nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / PARADOX (صفحه 20)

PARADOX

سلام بازدیدکنندگان عزیز،لطفا با نظرات و انتقادات خود ما را دلگرم کنید...با تشکر

رمان پریچهر (قسمت چهارم)

پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت سوم)

مادر- اون اولی که اومد دیدیش که؟ با یه دختر و پسر اومدند؟ برادر شوهر خاله اس، اونم توی بازاره،دخترش هم خیلی خوشگل و نازه. اون بعدی هام که اومدن، حشمت خان سردایی مادرم. بنگاه حمل و نقل داره. دخترشم …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت دوم)

فرخنده خانم- ننه چی حیفم! دیگه عمری برام نمونده. هومن- اختیار دارید ولی خوب حق با شماست فرهاد جون باید عجله کنه مادرم با خنده فرخنده خانم رو به طرف آشپزخونه برد و مشغول حرف زدن با او شد. من- …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر(قسمت اول)

من- رسیدیم؟ هومن- آره . اینجا آخر خطه. دیدار به قیامت. من- شام دادند؟ هومن- آره. شام ترو من خوردم. من- بترکی. گرسنه ام بود. هومن- شام کله پاچه دادند با پیاز ترشی. تو دوست نداشتی. حالا اگه هوس کردی …

توضیحات بیشتر »

قانع شد… 

یه دختر 4 ساله تو تاکسی بغل دستم نشسته بود و آلوچه میخورد.گفتم مگه نمیدونی آلوچه بده، چرا میخوری؟ گفت پدربزرگم 115سال عمر کرد. با تعجب پرسیدم چون آلوچه میخورد؟   گفت نه چون سرش تو کار خودش بود چنان …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com