nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان / رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق(بخش دوم)

رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق(بخش دوم)

 با شهاب حتی حرف هم نزده بودم.مجبور بودم خودم رو با زندگی وفق بدم .تنها کسی که تونسته بودم از شدت تنهایی تو خونه آرمانینا بهش پناه بیارم کوثر خانوم،خدمتکارشون بود.زن خیلی خوبی بود رفتارش منو یاد مادر شهاب مینداخت.بعد از ادواج من و آرمان هیچ چیز تغییر نکرده بود و تنها چیزی که نباید تغییر میکرد و کرد،علاقه ی بین من و شهاب بود.آرمان هر شب دیر میومد خونه ،باهم دعوا میکردیم ،بعضی موقع ها از شدت عصبانیت کتکم میزد.

دوسال گذشت….این دوسال اندازه کل زندگیم بد بود.

آرمان نمیذاشت از خونه زیاد بیرون بیام.

دو سه هفته یک بار میرفتم خونه مامان بابام.دلم برای اوناهم میسوخت .آرمان و خانوادش بعد ازدواج خودشون رو نشون دادن.پدر و مادرم هم از اینکه اشتباه کردن و گول ظاهر رو خوردن پشیمون بودن و هر وقت میرفتم اونجا مامانم گریه میکرد و پدرم تو خودش میرفت.اتاقم تنها مکان امن دنیا بود.اتاقی که روزگار خوش جوونیمو توش گذروندم..هعی😔

یه شب خونه بابامینا ،با مامان بابام درباره آرمان و زندگیمون حرف زدم.بابامم خیلی عصبانی شد و وقتی داشت میگفت که چه حرفایی میخواد بهش بزنه یه کلمه ی امیدوار کننده شنیدم.البته فقط برای من امیدوار کننده بود😊بابام گفت که دیگه وقتشه طلاقتو بگیریم.

اصلا فکر نمیکردم این جوری بشه وقتی آرمان اومد با بابام جر و بحث کردن آرمان هم دیوونه تر از همیشه منو برداشت از اونجا برد.

انقدر بد رانندگی میکرد که هر لحظه فکر مرگمون بودم.من از داد زدن متنفر بودم و تو تموم راه داشت داد میزد.

یه بوق بلند…🔊

یه سیاهی…

یه تصادف…🚨

حاصل لحظات اون شب بود🌃

دیگه هیچی نفهمیدم.بعد از یه خواب طولانی چند روزه از کما بیرون اومدم.

رفتار همه تغییر کرده بود.🙁

سعی میکردم شرایطو درک کنم

بعد از زندگی نابود شدم خیلی بیشتر از قبل انتظار شهاب رو میکشیدم.هر وقت هم تصمیم میگرفتم فراموشش کنم،گریم میگرفت.زندگی رو سایلنت بود.🔕

بعد از دوروز بیرون اومدن از کما و مرخص شدن از بیمارستان نرگس و فائزه و مائده اومدن دیدنم.با دیدنشون بعد از مدت ها لبخند روی لبم اومد.دو سال بود که ندیده بودمشون.حالا نزدیک شدن به شهاب هم آسونتر شده بود.تقریبا سه ساعتی بود که پیشم بودن و نمیتونستیم بیرون بریم چون من نمیتونستم راه بیام.اون تصادف دوتا پاهام  و آرمان رو ازم گرفت.درسته به آرمان علاقه نداشتم ولی حداقل زندگیم رو روال تر بود.

یه روز از اون روزهای تکراری زندگیم صبح که از خواب پاشدم.صبحونمو خوردمو رفتم تو بالکن.هدفون تو گوشم بود و رو ویلچر نشسته بودم.اونروز برعکس روزهای دیگه حالم خوب بود و یه حس خوبی داشتم.حس کردم یکی پشت سرمه تا نگاه کردم رفت پشت دیوار.بلند گفتم مامااان تویی؟؟!!

هیچ صدایی نیومد.هدفونمو برداشتم و رفتم تو اتاق.هنوز کامل از بالکن بیرون نیومده بودم داشتم اتاق رو نگاه میکردم که سمت چپم شهاب رو دیدم.داشت گریه میکرد.

-تو اینجا چیکار میکنی؟شهاب خودتی؟همون شهاب خودمون؟؟

هم خوشحال بودم هم ناراحت.

خوشحال از اینکه دیدمش و ناراحت از اینکه باهام حرف نمیزد.تا حالا گریشو ندیده بودم.

بالاخره بعد چند لحظه سکوت گفت:

+ببخشید مزاحم زندگیت شدم خدافـ

-بعد این همه سال میخوای تنهام بزاری؟داری چی میگی

+نمیتونم…

این و گفت و از اتاق بیرون رفت.میدونستم تا بخوام این دوتا چرخ لعنتی رو بچرخونم بهش نمیرسم.وایسادنم هم امکان پذیر نبود.

صداش کردم.

-شهاب…تنهام نزار

+ملیسا نمیتونم بمونم

-همه زندگیم از دست رفته. تا اینجام زندم به امید برگشت تو بوده. توهم برو.ولی بعد رفتنتـ….

+من هنوز عاشقتم مثل قبل .دانشگاه همه بچه ها داره  تموم میشه  بجز من و تو .تو که اونجوری،منم خونه نشین.

-دکترا گفتن هیچوقت پاهام خوب نمیشه..😔نظرت عوض میشه؟

+دکترا گفتن پاهات خوب نمیشه،نگفتن شهابم نمیتونه واست پا بشه که گفتن؟؟

-دیوونهه،هنوزم مثه قبلانا تو اوج ناراحتی میخندی

+من میرم پایین .به مامانت میگم بیاد کمکت حاضر شی باهم بریم بیرون.

-نه.نمیشه اخهــــ…

+اخه اخه نکنا میخوام بریم بیرون😐 والسلام

-باشه 😌

من ادمی نبودم که گذشته رو به یاد بیارم و غصه بخورم ولی این بار بحث زندگیم بود.نمیتونستم اتفاقات بد زندگیم رو فراموش کنم و کنار بزارمشون.شهاب خیلی سعی میکرد روحیمو خوب کنه ومنو به اون شادابی قبل برگردونه.

وقتی مامانم اومد تا واسه حاضرشدن کمکم کنه خیلی خوشحال بود.

-دخترم سعی کن باهاش مثل قبل باشی اون همه  اتفاقات قبل رو فراموش کرده توهم سعی کن علاقتو بهش نشون بدی.

+اما..مامان من شرایطم خیلی فرق کرده شاید اون فقط بخاطر اینکه من روحیم خوب بشه این کارارو میکنه.

-مگه منتظر این نبودی که یبار دیگه ببینیش حالا اون برگشته همیشه میتونی ببینیش.

+مامان خوابم؟؟؟زندگیم داره به خوشبختی کشیده میشه.

-زود باش برو پایین .کی برمیگردین؟

+نمیدونم چیزی بهم نگفت .خدافظظظظ

-بسلامت عزیزم

اونروز خیلی خوش گذشت بهمون بعد از گردش شهاب خیلی غافلگیرکننده بردتم خونشون.فاطمه خانم بعد از دیدنم تو اون وضعیت کلی گریه کرد ولی با حرفایی که شهاب بهم زده بود برام عادی بود.فاطمه خانوم هم با حرف زدن و خندیدنامون گریش بند اومد .مایده هم ازدواج کرده بود .

یهو چشمم به ساعت افتاد دیدم 10:30ِ سریع به شهاب گفتم که برسونتم خونه.تو راه خیلی حرف زدیم.

وقتی در خونه رو باز کردم،مامان بابام خوشحال بودن.کلی ازم درباره اونشب سوال کردن.اوناهم از برگشت شهاب به زندگیم خوشحال بودن.

شهاب صدای قشنگی داشت و چند بار قبلاً تو دانشگاه و ….خونده بود.

بعد برگشت شهاب به زندگیم تفریحاتم بیشتر شده بود.با بچه ها بیرون زیاد میرفتیم.هر وقت هم مسافرت میرفتیم شمال،همه خاطرات رو باهم مرور میکردیم ،کلی میخندیدیم و خوش بودیم.

تو یکی از مسافرتهای شمالمون تو همون جنگل با اصرار بچه ها شهاب خوند و منم گیتار میزدم.واقعا صداش عالی بود.

کل ملت جمع شده بودن و مارو نگاه میکردن.آهنگ موردعلاقه من…🎶✔🎵

باور کن

همه جا شده با تو بهشت🏝

یه چیزا رو نمیشه نوشت📝

تا یه روزی برسی بهش👣

یه چیزایی مث همین عشق

یه چیزایی مث همین عشق

این روزا🌑🌘🌗🌖🌕

همه هوش و حواس منی

تو که میدونی واسه منی👫

تویی تو همه خاطره هام

تو رو دیگه نمیشه نخوام

تو یه جور دیگه ای برام🌟

کاشکی برگرده🚶

اونی که عاشقم کرده💘

اونی که این دل و

میبره با حتی یه کلمه👀

جای تو اینجاس توی یه

گوشه از قلبم من و تو عاشقیم،💑

چرا نگم این و جلو همه🗣

این حس و به تو داره فقط😍

دل من پیش تو بی اراده س😌

گم کردم خودم و تو چشات👁

اخه من عاشقتم خیلی سادس

میمیرم همه جوره برات تورو 🔫😎

من نمیدم ساده از دست میخوامت🤗

هیجان دلم واسه دوست😃

داشتنت فوق العاده اس💜

کاشکی برگرده اونی که 🚶

عاشقم کرده اونی که این

دل ومیبره با حتی یه کلمه👀

جای تو اینجاس توی یه

گوشه از قلبم من و تو عاشقیم،💑

چرا نگم این و جلو همه🗣

آهنگ که تموم شد همه داشتن دست میزدن ولی ما دوتا تو چشم هم خیره شده بودیم. آخر سر من این نگاه رو شکوندم و سرگرم حرف زدن با بچه ها شدم.اون روز هم گذشت و مسافرت تموم شد.

تو راه برگشت زدیم کنار تا سوغاتی بخریم.فائزه و نامزدش هم تو ماشین ما بودن.🙂من که نمیتونستم پیاده شم فائزه هم بخاطر من تو ماشین نشست.شهاب و فرزاد(نامزد فائزه)رفتن واسه خرید،اونور خیابون.

حوصلم نکشید تو ماشین بشینم.یه مغازه صنایع دستی اونجا بود.به فازی گفتم بیاد بریم یه گشتی بزنیم اونجا.فائزه با هزار سختی ویلچر و از صندوق اورد و منو نشوند روش.رفتیم تو مغازه فروشنده ها یه مادر و پسر بودن.یه گشت زدیم که حس کردم فائزه عصبانیه.ازش پرسیدم ولی جوابی نداد.یهو فائزه با عصبانیت منو از مغازه اورد بیرون و رفت جر و بحث با مادر پسره که یکم ادبش کنید و اینا.شهاب و فرزاد هم داشتن از خیابون رد میشدن که بیان اینور سمت ماشین.هر چی سعی کردم نتونستم فائزرو اروم کنم.اونا تو جر و بحث بودن که شهاب مارو دید و با اخم اومد سریع از خیابون رد شه به ما برسه کهـ …..

از تصادف وحشت داشتم.با دیدن این صحنه دلم خالی شد و همه لحظات تصادف اون شب من و آرمان اومد جلو چشمم.دیگه هیچجارو نمیدیدم و هیچ صدایی نمیشنیدم.همه تلاشمو کردم تا از جام بلند شم و برم سمت شهاب ولی…لعنتی…😔

نمیدونم چجوری ولی تا رفتم سمت ماشینی که زده بود به شهاب ،شهاب از جاش بلندشد و با اینکه یکم ابروش زخم شده بود و خون میومد و دستاش خراشیده شده بود،با شوق و ذوق نگام کرد.اشک تو چشماش جمع شده بود. از پشت سر شهاب قیافه فرزاد هم معلوم بود.اونم تعجب کرده بود.یه لحظه به خودم اومدم وایـ ساد  م.

بغض شهاب ترکید و اومد بغلم کرد .

-وای عزیز دلم…تو رو پاهای خودت وایسادی

+من  نمیدونم چیشد؟تو خوبی

-من خوبم چیزی نیست نگران نباش.

±احیانا نمیخواید بیاید بریم وسط خیابون مردمو علاف کردینا

+اره سوار شید بریم.

درسته وایساده بودن ولی هنوز کامل رو راه رفتنم تسلط نداشتم.یه چند ماهی که با عصا راه رفتم دیگه میتونستم رو پاهای خودم وایسم…پاهایی که مال خودم بود.

از کل خاطرات زندگیم هیچ خاطره ای رو توی دفتر خاطراتم ننوشته بودم.ولی بعد این ماجراها فقط چند جمله با خط بزرگ نوشتم تو تک تک برگه های دفتر:

عشق در نگاه اول…

عاشقی دیوانه وار…

غرق شدن کشتی عشق…

معجزه ی عشق…

واسه همشون هم با توجه به اتفاقات تاریخ زدم.این جمله ها بهترین یاداور واسه خاطرات زندگیم بود.

عشق ،واقعا معجزه کرد و منو به اونی که میخواستم رسوند درسته با  پستی و بلندی زیاد،ولی بالاخره رسوند.

باهم دانشگامونو ادامه دادیم و بعد تموم شدن درسمون تصمیم گرفتیم عروسی بگیریم.

عروسیمون مجلل و با شکوه بود.نه از نظر مالی!از نظر عشق..

از تالار اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.گلمونو هم باهم پرت کردیم و نرگس و امیر دوتایی باهم گرفتنش.امون از دست این دوتا🤣هنوز هم به تفاهم عقلی نرسیده بودن.با وجود اینکه عاشق هم بودن باز هم هیچکدومشون کم نمی اورد.

زندگی بهتر از این نمیشد…

تو ماشین پر از بادکنک بود جوری که عقب اصلا معلوم نبود.شیشه هارو دادیم بالا.

شهاب-دیدی همه چی درست شد

من+اره اصلا فکرشو نمیکردم.

شهاب-عاشقی جذابی بود.کی فکرشو میکرد من با اون اخلاق…😑عاشقت بشم

من+‌غلط کردی اخلاق من بد بود یا تو😡

شهاب-اخلاق تو دیگه یادت نیست چقد باهام بد رفتار میکردی جلو دوستات

من+الان که چی😐چیکار کنم همینه که هس .

شهاب-نگا هنوزم رو داری

من+بروباوا

شهاب-😂اع بازم حرصتو در آوردم

فائزه-هنوز شمادوتا آدم نشدید؟؟

فرزاد+اقا بسته دیگه خجالت بکشین دارین میرین سر خونه زندگیتونا

من،شهاب-شما دوتا کجا بودین😳

فرزاد+میخواستی این همه بادکنک نزاری این پشت که ما زیرشون قایم بشیم😊

فازی-والا😂

بعد حرفامون با خنده و شیطنت گازشو گرفتیمو رفتیم بسوی زندگی….💛💚💙💜🖤

nextpay

درباره ی PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید...با تشکر

مطلب پیشنهادی

متن عاشقانه

مترسک انقدر دستانت را باز نکن  هیچکس تورا در آغوش نمیگیرد  ایستادگی همیشه تنهایی دارد …

۲ دیدگاه

  1. سپیدههه عاالییییی بود رمانت ، تبریـــــــــــــــــــکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com