رمان پریچهر (قسمت پنجم)

در هر صورت اگه سوالی داری بهتره از خود هومن بکنی. اون بهتر می تونه جواب بده. چون زندگی خودشه! باز هم بهت می گم اجازه بده که احساس واقعی و حقیقی ات خودش رو نشون بده. ولی اگه واقعا …

توضیحات بیشتر »

بخشندگی…

هفت یا هشت ساله بودم، برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنند! بیست تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت چهارم)

پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت سوم)

مادر- اون اولی که اومد دیدیش که؟ با یه دختر و پسر اومدند؟ برادر شوهر خاله اس، اونم توی بازاره،دخترش هم خیلی خوشگل و نازه. اون بعدی هام که اومدن، حشمت خان سردایی مادرم. بنگاه حمل و نقل داره. دخترشم …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت دوم)

فرخنده خانم- ننه چی حیفم! دیگه عمری برام نمونده. هومن- اختیار دارید ولی خوب حق با شماست فرهاد جون باید عجله کنه مادرم با خنده فرخنده خانم رو به طرف آشپزخونه برد و مشغول حرف زدن با او شد. من- …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر(قسمت اول)

من- رسیدیم؟ هومن- آره . اینجا آخر خطه. دیدار به قیامت. من- شام دادند؟ هومن- آره. شام ترو من خوردم. من- بترکی. گرسنه ام بود. هومن- شام کله پاچه دادند با پیاز ترشی. تو دوست نداشتی. حالا اگه هوس کردی …

توضیحات بیشتر »

قانع شد… 

یه دختر 4 ساله تو تاکسی بغل دستم نشسته بود و آلوچه میخورد.گفتم مگه نمیدونی آلوچه بده، چرا میخوری؟ گفت پدربزرگم 115سال عمر کرد. با تعجب پرسیدم چون آلوچه میخورد؟   گفت نه چون سرش تو کار خودش بود چنان …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com