو جمع و جور کنم که چشمم به جای خالی همون کتابها توی قفسه افتادکه یه در کوچیک پشتشون بود .

ایلیا:چیکار کردی طاها؟

-بیا اینجا رو ببین!

ایلیا و بقیه بچه ها دست از کتابها کشیدن و اومدن پیش من و به اون در کوچیک نگاه کردن.

پریسا:این دیگه چیه؟

ایلیا:یه در کوچیک مخفی؟!

-حتما داخلش یه چیزی هست که عمو نخواسته ما ببینیم !

دستم رو به سمت اون در بردم  و چند ضربه بهش زدم وفهمیدم یه فضای خالی داره.

اون تیکه ی چوب قفسه رو که سوای از بقیه بود کندم .داخل اون فضای خالی یه دفتر بود با جلد قدیمی.با ترس اون دفتر رو بیرون آوردم و سمت میز حرکت کردم .بچه ها هم پشت سرم اومدن .دفتر رو روی میز گذاشتم.آب دهنمو با صدا قورت دادم و آروم بازش کردم.خاکی که از روش بلند شد نمایانگر این بود که چند ساله کسی بهش دست نزده.با باز شدن دفتر،باد سردی توی کتابخونه وزید وچراغ ها به طور ناگهانی خاموش شدن.پرنیان ترسید و خواست جیغ بکشه که پریسا دستش رو گذاش جلوی دهنش و بهش فهموند جیغ نزنه.با وزش باد ،صفحه های دفتر تکون خوردن و بالاخره  وزش باد توی صفحه ۵۳ کمتر شد .خواستم دوباره به صفحه ی اول دفتر برگردم اما هر کاری میکردم برگه ها تکون نمیخوردن .به طوری که انگار یه نیرویی جلوی برگه ها رو گرفته.مانی و میلاد و پرنیان از میز فاصله گرفتن.

مانی:بچه ها ولش کنین من میترسم

میلاد:راست میگه .این اتفاقا طبیعی نیستن.

پرنیان:پریسا بیا دیگه اون دفتر چیزی نداره که مهم باشه بیااا

ستایش و نازی که واقعا ترسیده بودن گفتن:اینجا چه خبره شماها دارین چیکار میکنین تو رو خدا بس کنین.

من هم میخواستم دفتر رو ببندم و سر جاش بزارم اما انگار یه نفر توی گوشم میخوندکه نباید برم و باید حقیقت رو بفهمم

به ایلیا و پریسا نگاه کردم وگفتم:من میخوام این دفتر رو بخونم شماهم اگه میخواین میتونین برین.

ایلیا:من هستم

پریسا:منم میمونم

شروع کردم به خوندن دفتر با صدای بلند:«صدای زنگ در رو شنیدم به سمت در رفتم اما با دیدن اون پشت در خواستم در رو ببندم که پاش رو گذاشت لای در وجلوی بسته شدن در رو گرفت .دررو هل داد و اومد تو و در رو که کلید بهش آویزون بود قفل کرد.»

به این قسمت از متن رسیدم که یه نورسفید از دفتر به بیرون تابید و مثل یه آهنربا من و پریسا و ایلیا رو به داخل خودش کشید .

ما روی پارکت های سرد خونه ی عمو افتاده بودیم .

ایلیا:خدای من !ما الان داخل دفتریم؟!

-ما الان داخل قصه ی اون دفتریم…

پریسا: چطور ممکنه ؟

داشتیم حرف می زدیم که صدای زنگ در شنیده شد.عمو از روی مبل بلند شد .ما شروع کردیم به داد و فریاد اما عمو اصلا متوجه حضور ما نشد.در رو که باز کرد یه مرد هم قد عمو با موهای مشکی و چشمای مشکی و یه کت قهوه ای ‌جلوی در ظاهر شد.عمو در رو بست ولی اون مرد با پاش جلوی بسته شدن در رو گرفت ووارد خونه شد و در رو قفل کرد .عمو که روی زمین افتاده بود گفت:برای چی اومدی اینجا؟

-اومدم که تلافی کنم تموم کارایی رو که باهام کردی!یقه ی عمو رو گرفت و به دیوار کوبید:فکر می کنی برای چی اومدم اینجا؟!

عمو مجید:ارسلان !اون به درد تو نمیخورد.تو اون دختر رو فریب دادی که به خاطر تو خودش رو کُشت.

ارسلان : وقتی من رفتم امریکا ،کی توی گوش کسی که عاشقم بود خوند که من آدم  خوبی نیستم و تفکرش رو درباره ام عوض کرد.تو زندگی من رو خراب کردی زندگی ات رو خراب میکنم .

گلوی عمو رو گرفت و محکم فشار داد.پریسا خواست بره کمک عمو که دستش رو گرفتم وگفتم:پریسا نرو .از دست تو کاری بر نمیاد، این اتفاقات در گذشته افتاده .

پریسا ایستاد و کاری نکرد.

نفس عمو بند اومده بود و صورتش کبود شده بود.عمو دستش رو دراز کرد و مجسمه ای که روی یه میز کوچیک بود رو به سختی برداشت و به سر ارسلان کوبید.

ارسلان روی زمین افتاد و پارکت ها پر از خون شدن.

عمو یه دستش رو به دیوار گرفت و دست دیگه اش رو به گردنش مالید ومدام سرفه کرد.وقتی به حالت طبیعی برگشت روی زمین نشست و نبض ارسلان رو گرفت .قفسه ی سینه ارسلان تکون نمیخورد

ایلیا:مُرد؟

-فکر کنم.

پریسا دستش رو جلوی دهنش گذاشت و شروع به گریه کرد وبریده بریده گفت:باورم …نِ..میشه..عمو…قاتله…نه …نه..

رفت سمت عمو تا ازش بپرسه هرچی عمو رو صدا زد عمو بهش توجهی نکرد.پریسا دستش رو برد جلو تا عمو رو تکون بده که دستش از وسط سینه ی عمو رد شد .ترسید و به طرف ما برگشت

پریسا:شماهم دیدین؟!

من که از تعجب دهنم وا مونده بود وفقط به عمو و ارسلان نگاه می کردم  با حرف ایلیا به خودم اومدم

ایلیا:ینی ما روحیم؟!

سرم رو با ناباوری به دو طرف تکون دادم

همون موقع عمو از روی زمین بلند شد و دستای ارسلان رو گرفت و با خودش از پله های زیرزمین پایین برد.ما هم پشت سرش حرکت کردیم و در کمال ناباوری دیدیم که داره جسم بی جون ارسلان رو به سمت کتابخونه میبره .به سمت کتابخونه رفتیم و توی چارچوب در کتابخونه ایستادیم.

عمو پارکت های وسط کتابخونه رو کَند و از کتابخونه خارج شد با یه بیل و کلنگ وارد شد و شروع به کندن زمین کرد .یه چاله کند و ارسلان رو داخلش انداخت پریساجیغ و داد میکرد و ما سعی میکردیم آرومش کنیم .عمو بعد از تموم شدن کاراش از وسط ما رد شد رفت خواستیم دنبال عمو بریم تا بفهمیم چیکار میکنه که همه چیز خونه خاکستر شد و به هوا رفت .ترسیدیم و به هم چسبیدیم که یه لحظه صدای خرناسه ها و خنده های یه مرد و زن به گوشمون رسید .چشمامون رو بستیم  .توی دلم دعا می کردم همه چی تموم بشه.چشمامون رو که باز کردیم از تعجب وترس سر جامون میخ کوب شدیم .نه توان فریاد زدن داشتیم نه توان فرار کردن.خونه ی عمو از بین رفته بود و ما حالا بالای یه دره ایستاده بودیم.همه جا سیاه بود وصدای خنده از هر طرف  می اومد .داخل دره تماماًسیاه بود و مطمئنا عمق زیادی داشت.

ایلیا:بچه ها باید فرار کنیم

ایلیا دوید و ماهم پشت سرش رفتیم .هرچی جلوتر می رفتیم مثل این بود که داریم دور خودمون می چرخیم .خسته شدیم و سر جای قبلیمون وایسادیم.هر کدوممون به یه طرف نگاه می کردیم تا شاید یه راهی پیدا کنیم.

پریسا خودش رو روی زمین انداخت و گفت:خسته شدم.اینجا کجاست ؟ما اینجا چیکار می کنیم.اصلا کاش به حرف شما دوتا گوش نمی دادم.

کلافه شده بودم .دستم رو لای موهام بردم و به اون دره ی تاریک نگاه کردم.برای یه لحظه حس کردم فشاری روی قلبمه.برگشتم و به اطراف نگاه کردم .

-وای بچه ها ؟!

ایلیا و پریسا از جاشون بلند شدن و به نقطه ای که من خیره شده بودم چشم دوختن.یه مرد با صورتی که از خون پر شده بود داشت به سمتمون می اومد که یه زن هم پشت سرش بود.

چهره ی مرده مثل چهره ی ارسلان بود و اون زن، چشمای کاملا قرمزی داشت و پوستش  مثل کاغذ سوخته بود و دستاش دراز و لاغربودو چهره ی واقعا ترسناکی داشت.پریسا پشت من ایستاد و گفت:بچه ها این ارسلانه!

با  قدمی که ارسلان برداشت،زمین چنان تکونی خورد که هر سه تامون رو روی زمین انداخت .سعی می کردیم تعادلمون رو حفظ کنیم و بلند شیم اما نمی تونستیم.صدای گوش خراش ارسلان و زنی که کنارش بود مثل ناقوس توی مغزمون خراش مینداخت.اونا به ناتوانی ما بلند می خندیدند و ضعف ما رو بیشتر می کردن.کم کم به دهنه ی دره نزدیک تر شدیم و برای یه لحظه پریسا به سمت دره کشیده شد واز پشت پیرهن من رو گرفت.وقتی دیدم از طرفش کشیده می شم دستش رو گرفتم تا نیفته استرس داشتم.از طرفی ارسلان و اون زن بهمون نزدیک می شدن و از طرفی پریسا از دره اویزون شده بود.سعی کردم پریسا رو‌بالا بکشم ولی انگار یه جاذبه ته دره بود که نمیگذاشت پریسا نجات پیدا کنه.

-پریسا نترس .من دارمت .حالا من می کِشَمت تو هم سعی کن بیای بالا خب؟

پریسا با چهره ای که ترس و نگرانی داخلش موج می زد گفت:طاها تو رو خدا کمکم کن.

شروع کردم به کشیدن پریسا و در حالی که تمام نیروم روبرای پریسا خرج میکردم بلند گفتم:ایلیا بیا کمک کن

یه صدای مردونه ی خش دار که بلند بود گفت:ایلیا نمیتونه کمکت کنه.پریسا رو ول کن و بیا ایلیا رونجات بده.نگاهم رو از پریسا گرفتم و به سمتی که صدا می اومد دوختم.اون زن دستهاش رو دور گردن ایلیا پیچیده بود وایلیا رو بین زمین و هوا معلق نگه داشته بود.ایلیا دست و پا می زد .ترسیده‍ بودم برای همین مثل همیشه شروع به خوندن آیت الکرسی کردم و چشمام رو بستم و سعی کردم اول پریسا رو نجات بدم به آخر آیت الکرسی که رسیدم احساس کرد م نیروی  زیادی دارم و پریسا رو بالا کشیدم

هم دست من و هم دست پریسا به شدت درد می کرد .پریسا توان حرکت کردن نداشت .پریسا رو رها کردم و به سمت ارسلان حرکت کردم اما با مشت محکمی که به شکمم زد نفسم برای چندلحظه بند اومد اما با چند تا سرفه حالم خوب شد از روی زمین بلند شدم  ودوباره به سمت ارسلان رفتم و شروع کردم به بلند خوندن سوره ای از قرآن که مامان همیشه میگفت هر وقت ترسیدم بخونمش.دستای اون زن از گردن ایلیا جدا شد و ایلیا محکم به زمین خورد.ارسلان هم چند قدم از من دور شد و با صدای گوش خراشی گفت:عموی شما زندگی من رو خراب کرد و در نهایت مرگ رو بهم هدیه داد حالا نوبت منه که خانواده ی جوونش رو به کام مرگ ببرم.بعد از گفتن این جمله هابلند خندید و با اون زن به خاکستر تبدیل شدن و رفتن.خودم رو به ایلیا رسوندم به سختی نفس می کشید و عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود.گردنش کبود شده بود .سعی کردم آرومش کنم:خوبی ایلیا؟میتونی نفس بکشی؟

سرش رو که روی پاهام بود به معنی آره تکون داد دستم رو روی گردنش کشیدمو وگفتم:حواسم بهت هست

از ایلیا که حالش بهتر بود جدا شدم و به پیش پریسا رفتم از جاش بلند شد و به چشمام خیره شد و گفت:ممنون طاها

لبخندی بهش زدم و گفتم:خواهش می کنم.

ایلیا هم از جاش بلند شد.ناگهان اطرافمون رو آدمهایی که شنل های سیاهی به تن داشتن و چهره شون با کلاه شنل پوشونده شده بود و پاهاشون از زمین فاصله داشت گرفتن و ما رو با خودشون بردن و داخل یه جایی مثل سیاهچال انداختن .دود سیاهی فضا رو پر کرده بود و هر سه تامون رو به سرفه انداخته بود.پریسا نگاهی بهم انداخت و‌گفت:حالا چیکار کنیم طاها؟

چشمام رو بستم و محکم فشار دادم نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم .چشمام‌ رو باز کردم و به چشمای آبی ایلیا دوختم وگفتم :بچه ها اول باید یه دور اتفاقایی که برامون افتاد رو بگیم .

پریسا:خب اول تو بگو طاها

تا اونجایی که هممون میدونیم ،ارسلان دوست عموئه مثل اینکه ارسلان عاشق کسی میشه و عمو به اون دختر میگه که ارسلان آدم خوبی نیست و دختره به خاطر اینکه عاشق ارسلان بوده خودکشی میکنه .ارسلان میاد تا از عمو انتقام بگیره که می میره و عمو اونوتوی کتابخونه اش دفن میکنه.روح ارسلان هم سرگردونه و میخواد انتقام عمو رو از ما بگیره.

ایلیا:ایول بحث عشق و عاشقیه .ولی خداییش عجب عموی خفنی داریم ما

پریسا چشم غره ای به ایلیا رفت که من جای اون ترسیدم.

پریسا:حالا چطوری به خونه برگردیم؟

شونه هامو بالا انداختم و پوفی کشیدم.

فضای بینمون رو سکوت احاطه کرده بود که صدای ناله های دختری به گوشمون رسید.وبعد صدای ارسلان که فریاد می کشید.داشتیم با دقت به حرفهای اونا که واقعا وحشتناک بود گوش می کردیم که یه لحظه احساس کردم توی هوا معلقم و بعد احساس کرختی و خواب شدید بهم دست داد.سعی کردم بیدار باشم اما نتونستم و خوابم برد.

چشمام که به شدت می سوختن رو باز کردم .باد گرمی به صورتم خورد.چشمامو کامل باز کردم  و درد شدیدی توی سرم پیچید احساس کردم صورتم خیسه. دستم رو بردم سمت صورتم و لمسش کردم .به دستم که نگاه کردم پر شده بود از خون.با خودم گفتم من کجام؟پریسا و ایلیا کجان ؟کی منو آورد اینجا .خواستم نگاهی به اطراف بندازم که چشمم به همون دره افتاد و من دقیقا لبه ی اون خوابیده بودم ترسیدم و یه ذره خودم رو جابه جا کردم تا از دره دور بشم.بدنم به شدت درد می کرد . نشستم. خواستم بلند شم که دوتا دست زبر و سیاه روی شونه ام قرار گرفت سرم رو بلند کردم و ارسلان رو دیدم با آخرین توانم سرش فریاد کشیدم و با صدای بلند گفتم:دیوونه،پریسا و ایلیا رو کجا بردی چرا ما رو آوردی اینجا چرااااااا

منو از روی زمین بلند کرد ودوباره به زمین کوبید .حس کردم ستون فقراتم شکسته تصمیم گرفتم بلند شم که یه نیروی قوی ازطرف زمین منو به سمت خودش کشید ومانع از بلند شدنم شد.دیگه داشت اشکم در می اومد و با حالت خواهش گفتم:ولمون کن بس کن.خسته شدم.اصلا اشتباه عمو به من چه ربطی  داره.آهای ارسلان صدامو میشنوی؟

سرمو کمی بلند کردم تا اطرافم رو ببینم ارسلان نبود ولی دونفر داشتن به سمتم میومدن.سرم گیج می رفت و چشام دو تا دوتا می دید ولی با این حال تونستم چهره ی داغون پریسا و چهره ی زشت و سوخته ی اون زن رو ببینم.پریسا رو انداخت سمت راست من وبهش زل زدبعد از چند دقیقه رفت.شروع کردم به آروم صدا زدن پریسا و سعی کردم با دستام تکونش بدم.بالاخره سرش رو به طرفم برگردوند.چشماش درشت شده بود و ترس از چهره اش می بارید.خواستم بپرسم ماکجاییم که ارسلان ،ایلیا رو که به نظر بیهوش بود کشون کشون به طرف ما آوردوسمت راست پریسا پرتش کرد.حال هر سه تامون خراب بود.بالاخره ارسلان هم رفت و من از پریسا پرسیدم:چه اتفاقی افتاد؟ماچرا اینجاییم؟

پریسا با صدای لرزون گفت:نمیدونم ولی تا جایی که یادمه یه روح بزرگ و سیاه اومد و هر سه تامون رو بیهوش کرد.وبه اینجا آورد.

نفس عمیقی از روی ترس کشیدم و به بالای سرم خیره شدم حس کردم کسی داره بهمون نزدیک میشه.نگاهمو به رو به روم دوختم و دیدم همون زنه داره بهمون نزدیک میشه.پریسا رو گرفت و به سمت جایی برد که  پر بود از چوب های خشک.

ارسلان اومد و ایلیا رو با ضربه هایی که به صورتش میزد بیدار کرد.اونو گرفت و به سمت یه طناب که مثل …وای نه خدایا طناب دار ؟!؟نه نه بلند داد زدم:ایلیااااا ایلیااااااا

ولش کن  ایلیا رو ول کن!

توجهی به حرفام نکرد گریه ام گرفته بود با باد گرمی که به صورتم خورد،چشمام بسته شدن .وقتی چشمامو باز کردم صدای جیغ پریسا به گوشم رسید .خدای من!اون زن یه آتیش بزرگ درست کرده بود و پریسا رو کنار آتیش نگه داشت.هم ترسیده بودم هم عصبانی بودم .مثل همیشه آیت الکرسی خوندم .با خوندنش،احساس کردم نیروی زیادی دارم وتصمیم گرفتم بلند شم .تمام نیروم روصرف بلند شدن کردم تا بالاخره موفق شدم.تعادل کافی نداشتم ولی حرکت کردم سمت پریسا که یه نفر با دستای قوی من رو دوباره به زمین پرتاب کرد .سرم درد گرفت میدونستم دیگه کارم تمومه برای همین چشمام رو بستم وبه انتظار مرگ نشستم اما ارسلان سمتم نیومد.یکی از چشامو باز کردم و ارسلان رو دیدم .چهره اش پر بود از ترس .چشمامو کامل باز کردم و به ارسلان دوختم:چرا نمیای ؟بیا دیگه !بیا منو بکش

ارسلان هیچ‌واکنشی نشون نمیداد و فقط به یه نقطه خیره شده بود.مسیر نگاهش رو دنبال کردم که چشمم به قرآن کوچیکی که همیشه گردنم بود افتاد.تازه فهمیدم علت ترسش چیه.قرآن به خاطراتفاقایی که برام افتاده بود،ازجاش که توی گردنم آویزون بود،بیرون اومده بود.بلند شدم و سرم رو مالیدم قرآن رو برداشتم و بهش بوسه ای زدم صدای فریاد های ایلیا و پریسا از پشت سر می اومد.یکم فکر کردم .بعد قرآن رو باز کردم و بسم اللهی گفتم .با گفتن بسم الله ارسلان یه قدم دور شد و‌گوشهاشو گرفت شروع کردم به خوندن سوره ی یاسین با صدای بلند .هر آیه ای که میخوندم صدای فریاد زن و مردی بلند میشد و گوشم رو می خراشید ولی من باید می خوندم.ارسلان گوشهاشو گرفته بود و و فریاد می زد.نگاهم رو به سمت اون زن بردم که دیدم پریسا رو رها کرده و مثل ارسلان فریاد می کشه.نفس عمیقی کشیدم و به خوندن ادامه دادم.به انتهای سوره رسیده بودم که دیدم پریسا و ایلیا کنارم ایستادن و با من سوره رو میخونن هر سه تا باهم ادامه دادیم تا اینکه نور سفیدی از زمین به بیرون تابید و مثل آهنربا ما روبه سمت خودش کشید.

***

چشام می سوختن ،سرم بدجور درد می کرد .بدنم درد می کرد.چشامو باز کردم و یه اتاق سفید دیدم.همه چیز رو تار می دیدم.یه مرد با روپوش سفید با یه زن با مقنعه و مانتوی سفید به سمتم اومد ترسیدم و یاد ارسلان افتادم وبلند داد زدم و چشامو بستم دکتر چشمامو باز کرد و با چراغ قوه شروع به دیدن چشام کرد آخه یکی نیست به این بگه به چشمای سبز و زیبای من چیکار داری؟اصلا من چرا اینجام؟دکتر یه ذره باهام حرف زد و از اتاق باپرستار خارج شد.یه زن و مرد رو دیدم که دارن میان…اِ!این که مامانه اونم که بابائه!آخ جون دلم براشون تنگ شده بود.مامان با صورتی که از اشک خیس بود کنارم نشست.باباهم چشماش پف کرده بودن و به نظر میومد خیلی گریه کرده.مامان منو بوسیدوروی صندلی که کنارتختم بود نشست.اشکاشوبا پشت دست پاک کرد و گفت:پسر م خوبی؟کتابخونه چه اتفاقی افتاد؟چیشد یهو؟الان حالت خوبه؟درد داری؟الهی مادر فدات شه !چرا حرف نمیزنی مامان جان؟!وای خاک به سرم پسرم لال شده!وای خدا!

من همینطور که با تعجب به کارای مامان نگاه می کردم ،خنده ام گرفت و نتونستم جلوی خودموبگیرم و بلند خندیدم.مامان از صحبت دست برداشت و با تعجب نگاهم کرد.بابا هم که انگار اصلا حوصله نداشت وهی با موهاش وَر میرفت.خنده ام که تموم شد گفتم:مادر من!یکی یکی بپرس،نفس بگیر.خب حالا جوابتون رو میدم:حالم خوبه،موضوع کتابخونه هم درازه .

وقتی یاد کتابخونه افتادم ،اخمهام رفت توی هم و یاد پریسا و ایلیا افتادم

-وااای مامان!پریسا و ایلیا کجان؟

مامان:اونا حالشون خوبه نگران نباش.

نفسم رو از روی آسودگی بیرون دادم .از فرصت استفاده کردم و‌پرسیدم:مامان،من چرا اینجام.

مامان یه‌ذره مکث کرد و به سرمم خیره شد و گفت:شما که رفتین کتابخونه ،ما رفتیم آشپزخونه تا غذا آماده کنیم که صدای جیغ و داد از کتابخونه اومدبابات و عموهات و شوهر عمه هات اومدن کتابخونه اماهرکاری کردن در باز نشد،یه چند دقیقه بعد عمو مجیدت،در رو شکوند و وارد کتابخونه شد.دیدم تو و پریسا و ایلیا بیهوش افتادین جلوی میز،هر کاری کردیم به هوش نیومدین .با اورژانس تماس گرفتیم.شما سه تا…(مامان با صدایی سرشار از بغض ادامه داد)سه روزه که بیهوشید.

مامان صداش رو صاف کرد و پرسید:حالا تو برام همه چی رو تعریف کن.

شروع کردم به تعریف و مامان توی هر قسمت ترسناک میزد به صورتش و می گفت:الهی بمیرم.پسرم چی کشیده.

باباهم برای دلداری مامان میگفت:طاهره خانوم،حالا که حالش خوبه تازه مرد بار میاد.

به آخرای ماجرا که رسیدم،یاد قرآنم افتادم.

-مامان قرانم کجاست؟

مامان:گذاشتم توی وسایلت چطور مگه؟

-میخوام پیشم باشه.

مامان:چرا؟

شروع کردم به تعریف آخرای داستان .مامان اومد سمتم و بوسه ای به پیشونیم زد وگفت:الان برات میارمش.

بابا که از شنیدن داستان عمو ،تعجب کرده بود ،به یه نقطه خیره شده بود و اصلا حواسش به اطرافش نبود.

با صدای مظلومی گفتم:بابا

نگاهشو از زمین گرفت و به من دوخت:جانم پسرم

-چرا تو فکری؟

بابا-واسه عموت.آخه مجید اصلا این چیزا رو به ما نگفته بود.این داستانی هم مه تو میگی باورکردنی نیست

نیشخندی زدم و گفتم:چقد ساده ای پدر من !عمو یه آدم خشن و نامرد و قات…

وسط حرفم بودم که عمو با یه اخم غلیظ وارد اتاق شد.حرفم رو نصفه قورت دادم و با اخم به دیوار دوختم.

عمو مجید:به به!آقا طاهای شجاع.بالاخره بیدار شدین؟!ای کاش هیچ وقت به هوش نمی اومدی تا بفهمی عاقبت فضولی چیه!

مامان از پشت عمو اومد وگفت:آقا مجید با پسرم چیکار داری.تو یه اشتباه کردی حالا هم باید تاوان بدی،ماه که همیشه پشت ابر نمی مونه!

عمو مجید تعجب کرد حتما با خودش فکر می کنه مامان راجع به چی حرف میزنه اما نمیدونه طاها همه چی رو دیده ودهن طاهامسعودی قرص نیست …

بابا گفت:مجید بیا کارت دارم.

مامان دوباره قربون صدقم رفت و قرآن رو بهم داد.بهش بوسه زدم و از مامان تشکر کردم.

-مامان جونم!

مامان:جانم

-کی به عمو گفت ما از کتابهای سمت راست خوندیم؟

مامان:وقتی بیهوش توی کتابخونه بودی عموت از بقیه بچه ها پرسید چی‌شده اونا هم کل ماجرا رو برای عموت تعریف کردن .البته مانی و میلاد نمیخواستن عمو بفهمه ولی ستایش موضوع رو تعریف کرد.راستش عموت وقتی اون دفتر رو روی میز دید به حدی عصبانی شد که خواست شما رو از درختای حیاطش حلق آویز کنه.

با شنیدن این حرف یاد حرف پریسا افتادم و خندیدم.پریسا حدسش درست بود.

زیر لب گفتم:اگه من ستایش رو گیر بیارم

مامان:چیزی گفتی طاها؟

-نه ..نه

بابا و عموهمراه دکتر از در اتاق اومدن داخل و عمو از همیشه عصبانی تر بود.طوری که جرأت خیره شدن به چشمای آتشینش رو نداشتم.

بابا:خب خانوم فردا طاها مرخص میشه.

وای نه فردا دیره شروع کردم به اصرار تا اینکه دکتر کلافه گفت:بسه دیگه پسر خوب.باشه دو ساعت دیگه برو.حالا راضی شدی؟

لبخندی پیروزمندانه زدم و گفتم:با اینکه دو ساعت زیاده ولی باشه

دکتر سری تکون داد و رفت .

***

لباسام رو پوشیدم و آماده ی رفتن شدم.سرم درد میکرد و  باند پیچی شده بود.سوار ماشین شدم .عمو هم توی ماشین ما نشسته بود کنار بابا.من و مامان هم عقب نشسته بودیم.مثل بچه های مودب ساکت نشسته بودم .جو سنگینی توی ماشین بود.حتی جرأت نفس کشیدن نداشتم.سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم تا نورخورشید مرداد ماه به صورتم بخوره.

بابا ماشین رو کنار خونه ی عمو پارک کرد.عمو رو پیاده کرد و دوباره به راه افتاد.به خونه که رسیدیم بابا ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد.سریع از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم.خونه بدجوری سوت و‌کور بود.رفتم سمت اتاقم و‌لباسامو عوض کردم .خودم رو‌روی تخت ولو کردم و‌چشمامو‌بستم وبه خواب رفتم…

باترس چشمامو‌باز کردم.صورتم خیس عرق بود .چند بار نفس عمیق کشیدم این ارسلان توی خواب هم دست از سرم بر نمیداره .دستمو روی صورتم کشیدم و به ساعت نگاه کردم .اوه اوه.ساعت ۵شده !سریع رفتم بیرون و به سمت دستشویی حرکت کردم.یه آبی به صورتم زدم  واز دستشویی خارج شدم.مامان توی آشپز خونه بود و بابا داشت اخبار می دید.وای خدا بازم اخبار!به سمت آشپز خونه رفتم .مامان نگاهی بهم انداخت اومد سمتم و گفت:الهی فدات شم ببین چقد لاغر شدی!برو بشین یه چیزی بیارم بخوری جون بگیری.

-خدا نکنه مامان !من کجا لاغرم؟هیکل به این خوشگلی!عضله ها رو‌نیگاکن.

این رو‌گفتم و شروع کردم به فیگور گرفتن که یه نفر با دست آروم زد تو‌سرم.نگاه کردم دیدم بابائه.لبامو غنچه کردم و گفتم:بابا دلت میاد پسر دست گلت رو بزنی!؟

مامان و بابا بلند خندیدن و بابا گفت:خجالت بکش۱۸سالته مثل دختر بچه های ۴-۵ساله رفتار می کنی.

لبخندی زدم وچشم‌ کشیده ای گفتم.

از آشپزخونه اومدم بیرون و روی مبل نشستم.مامان با یه سینی شربت آلبالو اومد سمتم و بابا هم اومد کنارم نشست .مامان تلویزیون رو خاموش کرد و‌گفت:پسرم بخور .

لیوان رو‌برداشتم .یه لحظه فکرم رفت سمت اتفاقای خونه ی عمو.پرسیدم:بابا پریسا و ایلیا کی مرخص میشن؟

بابا:فردا

-حالا که فهمیدیم عمو قتل مرتکب شده می خواین چیکار کنین؟

بابا آهی کشید و‌گفت:قراره فردا همه ی کسایی که اون شب دعوت بودن،دوباره جمع شن خونه ی عمو و‌مجید همه چیز رو‌براشون تعریف کنه

مامان:بچه ها که همه چیز رو‌فهمیدن

بابا:یه چیزایی هست که هیچ‌کس نمیدونه.

هنوز متعجب بودم که ما چطور وارد اون دفتر شدیم و برام سوال بود که اون دفتر چی بود.خواستم از بابابپرسم  که با خودم گفتم:فردا از عمو‌می پرسم.

مامان:حالا این موضوع رو ول کنین .فردا همه چی‌ مشخص میشه.

هرسه تامون لبخندی زدیم وشربت رو خوردیم.

***

صبح شده بود ومثل همیشه ،‌خورشیداولین کسیه که به من صبح بخیر میگه.خمیازه ی  عمیقی کشیدم و از روی‌تخت بلند شدم.تقه ای به درد خورد

-بعله

مامان در رو باز کرد و‌وارد اتاق شداولش از دیدنم تعجب کرد بعد خیلی عادی گفت:بیا صبحونه بخور باید بریم

-کجا؟

مامان سر تاسفی تکون داد و از اتاق رفت

تازه یادم اومد قراره کجا بریم و لبخندی زدم .

از اتاق خارج شدم و با صدای  بلند گفتم:,صبح بخیر

وارد دستشویی شدم تا صورتم رو‌بشورم که با دیدن چهره ام توی آینه ترسیدم.چشمای سبزم پف کرده بود .موهای لخت و قهوه ایم‌زیر باند مخفی شده بود .زیر چشام یه ذره کبود شده بود .رنگ صورتمم عین گچ.تازه فهمیدم مامان از چی ترسید و‌تعجب کرد و بلند خندیدم.

بعد از شستن صورت از دستشویی بیرون اومدم وبه آشپزخونه رفتم:سلام بر مادر گرام و پدر فرزانه

بابا نگاهی بهم انداخت و گفت:مثل اینکه از وقتی بیهوش شدی عقلت رو‌پیش ارسلان جا گذاشتی پسر .واسه چی تو دستشویی میخندی؟!

دوباره لبخندی زدم و گفتم :چیز خاصی نبود.

صبحونه رو‌خوردم و رفتم توی اتاق تا لباس بپوشم.یه تی شرت قرمز جذب پوشیدم با شلوار جین مشکی.ساعتمم دستم کردم.به کلاه لبه دار مشکی روی سرم  گذاشتم.نگاهم به قرآن افتاد بوسیدمش وتوی جیبم گذاشتمش وبیرون رفتم .سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی عمو حرکت کردیم.

وارد خونه که شدم ترس عجیبی وارد قلبم شد وسرم درد گرفت .تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود روی زمین بیوفتم که یکی با دستاش منو گرفت.سرم بیشتر درد گرفت نگاهی به کسی که منو‌گرفته کردم.ایلیا بود .خودم رو‌جمع و جور کردم واز بغلش جدا شدم.بهش نگاه کردم و دیدم گردنش باند پیچی‌شده .

دستم رو به سمتش بردم و با لبخند گفتم:سلام داداش

دستمو محکم فشرد و گفت:سلام خوبی طاها

-ممنون تو چطوری

ایلیا:خوبم .بیا بریم تو

باهم رفتیم و روی مبل نشستیم.برخلاف همیشه که آخرین نفرات بودیم که به مهمونی می رسیم,امروز زود تر از همیشه رسیده بودیم.عمه مهری و شوهرش آقا بهروز هم اونجا بودن سلام و احوال پرسی که تموم‌شد.دوباره پیش ایلیا نشستم:بهنام کو؟

ایلیا: داره درس میخونه خیر سرش

-الهی نازی بچم خسته نشه از درس خوندن

ایلیا:نه بابا اون عاشق درسه مثل من و تو که نیست.

بابا و مامان هم اومدن کم کم همه اومدن.خونه شلوغ شده بود و صدای پچ پچ از همه جا به گوش می رسید.من و ایلیا و پریسا کنار هم بودیم و قیافه ی همدیگه رو‌مسخره می کردیم.

-پریسا با این دست سوخته خیلی خوشگل تر شدی

پریسا:تو هم موی سفید بهت میاد

ایلیا:بس کنید دیگه

من و پریسا باهم:,تو‌دیگه حرف نزن

وبلند زدیم زیر خنده .پریسا بریده بریده گفت:ایلیا…دستمال …گردنت…خیلی…قشنگه

منم با خنده گفتم:یدونه…به ماهم…بده

ایلیا پرید روی من و گفت:الان بهت میدم و شروع کرد به قلقلک دادن گردن من.مثل بچه های سه ساله می خندیدیم که عمو مسعود بلند گفت:بس کنید دیگه بچه ها خجالت بکشین از سنتون.مثلا ما اینجا به خاطر شماها جمع شدیم اونوقت…لااله الا الله…

ایلیا از روی من بلند شد و خیلی مودب سر جاش نشست .ستایش با پوزخند گفت:راست میگه دیگه چقد سر و صدا میکنین مثل بچه ها افتادین…

پریدم وسط حرفش و گفتم:یه کلام از مادر عروس

خنده ی هرسه تامون بلند شد .ستایش از عصبانیت سرخ شده بود ،من و پریسا و ایلیا از خنده.

عمه مهدیه اخمی بهم کرد ولی چیزی نگفت.از ایلیا پرسیدم:چرا عمو مجید نیومد.

ایلیا:نمیدونم

نگاهم رو از ایلیا گرفتم و دیدم بابا داره با عمو مجید از طبقه ی دوم خونه میان پایین.

بابا:لطفا همه ساکت باشین و‌به حرفای مجید گوش بدین.این صحبتها برای توجیح اتفاقاییه  که چند روز پیش اینجا افتاد.عمومجید اومد جلو و شروع کرد به حرف زدن:چند سال پیش من یه دوستی داشتم به اسم ارسلان محبی.ارسلان عاشق یه دختری میشه که منم عاشقش بودم .اما ارسلان توی گوش دختره که اسمش ملینا بود میخونه و اون رو شیفته ی خودش میکنه(عمو دستش رو لای موش برد و ادامه داد)من که تحمل نداشتم ببینم کسی که عاشقشم ازم دور میشه تصمیم گرفتم جلوی عشقشون رو بگیرم اما نشد تا اینکه یه روز ارسلان برای شغلش مجبورمیشه بره به سفر خارج.منم از فرصت استفاده می کنم و نقشه ای میکشم و به ملینا می فهمونم ارسلان دوستش نداره اما متاسفانه ملینا اونقدر عاشق ارسلان بودکه باشنیدن حرفای من خودش رو توی اتاقش میسوزونه.ارسلان که فقط یه پدر پیر داشت سکته میکنه و خانواده ملینا هم برای همیشه از تهران میرن.ارسلان که از سفر برمیگرده و موضوع رو میفهمه به اولین کسی که شک میکنه منم و میاد انتقام بگیره و…

عموبا بی حوصلگی نفسش رو داد بیرون .

من که میترسیدم از عمو سوال بپرسم،بالاخره جرأت پیدا کردم وپرسیدم:اون دفتر چی بود؟

عمو نگاهی سرشار از عصبانیت بهم انداخت و گفت:بعد از کشتن ارسلان ،ذهنم بدجوری درگیر بود برای همین شروع کردم به نوشتن خاطرات این اتفاق و اون رو توی اون کتابخونه همراه ارسلان دفن کردم تا از یادم بره که چیکار کردم.اما هیچ تاثیری نداشت و روح ارسلان زندگی من رو از بین می برد.راستش سعی کردم کتابهایی رو بخونم که راجع به ارواحه.با خیلی از آدمایی که روح رو میشناختند  صحبت کردم ولی میگفتن که یه روح سرگردان توی خونته و باید با رآن و این جور چیزا اون رو از زندگیت بیرون کنی انا من به این حرفاشون اهمیت ندادم ..چند بار دست به خودکشی زدم اما هربار از شانس بدم نجات پیدا کردم .

به چهره ی من خیره شد و با صدای بلندی ادامه داد:حالا هم که  یه پسر فضول به اسم طاها با دوتا بچه ی پرروی دیگه به سمت اون دفتر رفتن.

این رو گفت و به سمت من اومد تاخواستم عکس العملی نشون بدم با دستای هیکلیش گردنم رو‌گرفت و محکم فشار دادطوری که کم کم داشتم خفه میشدم که بابا و عموها عمو مجید رو به زور از من جدا کردن.همه نگران و ترسیده بودن.خودم هم دست کمی از اونا نداشتم روی مبل نشستم و‌چند تا نفس عمیق کشیدم.مامان نگران اومد سمتم و حالم رو پرسید .حالم که بهتر شد،به پشتی مبل تکیه دادم و باخودم گفتم:دیوونه است…

یکی از چشمام رو بازکردم و‌به پریسا و ایلیا نگاه کردم .بدجوری ترسیده بودن .لبخند دندون نمایی زدم که پریسا گفت:چیشده،چرا می خندی؟

-شما از عمو مجید بیشتر از ارسلان ترسیدین.

و بلند خندیدم.ایلیا زد توی دستم و گفت:آهای طاها نگو نترسیدی

حالت جدی و نترسی از خودم نشون دادم و‌گفتم:معلومه که نه.من از ارسلان نترسیدم چه برسه به عمو مجید

داشتیم حرف می زدیم که عمو مسعود با کل فامیلا از اتاق عمو مجید بیرون اومدن .عمومسعود دستش رو روی شونه ام گذاشت وگفت:آقا طاها حالا نوبت شماست که داستانت رو برای ما تعریف کنی.

اینقد بدم میاد کسی به من بگه آقا !با بی حوصلگی سرم رو تکون دادم و گفتم:مسعود بروالان میام.

عمو اخمی کرد و‌گفت:بهت که گفتم خوشم نمیاد کسی مسعود صدام کنه

منم با پررویی که همه باهاش آشنا بودن گفتم:خب منم گفته بودم دوست ندارم کسی آقا خطابم کنه!

عمو لبخندی زد و گفت:الحق که برادر زاده ی خودمی حالا پاشو داستان رو برامون بگو.

لبخندی زدم و گفتم چشم و‌پا شدم و رفتم برای توضیح داستان.هرقسمت داستان رو که می گفتم یکی تعجب میکرد یکی نگران میشد یکی میترسید یه عده هم‌باور‌شون نمیشد و من بدون توجه به هیچ‌کدوم ادامه می دادم.بالاخره ماجرا رو‌تموم کردم که عمه مریم گفت:حالا تکلیف چیه؟

عمو مسعود:روح ارسلان سرگردونه و ما باید اون رو توی یه قبر درست حسابی چال کنیم.

بابا:مجید چی میشه؟

عمو مسعود:راستش..اگه به پلیس تحویلش بدیم حکمش اعدامه تازه ارسلان فامیل هم نداره  پس به پلیس اطلاع نمیدیم.

همه حرفش رو تایید کردن.قرار شد فردا برای دفن جسد ارسلان توی یه قبر خوب فقط مردای فامیل برن.رفتم و روی مبل نشستم.

به این اتفاقا فکر کردم .با خودم حرفای عمو مسعود رو تکرار کردم که میگفت:اگه مجید یه ذره به باور های دینی اش اهمیت می داد،دیگه ارسلان زندگیش رو خراب نمیکرد.مجید از بچگی اعتقادات درستی نداشت…

صدای بابا توی گوشم تکرار شد که گفته بود:گاهی بعضی روح ها توسط شیطان تسخیر میشن .روح ارسلان هم توسط شیطان تسخیر شده بود.

توی همین فکرا بودم که صدای پریسا من رو از فکر بیرون آورد:

پریسا:عجب داستانی بود .تا حالا داخل یه دفتر نرفته بودم همین امشب این خاطره رو توی دفترخاطراتم می نویسم.

من و ایلیا نگاهی به هم انداختیم ومن گفتم:چقد لوسه!

ایلیا:واقعا که

پریسا:من لوس نیستم.فقط احساساتم زیاده شما دو تا بی احساسین.

-احساساتت توی حلقم

ایلیا صداش رو نازک کرد و‌گفت:وای مامانم اینا!

من و ایلیا بلند خندیدیم وواسه پریسا زبون درآوردیم.پریسا هم خندید.

-راستی بچه ها حالا فهمیدم اون  زنی که صورتش سوخته بود کی بود!

ایلیا:کی بود؟

-آی کیو!ملینا بود دیگه

پریسا:آره

یه کم که گذشت بابا گفت پاشو بریم خونه.اکثرفامیل رفته بودن و کسی جز من و پریسا و ایلیا و پدر مادرامون توی خونه نبود.دست پریسا و ایلیا رو گرفتم و باخودم به سمت اتاق عمو بردم.چند تقه به در زدم و گفتم:اجازه هست؟

بدون اینکه جوابی بشنوم رفتم توولی ایلیا و پریسا دم در وایستادن و گفتن نمیان تو.وقتی وارد اتاق شدم عمو با صدای خش داری گفت:دفعه ی آخری باشه بدون در زدن میای تو

رفتم پیش عمو که روی تخت نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود . دستم روی شونه هاش گذاشتم و گفتم:عمو جون ناراحت نباش.فردا همه چی تموم میشه .

-هیچی تموم نمیشه .هیچی از ذهن من نمیره من چند سال با عذاب وجدان زندگی کردم .دیگه خسته شدم توی این چند سال سعی کردم ذهنم رو با چیزای مختلف گول بزنم تا یاد اشتباهم نیفتم اما نشد.سعی کردم روح ارسلان رو از خودم جدا کنم اما نشد …نشد…نشد

سکوت کردم.حق با عمو بود.کسی که دوستش رو‌بکشه هرگز به زندگی عادیش بر نمیگرده.دستم رو از روی شونه ی عمو برداشتم و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم.

***

صبح شده بود .نور خورشید از لای پرده به صورتم میخورد .از روی تخت بلند شدم و‌از اتاق خارج شدم.با صدای خسته ام گفتم:صبح بخیر

صدای مامان از آشپزخونه اومد که گفت:,صبح بخیر.مثل همیشه صورتم رو شستم و به آشپز خونه رفتم.صبحانه رو خوردم از مامان تشکر کردم و به سمت مبل های وسط هال رفتم.صدای زنگ تلفن بلند شد.مامان گوشی رو برداشت:

-سلام

…-

-ممنون تو خوبی؟

…-

-چراگریه می کنی؟

…-

-ای وای!کی؟کجا؟چرا؟

…-

مامان با گریه گفت:باشه باشه

تلفن رو قطع کرد پرسیدم :چی شده؟

مامان:عموت

-عمو چی؟

مامان:خود کشی کرده

تعجب کردم.خدای من چرا؟فکرم رو به زبون اوردم و‌پرسیدم: چرا؟

مامان:بابات که گفت عموت توی یه برگه نوشته بود چندسال پیش میخواست این کاررو‌بکنه اما نشد .حالا تصمیمش رو‌گرفت و‌خودش رو‌کشت.

***

یک سال از اون ماجرا می گذشت .من و ایلیا و پریسا که بیشتر باهم بودیم،توی پارک نشسته بودیم که من دفتری از توی کوله ام بیرون آوردم و به اونا نشون داد م و‌گفتم:بخونینش.

پریساو ایلیا اولین صفحه اش رو باز کردنو با صدای بلند جمله ی رویش رو‌خوندن:ماجرای ما سه تا.

هر سه لبخندی زدیم .

پریسا:تو که میگفتی خاطره نویسی لوسه!حالا چی شد ؟!

این خاطره نیست دختر خوب!حالت داستان داره

ایلیا:براوو…براوو

-حالاکی پایه است دوباره داستان رو مرور کنیم؟

این رو گفتم و دستم رو بردم جلو .پریسا و ایلیا دستاشون رو ،روی دستم گذاشتن و گفتن:پایه ایم…

«-وای مامان نمیشه من نیام؟…

نویسنده:paradox

دوستان لطفا نظراتتون رو راجع به داستان برام بنویسید ممنون

nextpay

درباره ی PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید…با تشکر

مطلب پیشنهادی

رمان پریچهر (قسمت هشتم)

قسمت 8 رمان پریچهر اضافه شد.کاربران عزیز میتونید این رمان رو به صورت pdf در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com