nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان

رمان

شعر عاشقانه شکوفه های اشک از مهرداد اوستا(پیشنهادی)

وفا نکردی و کردم، جفا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم —————– اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم —————– کی ام، شکوفه اشکی که در هوای …

توضیحات بیشتر »

یه لحظه بیاید!!

سلااااامی دوباره به همه ی شما بازدیدکنندگان محترم لازم دونستیم چند تا مطلب رو به اطلاعتون برسونیم اول اینکه اگه با تبادل لینک موافقید توی نطرات اعلام کنین تا به مدت یک هفته و با امکان تمدید این کار انجام …

توضیحات بیشتر »

سلام.توجه کنید:

سلام دوست عزیزی که به سایت ما سر زدی.از انتخابت ممنونیم.حالا که زحمت کشیدی تا اینجا اومدی،نظرت رو هم برامون بفرست و خوشحالمون کن. تو می‌تونی اینحا نویسندگی کنی .حتی اگه لم خوبی هم نداری بیا اینجا و تمرین کن …

توضیحات بیشتر »

متن عاشقانه

مترسک انقدر دستانت را باز نکن  هیچکس تورا در آغوش نمیگیرد  ایستادگی همیشه تنهایی دارد … ***** ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ! ﻓﺮﻫﺎﺩ ﺗﯿﺸﻪ ﻣﯿﺰﺩ ﺗﺎ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺮﺩﻣﺎنى ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺶ مى ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ: ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ..

توضیحات بیشتر »

)رمان من انتقام میگیرم(بخش هشتم

نمیدونستم قراره کجا بریم.آرمان از یه جاده که اسم روستایی روش نوشته شده بود،رفت داخل .صدای آهنگ رو کم کرد و روبه من با یه خنده ی موزیانه گفت:یادم رفت بهت بگم که یکی از دوستام که اهل اینجائه وقتی …

توضیحات بیشتر »

Sticky: خوش آمد گویی!

سلام دوست عزیز،از اینکه سایت ما رو انتخاب کردی ممنونیم. لطفا با نظرات خودت به ما دلگرمی بده . همچنین میتونی با عضو شدن توی سایت به تولید محتوای سایت کمک کنی و جزو نویسندگان افتخاری ما باشی.(این مورد کاملا …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش هفتم)

مانتوهام رو‌برداشتم و‌چپوندمشون توی چمدونم.خواستم درش رو‌ببندم که صدای در اتاقم بلند شد و‌بعدش مامان اومدتو.با دیدن من که روی چمدون نشسته بودم تا بتونم درش رو‌ببندم،خندید و‌اومد پیشم.از روی چمدون بلند​ شدم و‌روی زمین نشستم.مامان سرش رو‌با خنده به …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش ششم)

روی میز تحریرم نشسته بودم و‌مشغول خوندن درسام بودم.صدای زنگ موبایلم بلند شد.چشم از جزوه برداشتم و‌پریدم سمت موبایلم.اسم آرمان روش افتاده بود.جواب دادم -الو -سلام خانوم خوشگله! -بفرما -امروز وقت داری؟ -برای؟ -برای رفتن به یه رستوران شیک واسه …

توضیحات بیشتر »

رمان فوق العاده زیبای قرار نبود از هما پوراصفهانی

ترسا : يک پرستنده آتش صدای آهنگ آنشرلی بلند شد. سرم داشت منفجر می شد. دستم رو از زير پتو بیرون آوردم و روی عسلی کنار تخت کشیدم. صدا لحظه به لحظه داشت بلند تر می شد و من لحظه …

توضیحات بیشتر »

من و مادر بزرگ جادوگر شناسم

مقدمه: معمولا مادربزرگ ها و پدربزرگ ها از جادو و جمبل خیلی چیزها میدانند و اسناد معتبر و خیلی قدیمی نیز دارند که نشان دهنده این قضیه است . این داستان درباره ی یک بد قولی است که والدین من …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com