nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

شهر من…

آسمانم آبیست و زمینم سبز است دریایم پاک جنگلم سبز رودهایم جاری و هوا پاکیزه مردمان شهر هم مهربانند باهم مردمانم صادق مردمانم آرام خشم معنایی ندارد در شهر همه چیز شهر من زیباست اما حیف که تمامش رویاست… شاعر:PARADOX

توضیحات بیشتر »

دیالوگ های ماندگار

لئو ناردو میگه این پایان تمدن وقتی کسی رو واسه ساعت 4 دعوت میکنی و اون ساعت 2:30 میاد … دوست دارم اونی كه منو می كشه از روی نفرت بكشه نه از روی وظیفه چیزی که توی آتیش گم …

توضیحات بیشتر »

شعری از سهراب سپهری

اهل کاشانم/ روزگارم بد نیست/ تکه نانی دارم/ خرده هوشی/ سر سوزن ذوقی/ مادری دارم بهتر از برگ درخت/ دوستانی بهتر از آب روان/ و خدایی که در این نزدیکی است، لای این شب بوها/ پای آن کاج بلند/ روی …

توضیحات بیشتر »

رمان تخیلی پسر ماه(نسخه ی ویرایش شده)

​پسر ماه بالای ماه ایستاده بودم و‌به زمین نگاه می کردم .بچه های کوچیک توی خواب عمیقی فرو‌رفته بودن.بعضی ها به زور پدر مادراشون مسواک زده بودن،بعضی ها هنوز به خواب نرفته بودن و‌ من مثل همیشه باید میرفتم تا …

توضیحات بیشتر »

(نسخه ویرایش شده)رمان  ترسناک ماجرای ماسه تا

ماجرای ما سه تا -وای مامان نمیشه من نیام؟ -معلومه که نه.بدو برو تو اتاقت لباسات رو بپوش سریع آماده شو. با غرغر های زیر لب از پله ها بالا رفتم وروی هر پله پاهام رو کوبیدم به طوری که …

توضیحات بیشتر »

رمان ترسناک اسیران ارواح سیاه!

مامان جون من رو از خودش جدا کرد و گفت:خودت خواستیا بعد مشول بوس کردن من شد.میدونست که از بوس های آبداری که  کلی تف روی صورتم می شونن بدم میاد داشت تنبیهم می کرد.بالاخره رهام کرد.صورتم رو با آستینم …

توضیحات بیشتر »

رمان ترسناک اسیران ارواح سیاه​!

صبح شده بود.مثل همیشه صدای جیغ ساعت سبز و کوچیکم بلند شد.با دست ضربه ی محکمی بهش زدم و روی زمین انداختمش .ولی از رو نرفت و دوباره جیغ کشید.کلافه شدم و سرم رو توی بالشتم فرو کردم.اما صدای ساعت …

توضیحات بیشتر »

داستان طولانی ترسناک شیطان شو!

جلوی آن مرد مغرور و پیر سربه زیر روی صندلی نشسته بودم.میدانستم اینبار مرخصی ام را رد میکند.عینک طبی اش را ازروی چشمانش برداشت.اخمی کرد و‌گفت:خانوم مجد این بار دیگه بهتون مرخصی نمیدم!میدونین بار چندمیه که دارین درخواست مرخصی میکنین؟! …

توضیحات بیشتر »

داستان رد پای خدا

رد پای خدا کلافه تر از همیشه به خانه برگشتم.با قدم های سست به سمت خانه حرکت کردم.کوچه ی تاریک و تنگ و کثیف را طی کردم.به در آهنی کرم رنگ و پوسیده ی خانه رسیدم .کلید را از کیفم …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com