nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / حکایت و پند

حکایت و پند

داستان فلسفی آموزنده

امتحان پایانى درس فلسفه بود. استاد فقط یک سؤال مطرح کرده بود! سؤال این بود:شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد کنید که صندلى جلوى شما نامرئى است؟ تقریباً یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان …

توضیحات بیشتر »

یه لحظه بیاید!!

سلااااامی دوباره به همه ی شما بازدیدکنندگان محترم لازم دونستیم چند تا مطلب رو به اطلاعتون برسونیم اول اینکه اگه با تبادل لینک موافقید توی نطرات اعلام کنین تا به مدت یک هفته و با امکان تمدید این کار انجام …

توضیحات بیشتر »

داستان آدم و حوا

انسان موجود عجیبی است.گاهی به شدت عصبانی میشود و گاهی به شدت آرام.همچون اقیانوسی که گاهی طوفانی و گاهی آرام است.گاهی از خود می پرسم ، هدف آفریدگار بزرگ از آفرینش من چه بود.آیا آمده ام تا فقط لذت ببرم …

توضیحات بیشتر »

سلام.توجه کنید:

سلام دوست عزیزی که به سایت ما سر زدی.از انتخابت ممنونیم.حالا که زحمت کشیدی تا اینجا اومدی،نظرت رو هم برامون بفرست و خوشحالمون کن. تو می‌تونی اینحا نویسندگی کنی .حتی اگه لم خوبی هم نداری بیا اینجا و تمرین کن …

توضیحات بیشتر »

محمود دولت آبادی

بیگ محمد: هیچ وقت عاشق بوده‌ای ستار؟ ستار: عاشق زیاد دیده‌ام! بیگ محمد: راه و طریقش چه جور است عشق؟ ستار: من که نرفته‌ام برادر! بیگ محمد: آنها که رفته‌اند چی؟ آنها چی می‌گویند؟ ستار: آنها که تا آخر رفته …

توضیحات بیشتر »

شعری درباره ی حجاب

«فاطمه» با دست خود بر گل نوشت «مقنعه» دارند گلهای بهشت چهره گل از نظر پوشیده است «چادر» عصمت به خود پیچیده است زن کرامت می کند احساس یاس عشق زیبا می شود در این لباس گرچه سهل و ساده …

توضیحات بیشتر »

سردخانه

ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود در ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد. آخر وقت کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﺩﺍﺩ …

توضیحات بیشتر »

انتقاد کردن روش دارد

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت. استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم.  شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی …

توضیحات بیشتر »

دیوار

در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com