چهارشنبه , مهر ۲۶ ۱۳۹۶
nextpay

رمان ترسناک اسیران ارواح سیاه!

مامان جون من رو از خودش جدا کرد و گفت:خودت خواستیا بعد مشول بوس کردن من شد.میدونست که از بوس های آبداری که  کلی تف روی صورتم می شونن بدم میاد داشت تنبیهم می کرد.بالاخره رهام کرد.صورتم رو با آستینم …

توضیحات بیشتر »

رمان ترسناک اسیران ارواح سیاه​!

صبح شده بود.مثل همیشه صدای جیغ ساعت سبز و کوچیکم بلند شد.با دست ضربه ی محکمی بهش زدم و روی زمین انداختمش .ولی از رو نرفت و دوباره جیغ کشید.کلافه شدم و سرم رو توی بالشتم فرو کردم.اما صدای ساعت …

توضیحات بیشتر »

داستان طولانی ترسناک شیطان شو!

جلوی آن مرد مغرور و پیر سربه زیر روی صندلی نشسته بودم.میدانستم اینبار مرخصی ام را رد میکند.عینک طبی اش را ازروی چشمانش برداشت.اخمی کرد و‌گفت:خانوم مجد این بار دیگه بهتون مرخصی نمیدم!میدونین بار چندمیه که دارین درخواست مرخصی میکنین؟! …

توضیحات بیشتر »

داستان رد پای خدا

رد پای خدا کلافه تر از همیشه به خانه برگشتم.با قدم های سست به سمت خانه حرکت کردم.کوچه ی تاریک و تنگ و کثیف را طی کردم.به در آهنی کرم رنگ و پوسیده ی خانه رسیدم .کلید را از کیفم …

توضیحات بیشتر »

داستان طولانی یوسف گمگشته

صبح شده بود آلارم گوشیم داشت دیوونه ام میکرد بلند شدم .یه نگاه بهش انداختم و‌خاموشش کردم.از روی تخت بلند شدم و تند لباسام رو پوشیدم .یه نگاه به دکوراسیون سفید مشکی اتاقم انداختم.فرق زندگی من با این دکوراسیون رنگ …

توضیحات بیشتر »

دوستم داری؟!

یعني بہ این اندازه بي رَحمي یعني بہ این اندازه بیزاری؟!… افتاده ام پایِ تو با گریہ… تو خم بہ ابرو هم نمي آری این بود آن عشقي ڪہ ميگفتي از عمــقِ قلبت دوستم داری؟!…

توضیحات بیشتر »
nextpay

This site is protected by wp-copyrightpro.com