خانه / رمان (صفحه 5)

رمان

رمان پریچهر(قسمت اول)

من- رسیدیم؟ هومن- آره . اینجا آخر خطه. دیدار به قیامت. من- شام دادند؟ هومن- آره. شام ترو من خوردم. من- بترکی. گرسنه ام بود. هومن- شام کله پاچه دادند با پیاز ترشی. تو دوست نداشتی. حالا اگه هوس کردی …

توضیحات بیشتر »

 داستان اجتماعی من زیبا ترین هستم

 من زییاترین هستم یکی بود ،یکی نبود،غیر از خدا هیچ‌کس نبود .در یک جنگل بزرگ‌ و وسیع ،درخت مغروری زندگی میکرد.همیشه به زیبایی هایش بیش از حد می بالید و چهره ی درختان دیگر را مسخره می کرد.درخت ما که …

توضیحات بیشتر »

داستان اجتماعی دنیای ابری مهسا

دنیای ابری مهسا سالها از آن حادثه ی تلخ تصادف میگذشت.پدر و مادر دخترک هر دو فلج شده بودندو به دلیل مشکلات مالی نمی توانستند جراحی کنند تا سالم شوند.آنها در خانه ی کوچک ۲۴ متری،زندگی می کردند.خانه ای با …

توضیحات بیشتر »

داستان اجتماعی مدادرنگی ها

مدادرنگی ها روی صندلی نشسته بود و در حال کشیدن نقاشی زیبایی بود. بعد از تمام شدن نقاشی مادرش گفت:نگار،بیا شام حاضره. _باشه مامان الان میام. از نقاشی دست کشید از صندلی بلند شد و از اتاق خارج شد. با …

توضیحات بیشتر »

آنا و جادوی سیاه (قسمت اول)

  دهکده ی زیبایی بود … دهکده ی شادی … پر از مهربانی و عشق و محبت…دهکده ای با انسانهای مهربان و ساده دل… انسانهایی با گذشت … راستگو… آنا،دختر جوان دهکده بود… با چشمانی کشیده و مشکی که پر …

توضیحات بیشتر »

داستان علمی تخیلی آنا و جادوی سیاه(قسمت دوم)

آنا که دیگر توان «؟ کی هستی؟اینجا چی میخوای »: با دیدن چهره ی آشفته ی آنا گفت حرف زدن نداشت با صدای آرام وبریده بریده گفت:سایه ی سیاه…دهکده ام…پدر ومادرم…کمکم کنید. کلمات را می گفت و گریه می کرد.پیر …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com