خانه / بایگانی برچسب: رمان

بایگانی برچسب: رمان

رمان زیبای قندک از افسون امینیان

( دوستان عزیز ونویسنده ی محترم اگه با قرار گرفتن رمانتون در این سایت مخالفین به ما اطلاع بدین تا از روی سایت برش داریم . مرسی از همکاری شما ) رمان قندك | افسون امینیان کاربر انجمن قصه سرا …

توضیحات بیشتر »

بخش زیبایی از کتاب شهر خرس اثر فردریک بکمن

( یکی از جذاب ترین کتاب های رمان با موضوعی جدید و خواندنی )   اگر صادق باشی، سرت کلاه می گذارند، اما صادق باش. اگر مهربان باشی، از سر خودخواهی متهمت می کنند، اما مهربان باش. تمام خوبی های …

توضیحات بیشتر »

تکه ای جذاب از کتاب بریت ماری اینجا بود اثر فردریک بکمن

( این متن تقدیم میشه به همه ی عاشقای فوتبال…اگه شمام بی نهایت فوتبال رو دوس دارین این کتابو از دست ندین!) فوتبال را دوست دارید چون این حس غریزی است . وقتی توپی توی خیابان جلوی پایتان قل بخورد …

توضیحات بیشتر »

)رمان من انتقام میگیرم(بخش هشتم

نمیدونستم قراره کجا بریم.آرمان از یه جاده که اسم روستایی روش نوشته شده بود،رفت داخل .صدای آهنگ رو کم کرد و روبه من با یه خنده ی موزیانه گفت:یادم رفت بهت بگم که یکی از دوستام که اهل اینجائه وقتی …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش هفتم)

مانتوهام رو‌برداشتم و‌چپوندمشون توی چمدونم.خواستم درش رو‌ببندم که صدای در اتاقم بلند شد و‌بعدش مامان اومدتو.با دیدن من که روی چمدون نشسته بودم تا بتونم درش رو‌ببندم،خندید و‌اومد پیشم.از روی چمدون بلند​ شدم و‌روی زمین نشستم.مامان سرش رو‌با خنده به …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش ششم)

روی میز تحریرم نشسته بودم و‌مشغول خوندن درسام بودم.صدای زنگ موبایلم بلند شد.چشم از جزوه برداشتم و‌پریدم سمت موبایلم.اسم آرمان روش افتاده بود.جواب دادم -الو -سلام خانوم خوشگله! -بفرما -امروز وقت داری؟ -برای؟ -برای رفتن به یه رستوران شیک واسه …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش پنجم)

بابا چند تقه به در زد و وارد اتاق شد.لبخندی زد و کنارم روی تخت نشست.با دستش من رو به خودش چسبوند.گفتم:چی شد؟ به رو به رو‌خیره شد و‌گفت:بهشون گفتم جوابت رو.اونا هم گفتن فردا میان برای گفت و‌گوی نهایی …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم (بخش چهارم)

یه هفته گذشته بود و من همچنان تمام فکرم ،مشغول آرمان شده بود.مامان و بابا که مثل من از آرمان و اخلاقیاتش خوششون اومده بود،سعی میکردن من رو راضی به ازدواج کنن.البته پدر همیشه میگفت تصمیم با خودته ولی مامان …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش سوم)

روی مبل نشستم و گفتم:مامان من که به شما گفتم،هنوز سنم کمه مامان مثل همیشه آروم روی مبل روبه روم نشست و گفت:حالا میان.حرف بزنین اگه خوشت نیومد نه بگو! بابا هم نشست کنارم.دستش رو گذاشت دور شونه ام و‌گفت:آره …

توضیحات بیشتر »

رمان من انتقام میگیرم(بخش دوم)

-یسنا، مامان پاشو.یسنا! غلتی زدم و با صدای گرفته از زیر پتو‌گفتم:مامان ولم کن توروخدا.امروز حال ندارم. پتو از روم کشیده شد و‌پشت سرش صدای مامان:یسنا پاشو برو زشته به شکوفه قول دادی! -قول چی؟ -نگاه کن تو‌روخدا! دختر پاشو.زشته …

توضیحات بیشتر »
nextpay
کسب درآمد کلیک کنید

This site is protected by wp-copyrightpro.com