چهارشنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۶
nextpay
خانه / PARADOX

PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید...با تشکر

رمان من انتقام میگیرم(بخش پنجم)

بابا چند تقه به در زد و وارد اتاق شد.لبخندی زد و کنارم روی تخت نشست.با دستش من رو به خودش چسبوند.گفتم:چی شد؟ به رو به رو‌خیره شد و‌گفت:بهشون گفتم جوابت رو.اونا هم گفتن فردا میان برای گفت و‌گوی نهایی …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت ششم)

کمی مکث کرد و گفت: معذرت می خوام فرهاد خان من اجازه ندارم با شما یا کس دیگه ای به خونه برگردم! صورتش از خجالت سرخ شد و از دفتر بیرون رفت. غذایی رو که فرگل آورده بود خوردم. خیلی …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم (بخش چهارم)

یه هفته گذشته بود و من همچنان تمام فکرم ،مشغول آرمان شده بود.مامان و بابا که مثل من از آرمان و اخلاقیاتش خوششون اومده بود،سعی میکردن من رو راضی به ازدواج کنن.البته پدر همیشه میگفت تصمیم با خودته ولی مامان …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش سوم)

روی مبل نشستم و گفتم:مامان من که به شما گفتم،هنوز سنم کمه مامان مثل همیشه آروم روی مبل روبه روم نشست و گفت:حالا میان.حرف بزنین اگه خوشت نیومد نه بگو! بابا هم نشست کنارم.دستش رو گذاشت دور شونه ام و‌گفت:آره …

توضیحات بیشتر »

دنیا

توی دنیایی که چاپلوسی و پاچه خواری ارزشش بالائه و کسی به کسی که با عزت نفس میره جلو و از کسی خواهش نمیکنه اهمیت نمیده،سعی کن خوب باشی،این روزا وب بودن خاص بودنه هرچند که همه مسخره اش میکنن!!!

توضیحات بیشتر »

شعری درباره ی حجاب

«فاطمه» با دست خود بر گل نوشت «مقنعه» دارند گلهای بهشت چهره گل از نظر پوشیده است «چادر» عصمت به خود پیچیده است زن کرامت می کند احساس یاس عشق زیبا می شود در این لباس گرچه سهل و ساده …

توضیحات بیشتر »

شعر عاشورایی…

 ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین قلب مجروح درون سینه هامان را ببینیازده خورشید را کشتند و داغ تو فزونتکه تکه زین ستم آیینه هامان را ببین***گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولیمی رسد نورش ز …

توضیحات بیشتر »
nextpay

This site is protected by wp-copyrightpro.com