چهارشنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۶
nextpay
خانه / رمان / اجتماعی

اجتماعی

رمان من انتقام میگیرم(بخش پنجم)

بابا چند تقه به در زد و وارد اتاق شد.لبخندی زد و کنارم روی تخت نشست.با دستش من رو به خودش چسبوند.گفتم:چی شد؟ به رو به رو‌خیره شد و‌گفت:بهشون گفتم جوابت رو.اونا هم گفتن فردا میان برای گفت و‌گوی نهایی …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت ششم)

کمی مکث کرد و گفت: معذرت می خوام فرهاد خان من اجازه ندارم با شما یا کس دیگه ای به خونه برگردم! صورتش از خجالت سرخ شد و از دفتر بیرون رفت. غذایی رو که فرگل آورده بود خوردم. خیلی …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم (بخش چهارم)

یه هفته گذشته بود و من همچنان تمام فکرم ،مشغول آرمان شده بود.مامان و بابا که مثل من از آرمان و اخلاقیاتش خوششون اومده بود،سعی میکردن من رو راضی به ازدواج کنن.البته پدر همیشه میگفت تصمیم با خودته ولی مامان …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش سوم)

روی مبل نشستم و گفتم:مامان من که به شما گفتم،هنوز سنم کمه مامان مثل همیشه آروم روی مبل روبه روم نشست و گفت:حالا میان.حرف بزنین اگه خوشت نیومد نه بگو! بابا هم نشست کنارم.دستش رو گذاشت دور شونه ام و‌گفت:آره …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش دوم)

-یسنا، مامان پاشو.یسنا! غلتی زدم و با صدای گرفته از زیر پتو‌گفتم:مامان ولم کن توروخدا.امروز حال ندارم. پتو از روم کشیده شد و‌پشت سرش صدای مامان:یسنا پاشو برو زشته به شکوفه قول دادی! -قول چی؟ -نگاه کن تو‌روخدا! دختر پاشو.زشته …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم (بخش اول)

به ساعتم نگاه کردم.باید زودتر خودم رو به شکوفه میرسوندم سمت ماشینم دویدم و‌سوار شدم و راه افتادم.بعد از یه ربع به پاساژ بزرگ شمس رسیدم.پیاده شدم و وارد پاساژ شدم میدونستم امروز هم شکوفه غر میزنه که چرا دیر …

توضیحات بیشتر »

داستان رد پای خدا

رد پای خدا کلافه تر از همیشه به خانه برگشتم.با قدم های سست به سمت خانه حرکت کردم.کوچه ی تاریک و تنگ و کثیف را طی کردم.به در آهنی کرم رنگ و پوسیده ی خانه رسیدم .کلید را از کیفم …

توضیحات بیشتر »

داستان طولانی یوسف گمگشته

صبح شده بود آلارم گوشیم داشت دیوونه ام میکرد بلند شدم .یه نگاه بهش انداختم و‌خاموشش کردم.از روی تخت بلند شدم و تند لباسام رو پوشیدم .یه نگاه به دکوراسیون سفید مشکی اتاقم انداختم.فرق زندگی من با این دکوراسیون رنگ …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت پنجم)

در هر صورت اگه سوالی داری بهتره از خود هومن بکنی. اون بهتر می تونه جواب بده. چون زندگی خودشه! باز هم بهت می گم اجازه بده که احساس واقعی و حقیقی ات خودش رو نشون بده. ولی اگه واقعا …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت چهارم)

پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر …

توضیحات بیشتر »
nextpay

This site is protected by wp-copyrightpro.com