nextpay
کسب درآمد کلیک کنید
خانه / رمان (صفحه 3)

رمان

رمان پریچهر (قسمت ششم)

کمی مکث کرد و گفت: معذرت می خوام فرهاد خان من اجازه ندارم با شما یا کس دیگه ای به خونه برگردم! صورتش از خجالت سرخ شد و از دفتر بیرون رفت. غذایی رو که فرگل آورده بود خوردم. خیلی …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم (بخش چهارم)

یه هفته گذشته بود و من همچنان تمام فکرم ،مشغول آرمان شده بود.مامان و بابا که مثل من از آرمان و اخلاقیاتش خوششون اومده بود،سعی میکردن من رو راضی به ازدواج کنن.البته پدر همیشه میگفت تصمیم با خودته ولی مامان …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش سوم)

روی مبل نشستم و گفتم:مامان من که به شما گفتم،هنوز سنم کمه مامان مثل همیشه آروم روی مبل روبه روم نشست و گفت:حالا میان.حرف بزنین اگه خوشت نیومد نه بگو! بابا هم نشست کنارم.دستش رو گذاشت دور شونه ام و‌گفت:آره …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش دوم)

-یسنا، مامان پاشو.یسنا! غلتی زدم و با صدای گرفته از زیر پتو‌گفتم:مامان ولم کن توروخدا.امروز حال ندارم. پتو از روم کشیده شد و‌پشت سرش صدای مامان:یسنا پاشو برو زشته به شکوفه قول دادی! -قول چی؟ -نگاه کن تو‌روخدا! دختر پاشو.زشته …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم (بخش اول)

به ساعتم نگاه کردم.باید زودتر خودم رو به شکوفه میرسوندم سمت ماشینم دویدم و‌سوار شدم و راه افتادم.بعد از یه ربع به پاساژ بزرگ شمس رسیدم.پیاده شدم و وارد پاساژ شدم میدونستم امروز هم شکوفه غر میزنه که چرا دیر …

توضیحات بیشتر »

رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق(بخش دوم)

 با شهاب حتی حرف هم نزده بودم.مجبور بودم خودم رو با زندگی وفق بدم .تنها کسی که تونسته بودم از شدت تنهایی تو خونه آرمانینا بهش پناه بیارم کوثر خانوم،خدمتکارشون بود.زن خیلی خوبی بود رفتارش منو یاد مادر شهاب مینداخت.بعد …

توضیحات بیشتر »

رمان عاشقانه ی معجزه ی عشق

#mojezeye eshgh—————sepideh# از بچه ها بهم خبر رسید که دانشگاه واسه یه سفر پنج ،شیش روزه شمال برنامه ریخته همه دارن میان توهم بیا. قبول کردم واسه عوض کردن آب و هوا بدک نبود .از چندروز پیش تو دانشگاه با …

توضیحات بیشتر »

رمان تخیلی پسر ماه(نسخه ی ویرایش شده)

​پسر ماه بالای ماه ایستاده بودم و‌به زمین نگاه می کردم .بچه های کوچیک توی خواب عمیقی فرو‌رفته بودن.بعضی ها به زور پدر مادراشون مسواک زده بودن،بعضی ها هنوز به خواب نرفته بودن و‌ من مثل همیشه باید میرفتم تا …

توضیحات بیشتر »

(نسخه ویرایش شده)رمان  ترسناک ماجرای ماسه تا

ماجرای ما سه تا -وای مامان نمیشه من نیام؟ -معلومه که نه.بدو برو تو اتاقت لباسات رو بپوش سریع آماده شو. با غرغر های زیر لب از پله ها بالا رفتم وروی هر پله پاهام رو کوبیدم به طوری که …

توضیحات بیشتر »

رمان ترسناک اسیران ارواح سیاه!

مامان جون من رو از خودش جدا کرد و گفت:خودت خواستیا بعد مشول بوس کردن من شد.میدونست که از بوس های آبداری که  کلی تف روی صورتم می شونن بدم میاد داشت تنبیهم می کرد.بالاخره رهام کرد.صورتم رو با آستینم …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com