خانه / رمان (صفحه 5)

رمان

رمان پریچهر (قسمت پنجم)

در هر صورت اگه سوالی داری بهتره از خود هومن بکنی. اون بهتر می تونه جواب بده. چون زندگی خودشه! باز هم بهت می گم اجازه بده که احساس واقعی و حقیقی ات خودش رو نشون بده. ولی اگه واقعا …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت چهارم)

پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت سوم)

مادر- اون اولی که اومد دیدیش که؟ با یه دختر و پسر اومدند؟ برادر شوهر خاله اس، اونم توی بازاره،دخترش هم خیلی خوشگل و نازه. اون بعدی هام که اومدن، حشمت خان سردایی مادرم. بنگاه حمل و نقل داره. دخترشم …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر (قسمت دوم)

فرخنده خانم- ننه چی حیفم! دیگه عمری برام نمونده. هومن- اختیار دارید ولی خوب حق با شماست فرهاد جون باید عجله کنه مادرم با خنده فرخنده خانم رو به طرف آشپزخونه برد و مشغول حرف زدن با او شد. من- …

توضیحات بیشتر »

رمان پریچهر(قسمت اول)

من- رسیدیم؟ هومن- آره . اینجا آخر خطه. دیدار به قیامت. من- شام دادند؟ هومن- آره. شام ترو من خوردم. من- بترکی. گرسنه ام بود. هومن- شام کله پاچه دادند با پیاز ترشی. تو دوست نداشتی. حالا اگه هوس کردی …

توضیحات بیشتر »

 داستان اجتماعی من زیبا ترین هستم

 من زییاترین هستم یکی بود ،یکی نبود،غیر از خدا هیچ‌کس نبود .در یک جنگل بزرگ‌ و وسیع ،درخت مغروری زندگی میکرد.همیشه به زیبایی هایش بیش از حد می بالید و چهره ی درختان دیگر را مسخره می کرد.درخت ما که …

توضیحات بیشتر »

داستان اجتماعی دنیای ابری مهسا

دنیای ابری مهسا سالها از آن حادثه ی تلخ تصادف میگذشت.پدر و مادر دخترک هر دو فلج شده بودندو به دلیل مشکلات مالی نمی توانستند جراحی کنند تا سالم شوند.آنها در خانه ی کوچک ۲۴ متری،زندگی می کردند.خانه ای با …

توضیحات بیشتر »

داستان اجتماعی مدادرنگی ها

مدادرنگی ها روی صندلی نشسته بود و در حال کشیدن نقاشی زیبایی بود. بعد از تمام شدن نقاشی مادرش گفت:نگار،بیا شام حاضره. _باشه مامان الان میام. از نقاشی دست کشید از صندلی بلند شد و از اتاق خارج شد. با …

توضیحات بیشتر »

آنا و جادوی سیاه (قسمت اول)

  دهکده ی زیبایی بود … دهکده ی شادی … پر از مهربانی و عشق و محبت…دهکده ای با انسانهای مهربان و ساده دل… انسانهایی با گذشت … راستگو… آنا،دختر جوان دهکده بود… با چشمانی کشیده و مشکی که پر …

توضیحات بیشتر »

داستان علمی تخیلی آنا و جادوی سیاه(قسمت دوم)

آنا که دیگر توان «؟ کی هستی؟اینجا چی میخوای »: با دیدن چهره ی آشفته ی آنا گفت حرف زدن نداشت با صدای آرام وبریده بریده گفت:سایه ی سیاه…دهکده ام…پدر ومادرم…کمکم کنید. کلمات را می گفت و گریه می کرد.پیر …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com