خانه / رمان (صفحه 4)

رمان

رمان ترسناک اسیران ارواح سیاه​!

صبح شده بود.مثل همیشه صدای جیغ ساعت سبز و کوچیکم بلند شد.با دست ضربه ی محکمی بهش زدم و روی زمین انداختمش .ولی از رو نرفت و دوباره جیغ کشید.کلافه شدم و سرم رو توی بالشتم فرو کردم.اما صدای ساعت …

توضیحات بیشتر »

داستان طولانی ترسناک شیطان شو!

جلوی آن مرد مغرور و پیر سربه زیر روی صندلی نشسته بودم.میدانستم اینبار مرخصی ام را رد میکند.عینک طبی اش را ازروی چشمانش برداشت.اخمی کرد و‌گفت:خانوم مجد این بار دیگه بهتون مرخصی نمیدم!میدونین بار چندمیه که دارین درخواست مرخصی میکنین؟! …

توضیحات بیشتر »

داستان رد پای خدا

رد پای خدا کلافه تر از همیشه به خانه برگشتم.با قدم های سست به سمت خانه حرکت کردم.کوچه ی تاریک و تنگ و کثیف را طی کردم.به در آهنی کرم رنگ و پوسیده ی خانه رسیدم .کلید را از کیفم …

توضیحات بیشتر »

داستان طولانی یوسف گمگشته

صبح شده بود آلارم گوشیم داشت دیوونه ام میکرد بلند شدم .یه نگاه بهش انداختم و‌خاموشش کردم.از روی تخت بلند شدم و تند لباسام رو پوشیدم .یه نگاه به دکوراسیون سفید مشکی اتاقم انداختم.فرق زندگی من با این دکوراسیون رنگ …

توضیحات بیشتر »

بعضی آدم ها

? بعضي آدمها دنيارو زيباميکنند؛  آدمايي که هروقت ازشون بپرسي چطوري؟ ميگن :با تو حاااالم عاااالیه!!! وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی! میگن بیداربودم !!! یا میگن خوب شد زنگ زدی… وقتي ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره …

توضیحات بیشتر »

علم یا ثروت؟

علم بهتر است یا ثروت؟؟؟ معلم دخترک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت بخواند.دخترک با صدایى لرزان گفت ننوشته ام،معلم او را با خط کش چوبى تنبیه کرد.دخترک در حالیکه دستهاى قرمز و …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت پنجم)

در هر صورت اگه سوالی داری بهتره از خود هومن بکنی. اون بهتر می تونه جواب بده. چون زندگی خودشه! باز هم بهت می گم اجازه بده که احساس واقعی و حقیقی ات خودش رو نشون بده. ولی اگه واقعا …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت چهارم)

پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت سوم)

مادر- اون اولی که اومد دیدیش که؟ با یه دختر و پسر اومدند؟ برادر شوهر خاله اس، اونم توی بازاره،دخترش هم خیلی خوشگل و نازه. اون بعدی هام که اومدن، حشمت خان سردایی مادرم. بنگاه حمل و نقل داره. دخترشم …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت دوم)

فرخنده خانم- ننه چی حیفم! دیگه عمری برام نمونده. هومن- اختیار دارید ولی خوب حق با شماست فرهاد جون باید عجله کنه مادرم با خنده فرخنده خانم رو به طرف آشپزخونه برد و مشغول حرف زدن با او شد. من- …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com