nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان / اجتماعی / رمان من انتقام میگیرم(بخش پنجم)

رمان من انتقام میگیرم(بخش پنجم)

بابا چند تقه به در زد و وارد اتاق شد.لبخندی زد و کنارم روی تخت نشست.با دستش من رو به خودش چسبوند.گفتم:چی شد؟

به رو به رو‌خیره شد و‌گفت:بهشون گفتم جوابت رو.اونا هم گفتن فردا میان برای گفت و‌گوی نهایی و…

نفس عمیقی کشیدم .بابا صورتم رو‌به سمت خودش چرخوند و پیشونیم رو بوسید.گفت:یسنا کوچولوی بابا داره می‌ره؟

لبخندی زدم و‌گفتم:نه بابا جون.یسنا کوچولو،تا آخر برای باباش کوچولو میمونه

خندید و‌گفت: امیدوارم خوشبخت شی

لبخندم رو‌عمیق کردم و‌خودم رو توی آغوش محکمش رها کردم.بابا هم دستاش رو دورم حلقه کرد .با صدای مامان که گفت بریم برای ناهار از هم جدا شدیم و رفتیم بیرون.

ناهار رو کنار بهترین مامان بابای دنیا خوردم ورفتم توی اتاقم.جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.موهای خوشرنگم رو بالای سرم محکم بستم.با صدای زنگ موبایل از آینه دل کندم و به شکم پریدم روی تخت.موبایل رو برداشتم .شماره ی شکوفه افتاده بود روی صفحه .دکمه ی اتصال رو زدم و‌مویایل رو‌گرفتم دم گوشم.

-سلام بی معرفت نامرد بیشعور !

خندیدم و‌گفتم:هوی چته دختر!تیربارونم کردی که!

-علیک

-مگه تو میذاری آدم سلام کنه؟!

-حرف نزن بچه پررو خواستگار میاد برات بهم نمیگی؟

-تو که زود تر از من میفهمی !دیگه من چی رو بهت باید بگم

-باشه خانوم باشه به هم میرسیم.حالا بگو‌ببینم چی شد

-خب

-نه نگو از پشت تلفن نمیشه خوب فهمید.بیا جای همیشگی

-برو بابا حال ندارم تا اونجا بیام

-یسنا میگم بیا یعنی بیا

-برو بمیر بابا

-بی ادبم که شدی

-نه که تو اسوه ی ادبی!

-حرف زیاد نزن بیا بای!

خواستم چیزی بگم که صدای بوق پیچید توی گوشم.خندیدم و بلند شدم لباس پوشیدم و زدم بیرون.خوب بود امروز جمعه بود و کار خاصی نداشتم.از مامان بابا خدافظی کردم و سوار ماشینم شدم.راه افتادم  سمت کافی شاپی که همیشه اونجا باهم قرار میذاشتیم. راهش طولانی بود ولی  جای درجه یکی بود.داشتم همینطور که میرفتم جلو موبایلم زنگ خورد.نگاه از جاده برداشتم تا موبایلم رو در بیارم.موبایل رو‌که برداشتم و‌صاف سرجام نشستم،محکم خوردم به یه ماشین و‌سرم به فرمون خورد.گرمی خون رو روی پیشونیم حس کردم.سرم رو بلند کردم.موبایل همچنان زنگ میخورد و نگاه من همچنان روی سپر داغون شده ی ماشین خودم و سپر کمی تو‌رفته ی ماشین مزدا3،زوم بود.درد پیشونیم هم به همه اینا اضافه شده بود.راننده که پیاده شد،اول نگاهی به ماشین خودش انداخت و بعد ماشین من.منم به زور از ماشین پیاده شدم.نگاهی  به ماشینم کردم و نگاهی به راننده ی اون ماشین که یه پسر قد بلند و چارشونه با چشمای مشکی و‌موی مشکی و ته ریش و صورت برنزه.

میدونستم من مقصرم گفتم:وای آقا ببخشید من واقعا متاسفم من…

‌دستش رو به نشونه ی سکوت آورد بالا و‌گفت:مشکلی نیست.ماشین شما داغون شده.

نگاهی به پیشونیم کرد و‌گفت:پیشونیتونم شکاف برداشته

خواستم حرفی بزنم که کسی از پشت سر گفت: چی شده یسنا خانوم

برگشتم .با دیدن آرمان تعجب کردم.اون اینحا چیکار میکرد؟

اومد سمتم،با دیدنم چهره اش نگران و‌عصبی شد و‌گفت:چرا پیشونیت شکافته؟

برگشتم سمت پسره گفتم:زدم به ماشین این آقا

اومد جلو.دستی روی ماشینم کشید و‌گفت:اشکال نداره.خسارتش رو‌من میدم.

پسره دستش رو‌توی جیب شلوار کتون کرم رنگش کرد و گفت:نه آقا نیازی نیست.ماشین شما صدمه دیده منم که خسارتی نمیخوام

بعد از گفتن این جمله رفت و سوار ماشینش شد.عینکش رو زد به چشمش و راه افتاد و رفت.قیافه اش بد جوری برام آشنا بود.اما نمیدونستم کجا دیدمش.بعد از رفتن  اون آرمان چرخید سمتم.خواست دست بذاره روی زخم پیشونیم که خودم رو‌عقب کشیدم و‌گفتم:شما اینجا چیکار میکنین؟

نگاه جذابش رو انداخت توی چشمام و گفت:شرکتم اینجاست.داشتم میرفتم خونه که دیدم ماشینت اینجا پارکه اومدم ببینم چی شده!چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی؟

چه زود صمیمی شد!

-پس شما بودین که زنگ زدین و‌باعث شدین تصادف کنم!

لبخند محکمی زد و‌گفت:معذرت میخوام.حالا بیا بریم پیشونیت رو پانسمان کنیم!

دستی روی زخمم کشیدم و گفتم:چیزی نشده کارش یه چسب زخمه شما بفرمایین

با لحن مهربونی گفت:,مطمئنی؟

سرم رو انداختم پایین و گفتم:بله

-باشه مراقب خودت باش

بعد گفتن این جمله از کنارم رد شد و رفت.نمیدونم چرا هر وقت اون پیشم بود،استرس میگرفتم .نفسم رو‌با صدا دادم بیرون و‌سوار ماشینم شدم.یه ربع بعد رسیدم کافی شاپ.یه‌کافی شاپ با چوب های درخت مثل یه کلبه ساخته شده بود و بوی شکلات توی فضاش پخش بود.ترکیب مشکی قهوه ای داشت با میزهای چوبی گرد و قشنگ.رفتم سمت پنجره.شکوفه پشت میز نشسته بود و به بیرون خیره شده بود.رفتم جلوش نشستم .لبخند گل و‌گشادی زدم و گفتم:سلام بانو!

با اخم برگشت سمتم.گفت:کجا بودی سه ساعته؟

-هیچی تصادف کردم

به صندلیش تکیه داد و‌گفت:خب تعریف کن

خواستک چیزی بگم که گارسون قهوه و کیک شکلاتیمون رو آورد .روی میز چید و‌رفت.لیوان گرم قهوه رو توی دستم گرفتم و گفتم:توی پاساژ یادته اون روز دیر اومدم؟

-خب

-اون روز یه پسره ،آرمان،اومد گفت قبلا بابام کار اینا و یه نفر دیگه رو‌که می‌خواست اینا رو اذیت کنه قضاوت کرد چون رشوه قبول نکرد رای به نفع اینا صادر شد.حالا این گفته تو نگاه اول عاشق شده و اومده خواستگاریم

-همون پسره چشم اصلی با موهای خوش فرمش که یه کت تک قهوه ای پوشیده بود؟

با تعجب گفتم:تو‌میشناسیش؟

-نه ولی اون روز اومد توی پاساژ ازم شماره ات رو خواست

-چرا شماره ی من رو‌دادی؟

-خب چیکار کنم خیلی اصرار کرد!

-از دست تو

خندید و‌گفت:خب دیگه چی

-به بابام که  گفتم اینارو میشناسی گفت نه که البته طبیعیه چون بابا در طول یه روز خیلیا رو میبینه یادش نمی مونه که

-حالا چی بهش گفتی؟

-بله

ابروهاش رو‌داد بالا و‌گفت:چه زود

-خب دلم براش سوخت خیلی با غم حرف می‌زد

-خوب میشناسیش؟

-بابا و عمو رفتن تحقیق کردن فهمیدن تک فرزنده شرکت داره پسر خوبیه همه هم ازش تعریف میکنن!

شونه ای بالا انداخت و‌گفت:من واسه عروسیت چی تنم کنم

خندیدم و یه قلپ از قهوه خوردم و‌گفتم:به چه چیزایی فکرمیکنی!یه گونی بکن تنت بیا دیگه سوال نداره!

هر دو‌خندیدیم و‌قهوه مون رو‌خوردیم.

پرسیدم:راستی بازیگری چطوره؟

لبخندی زد و با ذوق گفت:وای یسنا باورت نمیشه قراره یه فیلم سینمایی کار کنم.البته نقشم زیاد نیست ولی خیلی باحاله!

از ذوق اون منم شاد شدم و گفتم:پس حتما یه بلیط سینما برای خودم جور کنم.

بعد از اینکه یکم دیگه باهم حرف زدیم پاشدیم رفتیم.ازش خداحافظی کردم و‌سوار ماشین شدم.هوا سرد شده بود .هوا ابری شده بود و‌میدونستم قراره بارون بیاد.چون از بچگی با یه ذره سرما مریض می‌شدم،شیشه ها رو دادم بالا و‌راه افتادم سمت خونه!

جلوی در که رسیدم،چون ریموت در رو یادم رفته بود،پیاده شدم و زنگ آیفون رو زدم.برای اینکه خیس نشم زیر بارون سریع پریدم توی ماشین.نگاهم رو‌چرخوندم سمت چپ.در کمال تعجب ماشین اون پسره که بهش زده بودم پیچید توی کوچه و جلوی در خونه ی بغلی پارک کرد.تازه فهمیدم کجا دیدمش.تقریبا هرروز صبح با این ماشین میاد و‌میره.

با باز شدن در پارکینگ،نگاه از ماشینش برداشتم و رفتم توی خونه.خونه ای که فردا قرار بود میزبان آرمان و‌خانواده اش باشه برای شروع یه زندگی!!!

***

nextpay

درباره ی PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید...با تشکر

مطلب پیشنهادی

متن عاشقانه

مترسک انقدر دستانت را باز نکن  هیچکس تورا در آغوش نمیگیرد  ایستادگی همیشه تنهایی دارد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com