خانه / رمان / علمی تخیلی / من و مادر بزرگ جادوگر شناسم

من و مادر بزرگ جادوگر شناسم

مقدمه:
معمولا مادربزرگ ها و پدربزرگ ها از جادو و جمبل خیلی چیزها میدانند و اسناد معتبر و خیلی
قدیمی نیز دارند که نشان دهنده این قضیه است . این داستان درباره ی یک بد قولی است که والدین من
به یک جادوگر حرفه ای می کنند و جان مرا به خطر می اندازد ، من پسر بچه ای 31 ساله هستم به
نام میکسا.*)نکته:این داستان واقعیت ندارد.(*
-مادربزرگ برایم از جادوگرها می گویید؟؟
مادربزرگ- بله پسرم اما این هایی که برایت میگویم واقعیت دارد و کمی هم ترسناک است
، پسرم می دانی که در نروژ )کشوری که ما در آن زندگی می کردیم(جادوگری ریشه
عمیقی دارد و این کشور پر از جادوگر است،پس باید حسابی حواست را جمع کنی که در
دام آن ها نیفتی.
-خب مادربزرگ من از کجا بدانم که چه کسی جادوگر است و گیر آن نیفتم؟؟
مادربزرگ – سوال خوبی پرسیدی عزیزم . من بهت میگم و توهم باید با دقت به حرف
هایم گوش کنی نوه ی گلم.
-چشم مادربزرگ.
وبعد به چشم های سبز رنگش زل زدم. او هم سیگارش را روشن کرد و شروع کرد به
تعریف کردن:
مادربزرگ-جادوگرها از بچه ها متنفرند . آن ها معتقدند که بچه ها موجودات چندش آوری
هستند و بوی بدی از آنها منتشر می شود ، چیزی شبیه بوی گوسفندان.
-واییی چقدر بد ، یعنی من هم این بوی بد را می دهم؟؟
مادربزرگ-نه پسرم ، البته از نظر آنها بچه های تمیز تر بوی بدتری هم می دهند.راستی
آخرین بار که حمام بودی کی بود؟؟
-اوووووممم فکر کنم یکشنبه بود.
مادربزرگ-خب پس خیلی هم تمیز نیستی چون امروز چهارشنبه است .
-بله درسته و این یعنی من بوی کمتری میدهم.
مادربزرگ-آره عزیزم ، حالا بخواب بقیه اش برای فردا شب دیگه دیر شده و وقت خوابت
گذشته.
-هر چند دوست ندارم ولی چشم.شب بخیر
مادربزرگ- شب بخیر عزیزمم
*****
صبح روز بعد با اسکات)دوستم( رفتم خانه اشان تا باهم بازی کنیم موقع برگشت دیدم که
یک خانم نسبتا زشت و بد قیافه داشت به چندتا پسر بچه شکلات می داد و یک لبخند ژکوند
و شیطانی روی لباش بود ، راستش اولش من هم دلم شکلات خواست اما یاد حرف
مادربزرگ افتادم که می گفت :*هیچ وقت از غریبه ها چیزی نگیر و نخور چون ممکنه که
اون خوراکی سمی باشه.* اما اون خانم تا من را دید سریع به طرفم آمد و شکلاتی تعارف
کرد ولی من گفتم:
-ممنون ، من از شکلات بدم می آید.
و بعد بدون توجه به چهره ی عصبانیش راه افتادم به سمت خانه.
-سلام مامان بزرگ جونم
مامان بزرگ-سلام به نوه ی گلم
-مامان بزرگ من تو راه که بودم با یک خانم خیلی زشت برخوردم و اون به من شکلات
تعارف کرد اما من ازش نگرفتم و گفتم دوست ندارم و اون عصبانی شد ، وای مامان
بزرگ من میترسم. مامان بزرگ-آفرین پسرم کار خیلی خوبی کردی چون 311 % اون
یک جادوگر بوده و
می خواسته با اون شکلات سمی تو رو بکشه و تو نقشه ی اون رو خراب کردی، حالا هم
نترس عزیزم من پیشتم.
با این حرف باد مامان و بابام افتادم ، آنها پارسال توی یک تصادف وحشتناک فوت شدند و
حالا هم سرپرست من مامان بزرگم بود.من از 31 سالگی با مادربزرگم زندگی می کردم ،
او قبلا هم از جادوگرها چیز های زیادی برایم گفته بود حتی من یک بار توی صندوقچه
قدیمی روی طاقچه چند برگ کاغذ دیده بودم که چیزهای عجیب غریبی روی آن ها نوشته
شده بود مثلا روی یکیشون نوشته بود :
طرز تهیه شربت قورباغه ساز: دم شیر ، فضله ی هشت پا ، شیره ی مرجان تازه ، زبان
پخته شده ی قورباغه به همراه بزاق دهان آن و… . خلاصه که یکسری ماده ی چندش و
کمیاب که من بقیه اش را یادم نمی آید توش نوشته بود جوری که من حالم بد شد و ناهار و
شام نتوانستم بخورم .
آن روز هر چقدر مادربزرگ اصرار کرد که بفهمد چه اتفاقی افتاده ولی من چیزی نگفتم
چون می ترسیدم ، آخه می دونید در آن صندوقچه همیشه قفل بود.
-مامان بزرگ ؟
مامان بزرگ-جانم عزیزم؟
-برام بستنی می خرید؟
مامان بزرگ-آره عزیزم به عنوان جایزه یکی برات میخرم.
-آخ جوووونننن ، مرسی مامان بزرگ جووونیمممم.
مامان بزرگ-خواهش می کنم عزیزم ، اگر می دونستم که اینقدر خوشحال میشی هر روز
برات می خریدم.
-حالا هر روز میخرید ؟؟
مامان بزرگ-اوووم ، آره ولی باید ورزش هم کنی چون چاق میشی.
-چشممممم
مامان بزرگ-حالا بدو برو سر درس و مشقت.
یه چشم خوشگل گفتمو بعد از بوسیدن گونه اش سریع رفتم تو اتاق تا دو صفحه مسئله های
ریاضیم رو حل کنم وبعد هم حاضر شدم و با مادربزرگ دوتایی رفتیم پارک و بستنی خوردیم
، وقتی به خانه بازگشتیم به مادربزرگ گفتم :
-مامان بزرگ؟!! میشود برایم بقیه نشانه های جادوگرها را بگویید؟؟
مامان بزرگ- آره عزیزم تا من لباسم را عوض می کنم ، تو هم برو توی تخت خوابت تا
بیایم و برایت بگویم .
-باشه.
من رفتم توی رخت خوابم و منتظر مامان بزرگ شدم ، وقتی که اومد ، زانو زد کنار تخت
و شروع کرد به گفتن :
مامان بزرگ-عزیزم هیچ وقت جادوگرها را یک شوخی ساده یا یک افسانه در نظر نگیر
چون آنها واقعی هستند و اگر بخواهی اینطور فکر کنی ، یقینا گیر یکی از آن حرفه ای
هایشان می افتی.
-آخه مامان بزرگ این چیزهایی که شما می گویید خیلی عجیب است و من نمی توانم باور
کنم.
مامان بزرگ-باور کن عزیزم باور کن ، می خواهی ماجرای چندتا از آنها که واقعی هم
هستند و من با چشمان خودم دیدم را برایت تعریف کنم؟؟
بلیییی . لطفا بگید!!!
مامان بزرگ-اول ماجرای دنیل را برایت میگویم و بعد ناتالی ، آنها هردویشان همسایه های
مابودند.دنیل پسری بود شکمو که هیچ چیز رو به شکمش ترجیح نمی داد ؛ او آنقدر چاق بود
که به زور وارد خانه می شد ، او به دنبال لاغری بود اما از غذایش هیچ وقت نمی گذشت .
یک روز که او در حیاط مشغول خوردن شکلات بوده زنی که صورتش را پوشانده بود و
ناخن های بلندی داشته، در حیاط می آید و او را با خود می برد ، بعد از آن ماجرا هیچ کس
دنیل را ندید نه دنیل و نه آن زن را.
واییییییییییی چقدرر وحشتناک
مامان بزرگ-آره و وحشتناک تر ماجرای ناتالیه . می دونی ؟ ناتالی یه دختر خیلی خوشگل
بود که همیشه با بچه های دیگه در کوچه یا خیابان و یا حیاط خانه مشغول بازی بود.یک
روز که توی راه مدرسه به خانه بوده خانمی با هزار دوز و کلک او را با خود به پارک
نزدیک مدرسه برده و او را دزدیده است البته بعداً او را در تمامی عکس هایی که در آن
پارک گرفته شده می بینند و عجیب تر آن است که با گذشت زمان آن دختر هم بزرگتر می
شود و بعد از حدوداً 01 سال به جای دخترک در عکس ها یک سنگ قبر دیده می شود.
نههههههههه . یعنی این واقعیه؟؟؟؟؟؟؟؟امکان نداره!!!
-چرا عزیزم امکان داره ، مطمئن باش من دروغ نمیگم .
مادربزرگ من آدم فوق العاده مذهبی و خداشناسی بود ، یکشنبه ها به کلیسا می رفت و حتی
نماز های مسلمانان را سر موقع می خواند!!)ما مسیحی بودیم(، پس امکان نداشت که دروغ
بگوید. خلاصه که آن شب بعد از اتمام این دو داستان شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.
****
صبح روز بعد مادربزرگ به من یک خبر خیلی خیلی خوب داد ، او گفت که روز چهارشنبه
به کشور ایران می رویم و چند روزی را در آنجا می گذرانیم ، خیلی خوشحال بودم چون
از کشور ایران خیلی زیاد شنیده بودم ، همه می گفتند که این کشور مکان های دیدنی زیادی
دارد و مهمتر از آن قدمت این کشور است که بیش از ده هزارسال است و یکی از قدیمی
ترین و ایمن ترین کشورها محسوب می شود.آن روز یکشنبه بود ، من و مادربزرگ بعد
از رفتن به کلیسا به بازار رفتیم و کلی هم خرید کردیم ، در راه بازگشت از مادربزرگ
درباره اینکه به چه شهرهایی سفر می کنیم هم پرسیدم و او گفت:
مادربزرگ-عزیزم به تهران ، لرستان ، اصفهان ، مشهد و شیراز می رویم این شهرها
تاریخی هستند والبته شهر مشهد زیارتی هم هست ، مرقد هشتمین امام شیعیان در این شهر
است و این امام برای مسلمانان خیلی ارزش دارد ، پس سعی کن که به این امام احترام
بگذاری.
-چشم هرچی که مامان بزرگ گلم بگه.
مامان بزرگ با خنده-عزیزممم.
خیلی زودتر از آن که فکرش را کنم چهارشنبه شد و من خودم را در تهران دیدم.
-مامان بزرگ رسیدیم؟؟
مامان بزرگ-آره عزیزم الآن تهران هستیم و میریم به هتل ، از فردا گردش ها شروع میشه
باید حسابی استراحت کنی .
-آخ آخ اینقدر خوابم میااااد که نگوووو.
مامان بزرگ با خنده-تو که همه مسیر نروژ تا تهران رو خواب بودی ، پس چرا اینقدر خسته
ای؟؟
-نمی دونم.
با مامان بزرگ رفتیم هتل و تا فردا ساعت هفت صبح خوابیدیم.صبح بعد از خوردن صبحانه
به جایی به نام دربند رفتیم که همش پیاده روی و کوهنوردی بود و حسابی خسته شدیم ، بعد
از آن به موزه ی پول رفتیم و بعدش هم به موزه جواهرات رفتیم . وقتی شام را در هتل
خوردیم به مادربزرگ گفتم :
-مامان بزرگ میشه نشانه های جادوگرها را برایم بگویید؟؟
مامان بزرگ-آره عزیزم ، جادوگرها همیشه دستکش میپوشند و معمولا هم به شکل خانم
ظاهر می شوند ، می دانی چرا همیشه دستکش می پوشند؟؟
-نه نمی دانم. شما بگویید چرا همیشه دستشان است؟؟
مامان بزرگ- چون ناخن های بلند و پوستی کرم خورده دارند.
-اییییی چقدر چندش آور.
مامان بزرگ-آره خیلی نوه ی گلم .
-خب بقیه اشو بگین مامان بزرگ .
مامان بزرگ-اونا صورت های زشتی دارند البته بیشتر آن ها با ورد های مختلف ماسک
های زیبایی برای خودشون درست می کنند که باعث می شود ما آنها را از آدم های معمولی
تشخیص ندهیم و در دام آن ها گرفتار شویم که البته این برای بچه ها سخت و بدتر است ،
چون بچه ها ضعیفند و نمی توانند از پس خودشون بر بیایند.
-اما آخه همه ی این نشانه ها را که گفتید ممکن است یک فرد معمولی هم داشته باشد.
مادربزرگ-درسته و تو باید خیلی حواست را جمع کنی.راستی جادوگرها یک رئیس بزرگ
هم دارند که هیچ کس تا به حال او را ندیده ولی او همه ی جادوگرهای جهان را می شناسد
و در مجلسی که سالانه با جادوگرهای هر کشور دارد یک نفر را دود می کند.آنها پول
برایشان اهمیتی ندارد زیرا جادوگر بزرگ دستگاه چاپ اسکناس دارد و سالانه بیشتر از
311 میلیون دلار چاپ و خرج می کند.
-مگر پول کشورها باهم فرق نمی کند؟؟
مامان بزرگ- خب چرا.
-پس چطور پول های همه کشورها را دارد؟؟
مامان بزرگ-دستگاه چاپ اسکناس جادوگرها پول همه ی کشورها را چاپ می کند.
-وایییییییییی این فوق العاده است ، ای کاش ما هم از این دستگاها داشتیم.
مامان بزرگ-آره واقعا ای کاش.
بعد از کمی حرف زدن دیگر شب بخیری گفتم و خوابیدم ، مادربزرگ هم رفت توی اتاق
خودش و خوابید ما فردای آن روز پرواز داشتیم به مقصد لرستان .
****
-مامان بزرگ پاشین دیگه ، شما که اینقدر تنبل نبودید ، ماماااااااااان بزرگ.
سرم را گذاشتم روی سینه اش تا ببینم ضربان قلبش چطور می زند که یک دفعه از جا پریدم
و رئیس هتل را خبر کردم ، درست حدس زدید قلب مامان بزرگم درست کار نمی کرد و من
ترسیدم وقتی رئیس هتل بالا آمد سریع به اورژانس تلفن کرد و مامان بزرگ را بیمارستان
بردند ؛ ابتدا من را راه نمی دادند ولی وقتی فهمیدند که مامان بزرگ کسی را جز من ندارد
، گذاشتند بروم داخل بیمارستان اما در اتاق مامان بزرگ نه.
-واااااییییی دکتر مامان بزرگم چطوره ؟؟؟
دکتر-آرام باش پسرم حال مامان بزرگت اصلا خوب نیست و اگر تو داد و بیداد کنی هم بدتر
می شود علاوه براین بیمار های دیگر هم اذیت میشوند .
-آقای دکتر خواهش میکنم بگذارید برم ملاقات مامان بزرگم من به جز او کسی را ندارم ،
لطفا.
دکتر-اجازه بده حالش که بهتر شد می ذارم ببینیش.
-باشه.
مامان بزرگم قبل از اینکه بیاییم ایران به من زبان فارسی را یاد داده بود برای همین ما نیازی
به مترجم نداشتیم .داشتم فکر می کردم که دکتر سررسید ، با عجله رفتم سمتش و او هم با
چهره ای غمگین به من گفت:
دکتر-پسرم تسلیت میگم ، مادربزرگت به علت مصرف زیاد سیگار در شب گذشته و نامساعد
بودن اوضاع قلب و روحش به طور ناگهانی ایست قلبی کرده و فوت شده.
-نهههه مامان بزرگ من زنده است من میدونم.
دکتر- نه عزیزم .
میان گریه و زاری بودم که غش کردم و از حال رفتم وقتی دوباره به هوش آمدم درهتل بودم
تصمیم گرفتم که به نروژ برگردم اما مادربزرگ باید در ایران دفن می شد وقتی او را دفن
کردیم با کمک مسئولان هتل من توانستم که با یکی از دوستان مادربزرگم که در ایران بود
تماس برقرار کنم به او توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده او هم گفت که خانه ای که در نروژ
داشتیم را کاری نداشته باشم و بروم پیش او زندگی کنم من هم قبول کردم پس آدرسی از او
گرفتم و پیش او رفتم ، روزهای اول زندگی دو نفره ی ما به طورعادی پیش می رفت اما
یک روز که در اتاقم داشتم درس می خواندم متوجه شدم که خاله رزا )دوست مادربزرگ(
با کسی تلفنی صحبت می کند و دائم می گوید “الآن وقت اجرای نقشه مان است آلبرت، باید
این پسر کشته شود میفهمی ؟ باید ، بوی گندش خفه ام کرده بخصوص که تازه حمام رفته ”
وقتی این حرف ها را شنیدم ، ترسیدم اما با خودم فکر کردم که بهتر است به بقیه حرفشان
گوش فرا دهم و موقعی که خاله رزا خوابید فرار کنم پس سر تا پا شدم گوش و با دقت حرف
هایشان را می شنیدم و نقشه ام را هم می کشیدم تا در یک فرصت مناسب فرار کنم؛ حالا
فهمیده بودم که هم خانه ی من یک جادوگر است نه جادوگر شناس وقتی تلفن خاله رزا تمام
شد من را صدا کرد تا ناهار بخورم ، می خواستم از در بیرون بروم که متوجه شدم در ظرف
غذای من چیزی شبیه نمک ریخت ابتدا با خودم فکر کردم حتما همان نمک بوده اما وقتی
دیدم که با شنیدن صدای در دستپاچه شد ، فهمیدم که کاسه ای زیر نیم کاسه است برای همین
هم از داخل اتاق داد زدم: -من گرسنه نیستم خاله رزا ، لطفا غذای من را داخل یخچال
بگذارید.
خاله رزا- باشه عزیزم.
-ممنون.
خاله رزا بعد از خوردن ناهار به اتاقش رفت تا کمی استراحت کند من هم ساکم را بستم و
مقداری هم پول و خوراکی برداشتم و به هتلی که با مادربزرگم برای اقامت در تهران
گرفته بودیم رفتم و طی دو ، سه روز به نروژ بازگشتم ، توی هواپیما که بودم تصمیم
گرفتم که وسایلی که از خانه ی خاله رزا آوردم را چک کنم تا یکوقت سم یا مواد
خطرناکی بین آن ها نباشد ، در حین چک کردن وسایل بودم که چشمم به چیزی خورد :
محلول قورباغه ساز نوع A
وقتی نوشته را خواندم بی اختیار و با صدای بلند جیغ زدم : چیییی.
که باعث شد بغل دستی ام از خواب بپرد و مرا دعوا کند ؛ تصمیم گرفتم خرگوش کوچکی
بخرم و مقداری از آن محلول را به خورد او بدهم و اثرش را روی آن جانور امتحان کنم و
اگر واقعی بود،نگهش دارم تا بالاخره یک روزی که بدردم میخورد ازش استفاده کنم.بعد
از بررسی بقیه وسایل خوابیدم و تا وقتی رسیدم به نروژ بیدار نشدم.
-ببخشید آقا نرسیدیم به نروژ؟
بغل دستی ام- چرا تا 0 دقیقه دیگر میرسیم ،می تونی وسایلت رو جمع کنی.
-ممنون.
دوباره رفتم توی فکر،یاد وسایل آن صندوقچه قدیمی مادربزرگم افتادم ، یک کاغذ که توی
آن فرمول محلول قورباغه ساز نوشته شده بود، توی همین افکارم غرق شده بودم که
صدای مهماندار توجه من را به خودش جلب کرد:
مهماندار-پسرم نمی خواهی بیرون بروی؟ رسیدیم به نروژ.
-چرا چرا ببخشید.
و ساکم را برداشتم و رفتم خانه ی مادربزرگم ، وقتی رسیدم با کمال تعجب با خانه ای تمیز
و غذایی روی گاز مواجه شدم اول یکم ترسیدم و حتی فکرکردم شاید اشتباه آمده ام اما با
دیدن عکسی از خودم و مادربزرگ مطمئن شدم خانه را درست آمده ام با خودم گفتم شاید
همسایه ها فهمیده اند که من به این خانه بازنمیگردم و اینجا را صاحب شده اند،اما….
مامان بزرگ-سلام عزیزم خوشحالم که از دست رزا فرار کردی.
-م…مماما…..مامان بزررگ ….. خودتی؟؟؟!!!!
مامان بزرگ-آره میکسا خودمم من نمردم یعنی دوباره زنده شدم بوسیله رزا .
-چی بوسیله خاله رزا؟؟ اما چرا به من نگفت؟؟
مامان بزرگ-او بعد از اینکه من مردم روحم را احضار کرد و گفت که من را زنده می
کنه و تو را پیش خودش میبره من قبول کردم ولی بعدا پشیمون شدم چون هر لحظه ممکن
بود تو را بکشه اما حالا که پیش منی دیگه خیالم راحته چون همه جوره مراقبت هستم.
-چرا من را پیش خودش برد ؟؟ او یک جادوگره و از بوی من بدش میاد پس چرا من را
برد پیش خودش؟؟؟
مامان بزرگ-ببین میکسا تو دیگه بزرگ شده ای و توانایی درک یک سری مسائل را
داری این چیزی که برایت تعریف می کنم مربوط میشه به 31 سال پیش ، آن زمان مادر و
پدرت بچه دار نمیشدند ، آن دو عاشق بچه بودند و به هر دری زدند برای درمان اما فایده
ای نداشت تا اینکه روزی یک خانم نسبتا جوان رزا را به ما معرفی کرد ، او گفت رزا
یک جادوگر سرشناس و کاربلد است و از او هر کاری بر می آید ؛ راست می گفت، ما
رفتیم پیش رزا و از او راه حل خواستیم ، او هم چند دارو داد به مادر و پدرت داد تا
بخورند اما در ازای این کار از آنها چیزی طلب کرد.
-اون چی بود مامان بزرگ؟؟
مامان بزرگ-الماس چشم اژدها ، این الماس یک ارث بود از پدران ما که حالا به پدرت
رسیده بود اون الماس خیلی قیمت داشت بطوریکه میشد نصف جهان را با آن خرید ؛ آن
زمان پدر و مادرت قبول کردند و تو را بدنیا آوردند اما الماس را به رزا ندادند و با یک
عمل جراحی کوچک آن را در قلب تو گذاشتند تا دست رزا به آن نرسد اما نمی دانستند که
رزا به هرچه بخواهد می رسد پس تو را از من گرفت تا الماس را از قلب تو در بیاورد ؛
نا گفته نماند که اگرآن الماس از قلبت بیرون بیاید تو می میری .
-نهههه
مامان بزرگ-آره تو در وجودت یک چیز به این قیمتی داری و حواست را خیلی باید
جمع کنی. راستی تو از خانه ی رزا چیزی آورده ای؟؟؟؟
-آره یک شیشه محلول قورباغه ساز نوع A و مقداری پول و خوراکی.
مامان بزرگ-گفتی محلول قورباغه ساز؟هیچ میدونی من چقدر دنبال اون محلول بودم؟؟؟
تو فوق العاده ای میکسا.
-چرا دنبال اون محلول بودین؟؟
مامان بزرگ-چون فقط آن محلول می تونه رزا را از پا دربیاره.
-واقعا؟؟؟ چه خووب.
مامان بزرگ-آره پس پیش بسوی کشتن رزا ی جادوگر.
-هورااااااا
0930/10/ پایان در 10

 

nextpay

درباره ی nastaran.s

مطلب پیشنهادی

رمان فوق العاده زیبای قرار نبود از هما پوراصفهانی

این رمان زیبا را میتوانید در وبسایت ما به صورت آنلاین مطالعه کنید و یا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com